|
زمبور
|
||
|
عسل زنبورهای نیشدار شیرینتر است |
سم الله الرحمن الرحيم
دين غريب
سرانجام مجموعه روزگار قريب به پايان رسيد. و درروزهاي گذشته شاهد تقديرها و تحسينها و جايزه دادنها و به به و چه چه ها بوديم. فضايي كه شايد راه نقد را كمي پر دست انداز كرده و فراموشي چون لايه اي ضمير ناخود آگاه منتقدنانه مان را بپوشاند.
دكتر قريب از آن مجموعه هايي است كه شايد كمتر بتوان ايراد فني به آن گرفت. رواني، شخصيت پردازي حسي، تدوين مناسب، ضرب آهنگ به اندازه و ... اما در اين مدت كمتر نقد محتوايي براين مجموعه ديده ام. عياري، با نگاه به زندگي پرفراز و نشيب دكتر قريب، زندگي او و البته بخشي از تاريخ معاصر اين سرزمين را روايت مي كند. اما محتواي اين روايت، همراه با گزينشي غير منصفانه در خصوصيات شخصيتها و اتفاقات است. گزينشي كه يا به حذف و تحديد بخشي از تاريخ و يا انتخاب فقط بخشي از خصوصيات شخصيتها مي انجامد. براي روشن شدن بحث فقط دو شخصيت مجموعه را مورد بررسي قرار مي دهيم.
دكتر قريب :
شخصيت پردازي قريب درفيلم با اين پيش زمينه ذهني انجام گرفته كه او غير مذهبي است. اين شكل شخصيت پردازي كه شايد دور از انصاف هم بوده باشد، باعث شده هيچ واكنش، عمل و يا حتي علاقه مندي به دين، از طرف قريب سرنزند. حتي يكبار نماز خواندن قريب را نمي بينيم. يا حتي يك دعا كردن ساده پيش از طبابت. آيا واقعاً شخصي به اين بزرگي و باروحيه اي به اين مردمي و اين اندازه از عدالتخواهي، به همين اندازه از خداوند دور بوده و هيچ ارتباط حتي دلي برقرار نكرده است. شدت اين مقاومت در برابر دين را در لحظات مرگ غريب مي بينم. آنجايي كه واكنشهاي طبيعي هر مسلماني در ياد كردن از خدا و توصل به ائمه حذف مي شود.
دكتر بازرگان :
آن شخصيتي كه ما از دكتر بازرگان در فيلم مي بينيم، نه تنها نتوانسته شخصيت واقعي اورا به تصوير بكشد، بلكه بجز شباهت ظاهري، حتي نتوانسته به بازرگاني كه تاريخ روايت كرده نزديك شود. بازرگان شخصيتي مذهبي بوده و ارتباطش با شخصيتهاي مسلمان و جمعهاي روشنفكران مسلمان به اندازه ايست كه قابل چشم پوشي نيست. حتي بسياري از افراطيون و روشنفكران غرب زده بازرگان را به تحجر و واپسگرايي و آخوند زده بودن متهم مي كردند. در مورد بازرگان مي گويند نماز شب مي خوانده و در مورد خصوصيات انقلابيش، او يكي از مؤثران تشكيل سازمان مجاهدين – كه دربدو تآسيس، سازماني مذهبي با گرايشات قوي ديني بوده – بوده است. از طرف ديگر خصوصيات منفيي راهم براي بازرگان ذكر مي كنند كه خودرأي بودن از جمله آنهاست. از همه اينها ما كمترين نقش و اثري را درمجموعه مي بينيم.
اما بجز شخصيت پردازي و بعنوان مثال، نگاه عياري به مكتب خانه هاي قديمي ايران، نگاهي سياه و سياه نماست كه چيزي جز زشتي و پليدي نمي بيند. نگاهي كه از گذشته خود پشيمان است. اينرابا نگاه تبريزي در مجموعه شهريار مقاسه كنيد. تبريزي هم زشتي ها را بانگاهي انتقادي مي بيند.اما با بوجود آوردن لحظاتي طنز و مفرح، زهر فضا را مي گيرد.
بطور خلاصه بايدتوجه داشت كه روزگار قريب با وجود تأثيرات حسيش، نمي تواند روايتگر صادقي از برهه اي تاريخي و يا حتي شخصيتهاي تاريخي مورد دعويش باشد و حداكثر، مجموعه اي با داستاني جذاب است.
بسم الله الرحمن الرحيم
روزگار حسرت
اينقدر در اين سالها گفتيم و گفتند و مسؤولان تلويزيون شنيدند و بازهم روي همان نقاله تكرار دورزدند، خسته نشديم، ماپرروتر از اين حرفهاييم. و راز كار فرهنگي و آسيب شناسانه هم در تداوم و صبر است كه وَاصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ«و شکيبايى کن، که خداوند پاداش نيکوکاران را ضايع نخواهد کرد!» هود – 115 ماه رمضان امسال نيز حكايت نيم دهه اخير و سريالهاي به شدت فروكاسته امسال است.
