/* /*]]>*/

/* /*]]>*/

بسم الله الرحمن الرحيم

تاريخنگاري شهدا

مدتي پيش، يكي از بچه هاي يكي از روستاهاي بندر عباس با واسطه بچه هاي مجله راه تماس گرفت و گفت ماتصميم داريم خاطرات شهداي روستا را گردآوري كنيم و شايد به چاپ برسانيم. و ازمن خواست نكات فني كاررا برايش ارسال كنم. متن زيرهمان نكات ارسالي براي اين دوستمان است.

تحقيق :

- براي انجام تاريخنگاري و در نهايت انجام يك سرگذشت پژوهي مؤفق و قوي دررابطه با شهدا ابتدابايد يك مرحله تحقيقاتي مفصل و كامل را بگذرانيد. مراحل تحقيق :

1- گرد آوري هرگونه اطلاعات آرشيوي موجود در رابطه با شهداي منطقه تان. براي اينكار به خانواده ها،‌ دوستان، بنياد شهيد يا ساير مكانهايي كه ممكن است، اثري از شهدا در آنجا باشد مراجعه كنيد. پرونده شهدا در بنياد شهيد بسيار مهم است.

2- دسته بندي و مطالعه دقيق اين اطلاعات گرآوري شده.

3- استخراج سؤالاتي درباره شهيد كه بعد از خواندن پرونده اش برايتان پيش مي آيد.

4- استخراج اسامي افرادي كه مي توانيد براي مصاحبه و تكميل اطلاعات به آنها رجوع كنيد. كه ممكن خانواده،‌دوستان محل، دوستان مدرسه يا دانشگاه يا حوزه، همرزمان و ... باشند.

هماهنگي :

جهت هماهنگي انجام مصاحبه ها يا ارتباط گيري با خانواده و دوستان شهيد، بايد از يك يا چند نفر خوش سروزبان كه در ارتباط گيري قوي باشند و بتوانند افراد را به مصاحبه تشويق و ترغيب كنند،‌ استفاده كنيد. هيچگاه اينكار را در يك پروژه بزرگ بعهده خود مصاحبه گر قرار ندهيد. چند نكته ذيل رانيز به خاطر بسپاريد:

- ملاقات حضوري براي گرفتن وقت مصاحبه، مفيد تر از ارتباط تلفني است.

- اگر افرادي حاضر به مصاحبه نشدند، نااميد نشويد. گاهي اوقات بايد چند سال براي جلب حمايتشان وقت صرف كنيد.

- بعضي ها حاضر به مصاحبه حضوري نمي شوند. مصاحبه تلفني يا مكتوب را به آنها پيشنهاد دهيد.

- براي وقت گرفتن از يك نفر بهتر است از دوستان يا اعضاي ديگر خانواده اش كه با شما هماهنگ هستند، استفاده كنيد. معمولاً مادران شهدا از پسران يا دختران يا شوهرانشان حرف شنوي دارند. اينرا هم بدانيد كه از يك خانواده وقتي يك نفر حاضر به صحبت شد، بقيه را نيز همراه خواهد آورد.

- جنبه خالصانه و كار براي خداي پروژه تان – اگر انشاءالله اينچنين بود- را براي طرف مقابلتان شرح دهيد و به او بفهمانيد كه خاطرات شهدا را ثبت كردن،‌ ادامه راه شهداست. سعي كنيد اينرا بفهمانيد كه شما انگيزه مالي يا شهرت طلبي نداريد – انشاءالله اگر نداشتيد-

مصاحبه :

براي دريافتن چگونگي انجام مصاحبه بايد به منابع زياد موجود مراجعه كنيد. اين منابع را بخش كتابهايي كه برايتان مي نويسم خواهم آورد. اما چند نكته كوتاه :

- مكان مصاحبه را به عهده مصاحبه شونده بگذاريد.

 - سعي كنيد خيلي زود بااو صميمي شويد.

- تا شهيد را از قبل بطور نسبي نشناخته ايد، مصاحبه را شروع نكنيد. مصاحبه بدون مطالعه قبلي به جايي نخواهد رسيد.