بزنگاه
بازهم مجموعه عطاران قابل تحملترازبقيه است. هرچند آدمهايش ابله، كاريكاتوري و روابطشان كودكانه باشد و هرچند برمنوال سياست هميشگي تلويزيون مخاطب را احمق فرض كند. در بزنگاه لااقل با آدمهايي سروكار داري كه هنوز قسمتي از شخصيت اجتماعيشان را حفظ كرده اند و هنوز از طبقه معطر جامعه جدا نشده اند.مهمترين ويژگي عطاران اينست كه باوجود داشتن ضعفهاي بسيار محتوايي، يا نتوانسته و يانخواسته پيچيدگيهاي فرم گرايانه سيروس مقدمي را وارد مجموعه هايش كند. اين خصوصيت به ساده شدن ظاهر اين مجموعه ها منجر شده كه اين سادگي قالب با سادگي و سهل انگاري محتوايي خوب جمع و جور مي شود. به همين دليل است كه تماشاگر بدون فشار عصبي و سيخ خوردنهاي معناگرايانه مي تواند روال همين قصه به شدت تكراري و كليشه شده را دنبال كند و يك ساعت دم كردن پس از افطار را به نوعي بگذراند.
روزحسرت
سيروس مقدم امسال يعني به تكرار افتادن و رج زدن در يك قالب و محتواي ثابت با شخصيتهايي متفاوت. باز همان طبقه اتو كشيده مرفهي كه از دين داري فقط ظاهر نيم بندشان معلوم است و رابطه هايشان آنچنان فانتزيك و غير قابل باور است كه 10 درصد قله مرفه جامعه نيز به سختي با آن ارتباط برقرار مي كنند. اينگونه آثار برخلاف نوع پيشين، به شدت از اجتماع و مردم گريزان است. حتي در صحنه اي وقتي قصه به ناپرهيزي مي افتد و هنرپيشه زنش را راهي مترو مي كند، باز هم خواب و خيال و كابوسهاي هميشگي، باعث كشيده شدن حصاري ناپيدا بين او و مردم مي شود و كج و معوج بودن و بدلي بودن شخصيت درارتباط با محيط اطراف توي ذوق مي زند. اين شيوه از مجموعه سازي به نظر انتخابي آگاهانه از طرف تلويزيونيها است و وجود و عدم وجود كارشناس مذهبي، (همشهري ما باشد يا نباشد) فرقي در صورت اصلي كار نمي كند. چون يا كارشناسان مذهبي اين مجموعه ها دين و مردمشان را خوب نمي شناسند و يا قالب تصوير را و با ظن قويتر هردو را.
مثل هيچ كس
با وجود قصه كليشه اي كه تماشاگر را ياد فيلم آوار مي انداخت، نوع روايت قصه خصوصاً از جهت ديالوگهاي روان و استفاده مناسب از مثلهاي فارسي، اين مجموعه را كمي متمايز ازآن دوتاي ديگر مي سازد. اما بازهم مشكل همان نگاههاي حداقلي و دست آويز قرار دادن گرههاي نخ نما شده و درگيريهاي شبه ملودراماتيك، اين مجموعه را هم رها نكرده است. روابط پرسوز وگداز، لات بازي ولوطي منشي، حسادت و... كه مابه ازاي تصويريش كليشه اي ترآنست كه بداعتي ايجاد كند و دست آوردي جديد داشته باشد. شايد بهتر از اينرا در مجموعه پدرسالار شاهد بوديم. فقط اينجا جاي او با داداشي عوض شده بود.
بسم الله الرحمن الرحيم
سالهاي تفريط
برنامه اين هفته چراغ خاموش كه دنباله برنامه هفته گذشته در ارتباط با مراكز تصويربرداري و عكاسي از مجالس عروسي بودو با موضوع گروههاي موسيقي و تكثير غير مجاز فيلمهاي شخصي تهيه شده بود، با چند سؤال اساسي مواجه است :
1- آيا اجراي موسيقي براي عروسي جز منجر شدن به مجالس رقص، پيامد ديگري دارد ؟
2- با اين فرض، آيا نفس اجراي موسيقي براي مجالس عروسي از نظر شرع و قانون كشور مورد تأئيد است؟
3- آيا مبنا قرار دادن يك برنامه پر بيننده و خوش سابقه به موضوعي اينچنين، رسميت دادن به يك عمل غير شرعي و خلاف قانون نيست؟
4- آيا با اين شرايط اتهام حمايت صدا و سيما از موسيقي هاي مبتذل و امر به منكر و نهي از معروف برازنده صدا و سيما نيست؟
اما كاش فقط طرح موضوع بود. در يكي گزارشها، دوربين برنامه سراغ يكي از هنرپيشه هاي زن شناخته شده تلويزيون مي رود و از او درباره پخش فيلم مراسم عروسيش در چند سال قبل سؤال مي كند. خانم هنزپيشة آبرو از دست داده جلوي دوربين بغض مي كند و مي گويد : « از زمان اون عمل ناجوانمردانه، من و شوهرم كارمونو از دست داديم و براي هزينه زندگيمون مونده بوديم» (نقل به مضمون) و بعد چند نماي آهسته و حركات دوربين و تأثر عميق و قلبي همه!!! و هيچ كس هم نيست، از اين خانم سؤال كند كه اگر نگران پخش شدن فيلمتان بوديد، چرا توي عروسيتان زن و مرد با اشكال گوناگون با هم مي رقصيدند و اصلاً چرا همان آقايي كه فيلمتان را پخش كرد و الآن خارج است، از عروس خانم با لباس عروسيش فيلم گرفته كه حالا پخشش كند؟
ياد سالهاي افراط تلويزيون به خير كه يك نفر را فقط به جرم شركت در مثلاً يك جشن تولد،ممنوع الچهره مي كردند و در اين سالهاي تفريط، چنين كلاههاي را سر مردم و خودشان مي گذارند.