- در صورتي كه خوب مطالعه كرده بوديد، اطلاعاتتان را به رخ طرف نكشيد و بيشتر گوش كنيد.

- براي مصاحبه با خانمها،‌ اولويت اينست كه يك خانم مصاحبه را انجام دهد. اگر هم اينكار ميسر نبود، همراه باخودتان يك خانم كه مي تواند همسر، مادر ، خواهر يا ... باشد راهمراه ببريد.

- براي ضبط كردن مصاحبه مي توانيد از دوربين فيلم برداري، ضبط ديجيتال، ضبط با نوار يا ... استفاده كنيد.

- سؤالاتتان بايد ريز، دقيق و گويا باشد. بدترين سؤال اينست كه به مصاحبه شونده بگوييد : «هرمطلبي در ارتباط با اين شهيد مي دانيد بفرمائيد!!!» بايد قدم به قدم و به شكل تاريخي از ابتداي تولد شهيد شروع كنيد. و به مراحل درس خواندن و كار كردن و جبهه رفتن و مرخصي آمدن و .... برسيد. با اطلاعاتتان طرف را يادي دهيد. مثلاً در پرونده شهيد تاريخهاي اعزام و مرخصي و حتي شهادت و نحوه شهادت و ... ذكر شده است. حتي مي توانيد عكسهاي شهيد را هنگام مصاحبه همراه داشته باشيد.

مراحل پس از مصاحبه :

بلافاصله پس از اتمام مصاحبه، نوار را پياده ، تايپ و ويراستاري اوليه كنيد و فايلهاي مكتوب را نگه داريد. اين فايلها ماده خامي است كه هركاري مي توانيد با آن انجام دهيد.

براي توليد آثار مكتوب مثل كتاب، مقاله و ... بايد از افرادي خبره اي كه فنون نويسندگي را بلدند استفاده كنيد. در اين آثار مي توانيد از مواد آرشيوي و اسناد و مداركي كه پيش از اين گرآوري كرده بوديد، استفاده كنيد.

 

ونكته آخر اينكه توجه كنيد با كاري سخت، طاقت فرسا و وقت گير مواجهيد. كه بجز توكل و استعانت از خداوند وائمه اطهار و روح مطهر شهدا، بايد پشتكارو صبر و شكيبايي را نيز سرلوحه كار قرار دهيد.

 و نكته آخر اينكه اين متن خلاصه ناچيزي است كه بايدآنرا با خواندن منابع مربوط به خبرنگاري تكميل نماييد.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در جمعه 25 مرداد1387 |

بسم الله الرحمن الرحیم

اين مقاله قرار بود در يكي از ويژه نامه هاي يكي از مؤسسات فرهنگي اين شهر منتشر شود كه دير سفارش داده شد و آخر هم به چاپ نرسيد.

 

چشم گریان، چشم خندان

فتنه بیش از اینکه یک فیلم مستند باشد، تیزری تبلیغاتی است که با اشارات مستقیمش قصد دارد آب رفته را به جوی غرب باز گرداند و به همین دلیل و دلایل دیگری که خواهم گفت، رو به اشاراتی مستقیم و تند می آورد. شاید خیلی تندتر و مستقیمتر از آیات شیطانی. و البته اینبار قرآن است که مورد هجمه قرار می گیرد یعنی آخرین قله اسلام که معجزه رسول الله است. و بازهم این رویکرد دلایلی دارد که خواهم گفت. اما من فیلم فتنه را با دو چشم متفاوت دیدم. یک چشم گریان و یک چشم خندان و گمان می کنم حس همه بینندگان مسلمان فیلم اینچنین باشد.

چشم گریان

فیلم با صحنه دلخراش و تأثر انگیز پاره کردن صفحه ای از قرآن که فقط صدایش شنیده می شود به پایان می رسد. بعد از آن صدای کارگردان روی تصویر می آید که می گوید این صدای پاره کردن قرآن نبود، صدای پاره کردن صفحه ای از دفترچه یادداشتم است، اما اگر شما بخواهید می توانید قرآن را پاره کنید. و این یعنی بازی کردن با احساسات بیش از یک پنجم جمعیت جهان. و آن کاریکاتور مشمئز کننده ای که اینبار متحرک سازی شده و همسو بودن فیلمساز با آن موج دانمارکی – صهیونیستی را نشان می دهد. فیلم پر است از این صحنه های  تحریک آمیز بسیار تند و مشمئز کننده و به اين شكل، فتنه ملغمه ای از حوادث و اتفاقات غلط و زشت و تغيير شكل يافته که سعی می کند همه آنها را به اسلام نسبت دهد تا در این آب گل آلود، تشخیص حق از باطل برای علاقه مندان غربی اسلام سخت شده و آنان را دچار تزلزل کنند.