بسم الله الرحمن الرحیم
مدیری + مدیران = مردان هزار چهره
مرد هزار چهره بیش از اینکه نسبت به کارهای پیشین مدیری قویتر باشد، خوش رنگ ولعاب تر است. واین به دلیل محدود بودن قسمتها و برنامه ریزی دقیقتر و با حوصله تر برای ساخت و البته بودجه بیشتر و به تبع آن هنرپیشه های معروفتر و لوکیشنهای متنوعتر است. و به همین دلایل کمتر از طنز های دیگر تلویزیون شاهد آب بستن و کش آمدن نماها وقسمتها در آن هستیم. اما نگاه مدیری و ایضاً مدیران صدا و سیما به جامعه و طنز و مقولاتی از این دست، همچنان دست نخورده است. مدیران تلویزیون و ایضاً برنامه سازان آن برمبنای حدیث الناس علی دین ملوکهم، از برجهای عاج و ارتفاع بالا به مردم و جامعه شان نگاه می کنند. این باعث ریز دیدن فرودستان و درشتتر دیدن درشتترها است.
1- سوژه به شدت دستمالی شده و کلیشه ای و تکراری است. داستان پخمه عزیز نسیم و فیلم فارست گامپ اثر رابرت زمه کیس ــ این آخری در جایگاه خود اثری حرفه ای و سیاسی و عمیق است و قابل مقایسه با کار مدیری نیست ــ و دهها اثر دیگر که پیرنگش قرار گرفتن کسی در جایگاهیست که به آن تعلق ندارد.
2- همچنان مصلحت اندیشی و محافظه کاری، مهمترین آفت برنامه سازی تلویزیون است. مسعود در چهار جایگاه به ظاهر اجتماعی حضور پیدا می کند. فارغ از اینکه به نوع انتخاب این فضاها می توان منتقد بود و پرسید که چرا خرده داستانهای بدیعتر و با اولویتتری انتخاب نشده اند، صحبت اصلی نوع پرداخت و نوع انتخاب موقعیت اجتماعی هر سوژه است. مثلاً در بخش اول مسعود در خانواده و بیمارستانی قرار می گیرد که بیش از 5 درصد جامعه قدرت ارتباط گیری و نزدیک شدن به آنرا را ندارند و درنتیجه دغدغه شان هم نیست. چرا بیمارستان و روابط آدمهایش به این میزان اغراق شده و دور از واقع است. ممکن است جواب این باشد که اغراق در ذات طنز است. اما حرف ما اینست که اگر اینگونه است چرا فضا سانتیمانتال و مشکلات طرح شده در ارتباط بیماران و پزشک اینقدر دور از ذهن و دور از فضای عینی بیشتر جامعه است. به همین دلیل است که مشکلات واقعی با همین نگاه اطو کشیده و مصلحت اندیشانه کلاً حذف می شود. مثلاً صحبتی از زیر میزی که معضلی مهم است به میان نمی آید. در بخش نیروی انتظامی هم همین فضا وجود دارد. کلانتری تبدیل به خانه ای ویلایی و بالا شهری می شود و همه مشکلات نیروی انتظامی در خشونت یا عطوفت افسران و صحبتی از رشوه، حجم بالای کار، مخاطرات کار، رابطه نیروی انتظامی و قوه قضائیه و ... به میان نمی آید. آن بخش آخر هم که به کلی برره ایست و فضایی رمانتیک و انتزاعی دارد و از حیطه همان 5 درصد جامعه هم خارج است.
3- بخش مربوط به شعرا و عارفان روشنفکر یا نقد فضای فرهنگی هم با ارتباط برقرار می کند. البته نه آن 5 درصد گذشته بلکه عده ای از مسؤولان و فقط همانها که فضاهای اینچنینی رایا درک کرده و از آن روگردان شده اند، یا با تحقیق و کار اطلاعاتی آنرا دیده اند. اما عمده مردم نه محافل شعر روشنفکری را دیده اند و نه کتابها و جلسات عرفانهای بودایی و سرخپوستی و یوگا وذن و ... را به رسمیت می شناسند. سؤال اینجاست که طرح چنین فضاهای کوچک و محدودی در رسانه ملی بیشتر به ترویج آن کمک می کند یا محدودیتش؟ اما نسبت مدیری با این بخش از مجموعه مانند نسبتش با آن برنامه ای است که به تحصن مجلس ششم می پرداخت. او برای ادامه ارتزاق باید بالجبار رگ خواب مدیران و گوشه چشمشان را با خود داشته باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
دومین شلوار مال کیست؟
محتوی و قالب، جذابیت و تأثیرگذاری و مقولاتی از این دست به نظر خیلی ها در سینما و تلویزیون در تضاد باهم و نقاط مقابل یکدیگرند. یعنی اگر قرار است یک اثر سینمایی یا تلویزیونی پرمحتوا، ارزشی، دین مدار، انقلابی و تأثیر گذار باشد، باید لزوماً شعاری، فرمزده، پیچیده و برای مخاطبان خاص روشنفکر، مذهبی و یا فرهیخته نما باشد. و در نقطه مقابلش اگر قرار است اثری جذاب بوده و با مخاطب عام ارتباط برقرار کند، باید لزوما بی محتوا و سطحی باشد. مخاطب شناسی در این دومی هم، به نظر سفارش دهندگان و سازندگانش، عموم مردم، بدون هیچ تخصیصی هستند. اما همچنان که روح و جسم لاینفکند، محتوا و قالب هم اجزای جدانشدنی یک اثر هنری هستند.این تفکر تک بعدی یکی از آفات برنامه سازی تلویزیونی است و خصوصاً در مجموعه های مناسبتی تلویزیون، با شدت بیشتری دیده می شود.
در نوروز امسال شاهد دو مجموعه «پیامک از دیار باقی» در شبکه 1 و مرد هزار چهره در شبکه 3 بودیم. (من دو مجموعه دیگر شبکه های 2 و شبکه تهران ببخشید شبکه خراسان رضوی را ندیدم) دو مجموعه ای که ساخته پرکارترین کارگردانان سالهای اخیر تلویزیون است.
در مورد سیروس مقدم بارها این صحنه را درذهنم مرور کرده ام که او داخل استخری از طلا افتاده و در حال خفه شدن است. در تلویزیون ما به یک نفر باید آنقدر کار و پول و امکانات بدهند که روزی 3 ساعت بخوابد و آنوقت عده زیادی با استعداد آنقدر توی راهروهای صدا و سیما بدوند تا جان به لبشان برسد. البته آقای مقدم هم یکی از باهوشترین انسانهای معاصر است که می تواندهربار با سوژه ای مشابه و کلیشه ای دل مدیران کارنابلد تلویزیون را بدست آورده و بودجه های میلیاردی صداو سیما را بالا بکشد. مقدم به سبکی مشخص در مجموعه سازی رسیده و هربار می تواند ملودرام جدیدی را در این قالب از پیش آماده ریخته و تحویل مخاطب دهد. پیامک... هم با همین ریخت و البته یکی از ضعیفترین کارهای خود مقدم در سالهای اخیر است. البته مدیران صدا و سیما باید به این سؤال پاسخ دهند که در کشور و انقلاب ما بجزتجدید فراش پولدارهای میانسال هرزه و دیالوگ همیشگی « مرتیکه شلوارش دو تا شده»!! هیچ مشکل و سوژه با اولویت دیگری وجود ندارد؟ مسافری از هند هم با همین پیرنگ داستانی ساخته شد و البته مجموعه های زیاد دیگری که الآن درذهن ندارم. واقعاً چند درصد پدران وبرادران ما شلوارشان دو تا شده است؟ شاید این شلوارهای دوم به بالا درمدیران صدا و سیما بالاست که همیشه به فکر این نوع سوژها هستند؟ بقیه المانهای این مجموعه ها مثل مستضعفین دودوزه باز، عقده ای، بی سواد و خل وضع و درمقابلش بچه پولدارهای خوش تیپ و خوش بختی که مشکلشان فقط تعداد شلوار بابایشان است هم به قوت خودش باقیست.
از نگاه دیگر، فرضاً قبول کردیم ازدواج مجدد یک اولویت معنی دار و مهم در میان میلیونها موضوع اساسی دیگر است، چرا همیشه نگاه به این پدیده منفی و برون دینی است؟ برادران شلوار قشنگ صدا و سیما باید پاسخ دهند که فلسفه حکم ازدواج بیش از یک نفر برای مردان در اسلام چیست؟ یا اینکه چرا پیامبر و ائمه اطهار چند همسر داشته اند؟ آیا مردم با این نوع برخورد شما با این حکم دین به این فکر نمی افتند که نعوذ بالله پیامبر و ائمه هم ریگی در کفششان بوده است؟ چرا در کنار مجموعه های پرمخاطب و همه گیری مثل اینها لااقل یک مجموعه با نگاهی دیگر به ازدواج مجدد ساخته نمی شود. من خود درمیان اقواممان کسی را سراغ دارم که باوجود داشتن همسر ولی به خاطر آزار واذیتهای همسر اول وبه خاطر عدم ثبات خانوادگی، همسر دومی اختیار کرد که مثل هووی فیلم پیامک... نه دختری خوش آب و رنگ و وسوسه جو بود و نه یک شیطان مؤنث بد طینت. آن بنده خدا به خودم گفت که فلانی «این زن فرشته ایست که خداوند برای من مأمورش کرده تا آرامش را به زندگیم بازگرداند. و من حالا معنی زندگی را می فهمم.» ما بدون اینکه بخواهیم اینکار را مثبت یا منفی بنامیم، آیا می توانیم تقاضا کنیم عدالت در پرداخت به موضوعات مختلف رعایت شده و این نگاه سنگین فمینیستی در صدا و سیما تعدیل شود؟
نقد مجموعه مرد هزار چهره را در مطلب بعدی بخوانید
بسم الله الرحمن الرحيم
جاي خالي هنر انقلاب