چشم خندان

معروف است، اگر می خواهی چیزی را بزرگ کنی، ناجوانمردانه به او حمله کن و "فتنه" حقیقتاً حمله ای ناجوانمردانه و همه جانبه است.در یکی از صحنه های فیلم، جدولی بر تصویر نقش می بندد که آمار گروندگان به اسلام در صدسال اخیر در هلند و اروپا را نمایش می دهد. در این آمار تعداد مسلمانان هلند در کمتر از صد سال حدود بیست هزار برابرشده است. یعنی اسلام چنین رشد و تأثیری در غرب داشته که دشمن را به اعتراف و حرکاتی چنین انتحاری واداشته است؟! کمی سر ذوق می آییم!

پس از آن فیلمساز به ارایه تیتر برخی روزنامه ها درباره اسلام می پردازد و با این که سعیش را در ارایه ضد اسلامی ترین مطالب به کار می گیرد، لکن باز هم نشانه هایی برای شادمانی در آن نمایان است. اما انتهای فیلم دیگر جای قهقهه است؛ سناتور- فیلمساز هلندی التماس می کند و حقیرانه خود را به آب و آتش می زند و اینچنین می نگارد که:

((مسلمانان شما را به اسلام می خوانند، اما اسلام راه مناسبی برای شما نیست!))

((دولت اصرار دارد که به اسلام احترام بگذارد!! اما اسلام به شما احترام نمی گذارد!))

((اسلام در حال قدرت گرفتن و تسلیم کردن است و سعی می کند بر تمدن غربی غلبه کرده و آن را نابود کند!))

((گرایش به اسلام را متوقف کنید!))

(( از آزادی دفاع کنید!))

((فتنه!))

اگر من تصمیم گیرنده بودم این فیلمساز را به جرم توهین به اسلام اعدام می کردم و بعدجهت خدمت بزرگش به اسلام ، هزینه کفن و دفنش را پرداخت می نمودم!!

چشم غضبناك

اما دولتمردان جهان اسلام – دولتمردان، ايران هم جزو اينها هستند -  زیاد ذوق زده نشوند! وقتی امام(ره) حکم ارتداد سلمان رشدی را صادر کرد، این روزها را می دید.او به خوبی می دانست گسترش روزافزون اسلام با فتنه انگیزی های بسیار روبرو خواهد بود؛ چون اسلام به وسط میدان آمده بود و مبارز می طلبید. اکنون اسلام هم باید خود را ثابت می کرد و هم قدم های جهانیش را سریع تر بر می داشت و هم دستور پیش از موعدی را برای مقابله با فتنه ها فراهم می نمود.

امام(ره) با این پیش بینی امروز به حقیقت پیوسته، در پیام تاریخی اش فرمود:

(( به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می رسانم مؤلف کتاب آیات شیطانی که علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم و چاپ شده است؛ همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن محکوم به اعدام می باشند. از مسلمانان غیور می خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند سریعاً آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هرکس در این راه کشته شود،شهید است ان شاءالله. ضمناً اگر کسی دسترسی به مؤلف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد. والسلام علیکم و رحمه الله وبرکاته))

و پس از ایجاد شبهه لغو اعدام در صورت توبه سلمان رشدی، در پیام دوم تأکید کردند:

(( این موضوع صد در صد تکذیب می گردد؛ سلمان رشدی اگر توبه کند و زاهد زمان گردد بر هر مسلمان واجب است با جان و مال، تمامی هم خود را به کار گیرد تا او را به درک واصل گرداند. اگر غیر مسلمان از مکان او مطلع گردد و قدرت این را داشته باشد تا سریع تر از مسلمانان او را اعدام کند، بر مسلمانان واجب است آنچه را در قبال این عمل می خواهد به عنوان جایزه یا مزد عمل به او بپردازند.))