مدتي است روشنفكران، پايگاهي محكم، قابل اطمينان و منحصر به فرد رادر صداوسيما بدست آورده اند. برنامه «2 قدم مانده به صبح» در بهترين ساعت پخش تلويزيون، درشبكه 4 كه شبكه فرهيختگان و فرهنگيان مي نامندش يكه به پيش مي تازد و حسرت داشتن چنين مجله هنريي را به دل هنرمندان وعلاقه مندان هنر انقلاب مي گذارد. من وارد بحثهاي خاله زنيكه اي كه همه مشكلات برنامه را وابستگي فلان آدم به خاندان پهلوي مي داند يا در پي اثبات جاسوس بودن بهمان عضو برنامه است، نمي شوم و 2قدم... را يكي از قويترين برنامه هاي تركيبي - هنري تلويزيون تا به امروز مي دانم. آيتمهاي مختلف اين برنامه كه شايد مهمترينش بخش سينمايي باشد، با يك مجري شناخته شده تئاتري از المانهاي مؤفقيت اين برنامه است. اما چيدمان بخشها و ميهمانان و مجريان و موضوعات وسير موضوعات برنامه به گونه ايست كه بسته اي روشنفكرانه و سكولار را تحويل مخاطب مي دهد. اما فضاي روشنفكري يعني چه؟ و نقطه مقابلش چه تفكري است؟ تفاوت هنر روشنفكران با هنر انقلاب و حزب اللهي ها رابايد در تفاوت نگرش اين دو قشر به زندگي و سياست و اجتماع جستجو كرد. وقتي مجري مهمترين بخش برنامه فريدون جيرانيست، بايد پي به سير محتوايي سينمايي برنامه نيز برد. كسي كه افتخارش ساخت فيلم در ژانر اسلشر(فيلمهاي همراه با كشتار و خونريزي و خشونت بيش از حد كه حتي در آمريكا تماشايش براي گروههايي ممنوع است). يكي از علما درباره شيخ علي تهراني (1) گفته بود، عالمٌ زاهدٌ عابدٌ احمقْ. در مورد جيراني هم مي توان گفت: هنرمندي خوب و فيلمنامه نويسي فني و كارگرداني رواني! اگر فيلم پارك وي را نديده ايد، هيچ اصراري به ديدنش نداشته باشيد. و اگر قصد ديدنش را داريد، با خودتان پاكت مخصوص حالت تهوع ببريد.
چيدمان برنامه در بخشهاي ديگر نيز به گونه اي است كه يا اثري از هنرمندان انقلاب در ميانشان نيست و يا امثال ميركريمي فقط به دليل شيوه منتقدانه اشان نسبت به فعاليتهاي فرهنگي وزارت ارشاد،ـ كه البته به حق است ـ به برنامه راه پيدا مي كنند و دين زدايي وانقلاب زدايي و آرمان زدايي در همه قسمتهاي برنامه ديده مي شود. و سكولاريزم فكري سازندگان برنامه به خوبي، مسؤولان به ظاهر انقلابي تلويزيون را دور زده است. تا آنجا كه كيميايي با صلابت در برنامه ظاهر مي شود و يك قدم از مباني وتبختر خود عقب نشيني نمي كند. حتي قسمت تاريخ اسلام برنامه كه با حضور دكتر ولايت برگزار مي شود و به تنهايي قسمت خوبيست، چون در لايه هاي ديگر برنامه گير مي افتد، كم اثر و خالي از پويايي مباحث كساني مانند حسن رحيم پورازغدي با همين موضوع ولي دربرنامه هاي ديگر است.
در خاتمه ما ازمسؤولان صدا وسيما نمي خواهيم كه اين برنامه را تعطيل كنند، چون به سخن استاد مطهري كه اعتقاد داشت، بايد در دانشگاهها اجازه تأسيس كرسي ماركسيسم داده شود و باب گفتگو و مناظره علمي با جرياناتي كه معاند نيستند و فقط مخالفند، گشوده باشد. ما مي خواهيم پس از سالها زمان و امكاناتي مشابه را در اختيار هنرمندان انقلاب نيز بگذارند، تا شايد هنر انقلابي هم كمي از محجوريت به در آيد.
[1] - روحاني تندرو مشهدي كه فعاليتهاي زيادي در طول انقلاب اسلامي در مشهد داشت، اما بعد از آن با تغيير رويه به عراق پناهنده شد وعليه نظام جمهوري اسلامي به فعاليت مشغول شد. در حال حاضر او در ايران زندگي مي كند.
بسم الله الرحمن الرحيم
ماده گرايي تلویزیونی
اهل ريا و كسبه تنها با بايكوت كامل يك حقيقت به حذف آن اقدام نمي كنند. بلكه با پوشاندن قسمتي از آن و تغيير شكل و ماهيت قسمتهاي ديگرش ، آنرا به مشتري و مخاطبشان قالب مي كنند.
فخيم زاده در مجموعه «بي صدا فرياد كن» از اين راه وارد شده است. زمزمه حضور زن در آثار فخيم زاده از همان «ولايت عشق» شروع شده بود. اما آنجا چون همه، حتي عوامل فيلم در پس نور معنوي امام رضا(ع) مخفي شده بودند، كمتر كسي به نوع استفاده داستاني از زنان در آن مجموعه اعتراض كرد. «خواب و بيدار» ادامه همان روند اما اينبار در پوششي متفاوت بود. حالا نيروي انتظامي بايد علاوه بر قدرتنمايي و به رخ كشيدن امكانات وتجهيزاتش، زهرچشمي درست و حسابي از خلافكارها مي گرفت. اما در كنار اين قصه اصلي، يك خط داستاني فرعي هم وجود داشت. بيشترمردهاي پليس اين مجموعه با خانمهايشان اختلاف خانوادگي داشتند. اختلافي برآمده از نوع و مدت حضور يك پليس در خانه كه در انتها هم به نوعي ختم به خير شد. اما سياستهاي نيروي انتظامي در «بي صدا فرياد كن» با شكلي ديگر دستمايه آقاي فخيم زاده قرار گرفته است. حالا پليس زن يكي از دغدغه هاي اصلي نيروي انتظامي است. اما اينبار منش كاسبكارانه فخيم زاده همه چيز را به گونه اي معكوس به تصوير كشيده است. اينبار ديگر خبري از درگيريها و مشكلات پليسهاي زن در محيطي بجز صحنه جرم نيست و گويي اين پليسهاي خانم اصلاً زندگي بجر كار ندارند. داستان فرعي معتاد بودن برادر يكي از پليس هاي زن هم بيشتر از اينكه بر وجوه ذكر شده دلالت داشته باشد، مفهومي روشنفكري و مؤيد ازهم گسيختگي خانواده هاست. اين رويكرد ضعيف محتوايي اثرش را در مسائل فني نيز گذاشته است. و تماشاگر دائم در حال سؤال است :
1- چرا در خواب و بيدار بر پدر بودن يك پليس تأكيد مي شد اما در اين مجموعه مادر بودن و همسر بودن و دختر بودن يك زن، ناديده گرفته شده است؟
2- چرا كارهايي مثل تعقيب وگريز و كمين و كشيك و شب بيداري و... را كه پليسهاي مرد به راحتي مي توانند انجام دهند خانمها به عهده گرفته اند؟
3- مگر فلسفه تشكيل پليس زن، ورود درحوزه هايي كه امكان دخالت مردان وجود نداشته، نبوده است؟ غايت اسلام حضور حداكثري زن در اجتماع است يا حضورحداقلي؟
4- اگر قرارباشد زنها جاي پليسهاي مرد را بگيرند، مردها نمي توانند جاي پليسهاي زن را گرفته و مثلاً جمع آوري خانه هاي فساد را به عهده بگيرند؟
5- چه كسي از چنين اختلاط وظيفه و شايد در آينده اختلاط نيرويي ضربه خواهد خورد؟
6- براي جمع كردن مفاسد اين اختلاط مانند آنچه در پليسهاي دنيا وجود دارد، چه نيرويي استخدام مي كنيد؟ پليس كودك؟ پسر يا دختر؟
7- آيا نيروي انتظامي همه تبعات اين مجموعه و مجموعه هايي كه در آينده ساخته خواهد شد را بعهده مي گيرد؟
8- اصلاً نظارتي بر ساخت چنين مجموعه هايي وجود دارد؟ يا سر برادران هنرمند نيروي انتظامي كلاه رفته است؟
9- آيا يكي از مشكلات نيروي انتظامي كه براي رفعش طرحهاي ضربتي امنيت اجتماعي برگزار مي كند، نبودن حريم و رابطه معقول بين زن و مرد نيست؟
10- شما فكر مي كنيد مابا تشكيل پليس زن براي كارهاي خاص مخالفيم؟
11- اين حديث را از اميرالمؤمنين شنيده ايد؟ المرأه ريحانه ليست بقهرمانه.
بسم الرحمن الرحيم
آشنازدايي و پوست اندازي
من برخلاف خيلي ها فكر مي كنم كه حلقه سبز يك مجموعه معنا گرا نيست و اين نوع قصه پردازي را يكي از نقاط قوت اين مجموعه مي دانم. حاتمي كيا به جاي اينكه قصه را به فضاهاي روح و روح بازي و به اصطلاح اهلش، معنا گرايي ببرد، روح حسن گلاب را به داستاني واقعي كشانده است. حتي تماشاگر بعد از اينكه مي فهمد كه حسن يك انسان واقعي نيست، باز هم دوست دارد كه در مرز بين واقعيت و خيال مانده و حسن را واقعي بداند. از اين منظر و بدون عنايت به پيشينه هنري حاتمي كيا، حلقه سبز را مي توان از نظر فني در حد بهترين مجموعه هاي تلويزيون دانست. كار دريك فضاي محدود كه هميشه مورد علاقه حاتمي كيا بوده، استفاده اي متفاوت از جلوه هاي ويژه تصويري و يك كارگرداني پخته و حرفه اي.
اما حلقه سبز را بايد از دومنظر نگريست. يكي بعنوان مجموعه اي به كارگرداني ابراهيم حاتمي كيا با پيشينه اي مشخص و ديگري مجموعه اي با تمام مقضيات فني ومحتوايي اش.