این حکم به همه مسلمانان که احتمالاً حکام کشورهای اسلامی هم جزو آنان هستند، واجب بود و هنوز هم هست.

آنچه امروزه هر از چندگاهی دیده می شود نتیجه وادادگی جهان اسلام است؛ ابتدا با حرکت هایی خفیف و همراه با ترس در ادبیات با آثاری کمرنگ تر از آیات شیطانی آستانه تحریک مسلمانان را محک زدند و در ادامه انتشار کاریکاتورهای دانمارکی و در کمتر از یکسال باز شدن راه توهین ها به آثار مستند و تلویزیونی، که در همه این موارد واکنش ها نسبت به آیات شیطانی خفیف تر و برای غربی ها وسوسه انگیزتر بود.

امید آنکه تا دامنه این توهین های عریان به هالیوود و آثار سینمایی، انیمیشن و بازی های رایانه ای کشیده نشده شاهد وحدت و انسجام و غیرت هر چه بیشتر امت اسلامی در دفاع از اعتقادات و ارزش های خویش باشیم.

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در یکشنبه 13 مرداد1387 |

بسم الله الرحمن الرحيم

شايستگي بر لبه آتشفشان بودن.

اين حس ناخود آگاه و از اواسط خواندن بيوتن به من دست داد. شباهتها و تفاوتهاي زيادي ديدم بين از كرخه تا راين حاتمي كيا و بيوتن كه يكي فيلمي نزديك به دفاع مقدس است و ديگري، رماني نزديك به سال 1400. ارميامعمر و سعيد از خيلي جهات شبيه همند. سعيد برآمده از جنگ است و ارميا نيز. سعيد به يكي از كشورهاي مهد تمدن غرب سفرمي كند و ارميا هم به آمريكا و هردو شايد به گونه اي ناخواسته تن به اين سفرمي دهند. سعيد مجروح است. شيميايي است و ارميا هم تركشي كوچك دركمردارد. سعيد در انتها به شهادت مي رسد و ارميا؟ اما اينها شباهتهاي ظاهري است و ممكن است با بعضي تفاوتها نقض شود. تفاوتهايي مثل متأهل بودن سعيد و مجرد بودن ارميا، يا بي پناه بودن ارميا در مقابل داشتن خواهر براي سعيد و... اما شباهت اين دو قصه، در لايه هاي عميقتر است. ياد نوشته شهيد آويني براي از كرخه تا راين مي افتم. نامه اي به دوست زمان جنگ. برادر بدان كه تو در دامنه آتشفشان منزل گزيده اي. اين آتشفشان فوران، دربيوتن و روحيات و حالات ارميا نيز ديده مي شود. ارميا گويي درخواب به كشور آمال و آرزوهاي خشي قدم مي گذارد وتا انتها از تونل زماني مي گذرد كه مكان قصه فقط محملي براي طي اين زمان است. اما بيوتن با اينكه يك رمان است و درآن فرصت براي شخصيت پردازي و بسط داستان بيشتر است، اما از اين جهت بسيار ضعيفتر از از كرخه تاراين است. مثلاًهدف از رفتن ارميا در داستان، به خوبي طرح نمي شود. ارميا براي كار رفته است؟براي ازدواج با آرميتا رفته است؟ يعني عشق آنقدر پرقدرت است؟ بستر اين عشق در وجود يك بچه بسيجي آرمانخواه كجاست؟ و چرا عاشق دختري دمدمي مزاج و غير مذهبي و به گونه اي سكولار مي شود؟ اما اگر مسأله ارميا عشق نيست، پس چه انگيزه ايست؟ او از خود فرار مي كند؟اَه... كليشه اي شد! فرضاً اين گمانه زني صحيح است. چرا به آمريكا فرار مي كند؟ كعبه آمال خشي ها لاس وگاس است، براي ارميا كه اينچنين نيست!

اما تفاوت عمده ايندو شخصيت در رمان و فيلم اينست كه سعيد منفعل و بي خاصيت نيست. اما ارميا ايگونه است. ارميا بيشتر يك ناظر بي طرف و بي خاصيت اتفاقات بيروني است و خيلي زود دربرابر اتفاقات كوتاه مي آيد. به ديسكو ريسكو مي رود، راننده جماعتي ثروتمند كه دوستشان ندارد مي شود، واكنشهايش در برابر آرميتا هم منفعلانه است. سعيد لااقل مي تواند كمي روسري خواهرش را جلو بكشد. اما ارميا تا آخراندرخم كوچه صحبت با آرميتا مي ماند و حتي جرأت سؤال كردن از اورا پيدا نمي كند. خلاصه اينكه ارميا از جنس شخصيتهاي آرماني و شناخته شده و ماندگار آثار هنري بچه هاي انقلاب نيست. او حتي از جنس خاص علي در من او نيست. اين انفعال باعث مي شود كه شخصيت پردازيهاي رمان، روي يك مدار مشخص حركت نكند. بعضي شخصيتها بسيار خوبند و از يك صورت مثالي به معني يا حتي شبه مصاديق بيروني مي رسند مثل عبدالغني، خشي،‌ سيلورمن وچند تاي ديگر. اما شخصيت پردازي دو نفر اصلي يعني ارميا و آرميتا اصلاً به دل نمي چسبد. خصوصاً آرميتا كه تاآخر از خواننده دورمي ماندو فقط امواجي ضعيف را منتقل مي كند. او براي چه عاشق ارميا شده است؟ پيشينه اش چيست؟ دليل علاقه اش به خشي چيست؟ اينكه او گاورنمنت من است. يا يك جمله كه تو چقدر باحالي خشي! اين مثلث رمانتيك را به خوبي شكل نمي دهد. آرميتا همچنين ابعاد عشقش معين نيست. دختري كه با يك زمينه فرهنگي متفاوت، عاشق جواني با تفاوتهاي بسيار مي شود،‌ طبيعتاً قدري تحت تأثير خلقيات و روحيات و آرمانهاي طرف مقابلش قرار مي گيرد اما همه عشق آرميتا در روسري كوچكش خلاصه مي شود كه برداشت خواننده بر تحميلي بودن و ترس از ارمياست.

اما باز هم به لبه آتشفشان باز گرديم. شايد اگر شهيد آويني بود، اميرخاني را هم برلبه آتشفشان مي ديد. او روي لبه باريك و حساسي حركت مي كند. چنين حركتي، فقط از عهده مردان بزرگ و آنها كه حاضرند خود را به درياي حوادث بزنند، برمي آيد. اما خواننده دوست ندارد، آن فولاد آبديده من او را نرم ببيند. البته من اعتقاد دارم هر هنرمندي، نقطه اوجي دارد كه آن نقطه اوج قبل و بعدي نيز دارد و لزوماً نبايد بهترين اثر يك هنرمند را آخرين اثرش دانست.من او واجد اين ويژگيها بود. البته ما بخيل نيستيم و اميدواريم امير خاني بتواند آن رمان راتكرار كند. اما سخت است.

من بعد از خواندن بيوتن، دائم به اين فكر مي كنم كه رمانهاي 20 سال بعد امير خاني - چون رمان نويسي بيشتر ازفيلمسازي طول مي كشد -  شبيه كداميك از فيلمهاي حاتمي كيا خواهد شد؟ يعني او هم قرار است از آژانس شيشه اي به بنام پدر برسد؟ دعا مي كنيم لااقل حلقه سبز ننويسد. اينرا بايد صبر كرد تازمان مشخص كند.