اما حالا ديگر مي توان گفت كه حاتمي كيا شخصيتها و فضاهاي هميشگي و آشنايش را گم كرده است. البته بجز نسل سومي هاي لوس و تك بعدي و دور از جامعه اي كه نمونه اش را در به نام پدر ديده بوديم. همچنين در حلقه سبز ديگر همان حداقل دغدغه ارزشي حاتمي كيا نيز جايي ندارد. اينجا داستان آنقدر دور از اولويتهاي جامعه و در فضاهاي اتوكشيده و مدرن شهريست كه كمتر به همذات پنداري عموم مردم دست پيدا مي كند. فاصله بين عارفي در ديده بان و حسن گلاب را تصور كنيد. نه از اين نظر كه ديده بان قصه يك رزمنده بسيجي آرمانگرا ست. بلكه از اين جهت كه مابه ازاي اين آرمانگرايي و اخلاص و ايثار در شخصيتهاي فعلي حاتمي كيا كجاست؟ آيا فرزند زمان خويش بودن اينست كه از آرمانها دور شويم؟ يا اينكه بتوانيم وجوه امروزين اين آرمانگرايي را درزمان خويش نيز پيدا كنيم. شايد به ذهن يك تماشاگر عادي سينما كه با حاتمي كيا نيز آشناست برسد كه چرا مثلاً حسن بجاي يك معلول، يك جانباز اعصاب و روان نيست؟ و چرا حاتمي كيا با دقت همه نشانه هاي آشنايش را زدوده و پوست اندازي كرده است.
اين عدم تشخيص اولويتها و آرمانها از خصوصيات روشنفكرها و روشنفكر زده ها و روشنفكر شده هاست. كه مي تواند دلايل مختلفي از جمله دور شدن از مردم، شهرت، فرم زدگي و فرمگرايي و... داشته باشد. ازبرادرمان ابراهيم حاتمي كيا تقاضا مي كنم، سخنان رهبري در ديدار باكارگردانان سينما را دوباره مطالعه كند. عمل به اين توصيه ها انشاء الله درجه هايي واقعي را از طرف خداوند همراه خواهد داشت.
بسم الله الرحمن الرحيم
يهودي خوب، صهيونيسم بد
آيا مجموعه مدار صفر درجه در ايجاد فضايي ضد صهيونيست مؤفق بوده است؟ آيا اين مجموعه در تبيين نقاط تمايز و شفاف سازي تفاوت يهود با صهيونيست موفق بوده است؟ آيا اصولاً ما مي توانيم بين يهوديان و صهيونيستها تفاوتي قائل باشيم؟ پاسخ اين سؤالات مي تواند راهگشاي نقد منصفانه اين مجموعه باشد. از استاد حيدر رحيم پور خاطره اي شنيدم كه مي تواند درك وقايع اين مجموعه را آسانتر كند:« در سالهاي دهه 1320 كه پدرم دربالا خيابان (خيابان شيرازي فعلي ) علافي داشت، دوستان زيادي از تجار و معتمدين يهودي پدرم به علافي او رفت وآمد داشتند. ما آنها را به چشم يك بيگانه نگاه نمي كرديم. آنها با پدرم مراوده تجاري و دوستي و رفت وآمدي عادي داشتند. اما چند سال بعد ورق برگشت. جرياناتي كه بعدها فهميديم غرضهاي پليدي داشتند، شروع به آزار و اذيت يهوديان كردند. حتي خانه هايشان را آتش مي زدند، توهين مي كردند و خلاصه سعي مي كردند آنها را كه مردم خوبي هم بودند، خارجي و اضافي جلوه دهند.» اما با تحقيقي تاريخي درسالهاي جنگ جهاني دوم و قبل و بعداز آن در مي يابيم، مشابه اين سياست در نقاط مختلف جهان اجرا شده است. اوج اين مظلوم نمايي با هولوكاست و در قلب اروپا محقق مي شود. يعني مشابه همان صحنه اي كه در مجموعه مدار صفر درجه در تعرض صوري به خانه سارا و مادرش اتفاق افتاد و پس از اين ظاهر سازي آنهابسوي اورشليم براه افتادند. اين پرداخت هوشمندانه همان مرز بين يهود و صهيونسم است. البته مي دانيم كه امروز در بعضي كشورها، گروههاي يهوديان ضد صهيونيست وجود دارندكه آنها هم علاوه بر مبارزه سياسي با جنايتهاي صهيونيستها در تلاشند كه جدايي خودرا از صهيونيسم نشان دهند. مدار صفر درجه با اين پيرنگ اصلي و استفاده از خرده داستانهاي دراماتيك و عشقي توانست علاوه بر روايت يك واقعيت مهم تاريخي، عموم تماشاگران را با خود همراه كند. اما كارگردان نتوانسته در همه قسمتها همگامي مناسب درام با خط تاريخي داستان را حفظ كند و داستاني دوپاره را در بيشتر مجموعه به وجود آورده است. تا آنجا كه داستان در پاريس (و درواقع لوكيشن مجارستان) مي گذرد، داستان بسيار منسجم، حساب شده، پرالتهاب و پركشش به پيش مي رود و با دقت بيشتر مي توان لايه پنهاني تاريخي اثر را به خوبي درك كرد. اما در پاره دوم و يا قسمتهاي پس ازبازگشت به ايران، سنگيني داستان آنقدر به سمت روايت درام – عشقي مي رود كه روايت تاريخي درچند قسمت كاملاً به فراموشي سپرده مي شود. و شخصيت اول بيشتر از آنكه حبيب و سارا باشند، زينت الملوك و فرجام سياهش است. تااينكه در 5-4 قسمت انتهايي داستان دوباره خود را پيدا كرده و به منوال پاره اول باز مي گردد. در مجموع مدار صفر درجه را مي توان يك سريال موفق تلويزيوني دانست. ولي همچنان اين سؤال باقيست كه صدا و سيما تاكي قصد دارد با رويه اي فرا فكنانه صرفاً به موضوعاتي اينچنين – كه البته خوب ولازم واولويت است – پرداخته و چشم بر سوژه هاي حساس سالهاي دور و نزديك مانند وقايع سالهاي ابتدايي انقلاب ببندد؟!

بسم الله الرحمن الرحيم
ميان ماه تلويزيون تا ماه گردون...
ماچهارخبر نگارايراني، توی مزارشريف گير افتاديم و بعداز اينکه به مدد بند ""پ"" برادران فرودگاه که مارا ياد ليست انتظارهای فرودگاههای خودمان می انداخت، بليط گيرنياورديم. تصميم گرفتيم ازراه زمينی به هرات برويم. آنهم از راهی که از هرکسی سؤال می کرديم، يا نرفته و يا توصيه به نرفتن می کرد. با اين حال و افكارِ مشغول، آمديم سر خط ماشينهای ميمنه و بعد از کلی چک و چانه زدن سوار يک تويوتا کورولای نسبتاً تر وتمز شديم و راه افتادم. راننده جوانی حدوداً 20 ساله، خوش قد وقامت، با محاسن متوسط و چهره ای بسيار نجيب بود. توی راه خاکی و پرچاله چوله مسير کم کم با جوان آشنا شديم. محمد عضو يك خانواده متوسط و به زغم همشهريانش خوب افغانستان است. بعدها فهميديم پدرش پنچرگيری دارد و يکی ديگر ازبرادرانش هم راننده است. و اهل ميمنه. از او پرسيديم توی شهرشان جايی برای شب ماندن پيدا مي شوديا نه و او گفت جاهايی هست ولی مناسب نيست. دو ساعت بعد از غروب آفتاب به ميمنه می رسيم. محمد جلوی خانه ای توقف كرد. اينجا کجاست؟با لحجه شيرينش گفت: « توی راه با خانه تماس گرفتم و خبر آمدن شما را دادم. امشب را بد بگذرانيد. بهم نگاه كرديم. توی يک شهر غريب و آدمهاي غريبه !! اما اشتباه مي كرديم. ما غريبه نبوديم. يک پسربچه زيبای افغانی 12 – 13 ساله از خانه بيرون آمدو در بردن ساكها كمكمان كرد.از در چوبی و راه پله ای آجری بالا رفتيم . ياد راه پله های خانه پدر بزرگم در پايين خيابان افتادم. اتاق با يک لامپ 40 که نصف آن هم نورنداشت، روشن شده بود و تازه بعد از عکس گرفتن فهميديم که پرده های تميز و زيبای اتاق بنفش است. آنها با صميمانه ترين رفتار از ما پذيرايی کردند. يک شام لذيذ و رختخوابهاي تميز.صبح هم محمد مارا تا خط ماشينهای هرات رساند ...
شما اينرا با شخصيت پردازی جمعه و چهارشنبه و دوم و هنگامه در مجموعه N قسمتي چهار خانه مقايسه کنيد. همه پشت هم انداز ، دروغگو، ظاهر فريب، دغلباز، پول پرست، مزاحم، تحميل شده و ... هستند. و مجموعاً نگاه به برادران کشور همسايه و همزبان در اين مجموعه يک نگاه منفی و همراه با تحقير و بی مهريست و انگار قرار است ايران با اين مجوعه به افغانها بگويد که ما از شما خسته شده ايم. ای آدمهای دغلباز و تحميل شده به کشورتان و ايضاً به دام آمريكائيها برويد. ولابد قرار است با اينگونه نگاهها از همزبانی با افغانها استفاده بهينه فرهنگي داشته باشيم . کاش شما هم آنجا بوديد و تلاش فرهنگی کشورهای مختلف جهان را که هيچ سنخيت دينی و زبانی با افغانها ندارند، می ديديد. آمرکائيها و آلمانها و ترکها و ... از اين جهت بسيار مؤفقتر از ما هستند و اين به خاطر وجود نگاههای مرتجعانه ای مثل مجمو عه چهار خانه است.
(اين نقد پيش از عقب نشيني عوامل سريال در تبديل نام افغانستان به ولايت در اين مجموعه است و با توجه به ذهنيت شكل يافته مخاطب، همه هنوز شخصيتهاي داستان را افغاني مي دانند)
سم الله الرحمن الرحيم
سرِ کارِ شيطان
اين روزها شيطان شخصيت اول رسانه اي ماست. همه درباره او صحبت مي کنند. بيشتر مطبوعات صفحاتي را به شيطان شناسي و بررسي مجموعه تلويزيوني اغماء اختصاص داده اند. تلويزيون هم که اين نوزاد ناقص الخلقه را پس انداخته، پيشرو همه است. گزارشها و ميز گردهاي مختلفي که ادامه هم خواهد داشت به اين موضوع پرداخته اند. اما شيطان مورد بررسي کدام شيطان است؟ يک شيطان واقعي يا موجودي خيالي و بي مصرف که نه به درد دنياي خلق الله و نه آخرتشان. سخنان استاد مطهري درباره يزيد شناسي و شناخت يزيد زمان و بروز کردن يزيد 1400 سال پيش را که يادتان هست.
|
|