و در آخر اينكه، بيوتن و شخصيتش ارميا و به عبارت درستتر اميرخاني از جهاتي قابل احترامند. اول اينكه رماني كاملاً معنوي، اسلامي و در قسمتهايي انقلابي است و روح معنويت را مي توان از همه سلولهايش درك كرد. همچنين بيوتن از نظر ساختار داستان و به خصوص كاربرد طنز در يك رمان جدي و تلخ، نمونه اي بسيار خوب است. و بعدهم اينكه يك نويسنده براي ترسيم جامعه آمريكا به تحقيق اينترنتي و ديدن كانالهاي ماهواره اي اكتفا نكند و رنج سفري طولاني را براي نوشتن يك رمان بدوش كشد، پديده ايست كه فقط در بزرگاني مثل جلال آل احمد ديده بوديم. از اين جهت يعني آمريكا شناسي و درحقيقت دشمن شناسي، بيوتن يكي از آثار بي نظير ادب فارسيست. البته بايد منتظر سفرنامه آمريكاي امير خاني بود تا فارغ از كتك كاري ارميا و آرميتا و خشي ومياندار و جيسن و ... آمريكارا بهتر شناخت.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در یکشنبه 6 مرداد1387 |

بسم الله الرحمن الرحيم

اين مقاله يكي از مطالب سانسور شده من درزمان سردبيري برادر ميري در شهرآراست. البته ايشان نقشي در حذفها نداشته اند. اين سانسور به مديريت مسؤول وقت شهرآرا يعني معاونت فرهنگي شهرداري بازمي گردد. اين مقاله تلنگري دارد به نمايشگاه خودرو مشهد در آنزمان و البته همه نمايشگاههاي برگزار شده در جمهوري اسلامي.

توضیح تکمیلی: این یادداشت توسط خود آقای جواد میری حذف شده بوده است. این توضیح، دوازده روز بعد از ثبت مقاله از طرف آقای میری ارائه شد.

کالايي بنام «زن»

برخلاف جامعه ما که واژه فمينيسم وريشه ها وتعاريف آن دور از دسترس نگه داشته شده و فمينيسم ترين افکاروايذاً اعمال به شکل هيولايي بي شاخ ودم با آن برخورد مي کنند ــ که همينها هم هست ــ وخود را بري ازآن مي دانند، در مغرب زمين بااين تفکربا شيوه اي شفاف ومدرن وافتخار آميزبرخورد مي شود. شايد خيلي هاگمان کنند كه اصليترين دعوي فمينيسم ( جنبش ماده گرايي مفرط ) دادن آزاديهاي نامحدود پوشش، رفت وآمد ، ارث ، نفقه و ... به زنان است. اما اين فقط ظاهر فريب دهنده است وآنچه در عمل وپشت پرده نمايان است، نگاه ابزاري به زن  و استثماراو براي بهره کشيهاي مختلف است. در آنجا زن ومرد، کارگر و کارفرما، مدل ومبدل و... باور کرده اند که زن ــ گوش شيطان کرــ کنيز مطبخي و کلفت شوهر وتوسري خور و... نيست ــ که بيشتر موارد هست ــ ولي اينرا هم قبول کرده اند که زن بهترين ابزار مديران ومبلغان وسياست بازان و... است. اورامي توان بعنوان همسرزيباي يک رئيس جمهور، همدم خوش آب ورنگ فلان هنرپيشه، دوست بهمان ورزشکارو... قرار داد و به بيشترين شهرت وجذابيت و سود رسيد. وآيا اصولاً مرد استثمارگر غربي به عمده زنان، نگاهي بجز کسي عريانتر از خود در مجامع رسمي و يکي براي دفع غرايز در مواقع غير رسمي دارد؟ اينچنين است که زن در بعد تبليغات و تجارت تبديل به شاه کليد مي شود. اگر تيزرهاي تبليغاتي تلويزيوني اقصي نقاط جهان را بررسي کنيد، کمتر آگهي را مي بينيد که از زن بعنوان يک ابزار تحريک جنسي وجلب مشتري استفاده نبرد. ويا درنمايشگاههاي تجاري سراسر جهان از سبيت و... گرفته تانمايشگاه بين المللي خودرو مشهد، شهر امام رضا (ع).

و ما چقدر خوش خيال بوديم که فکر مي کرديم همه افاضاتمان درباره زن، به زنان بي تربيت غربي برمي گردد. نمي دانستيم ــ بابا جدي نگيريد مي دانستيم ــ بيخ گوشمان در شهر مقدس مشهد ودر دولت عدالت محور وکرامت محور ودر فصل اجراي طرح امنيت اجتماعي با غرفه هايي روبرو مي شويم که همان استفاده ابزاري از زن را البته بدون عرياني انجام مي دهند.

توي يکي ازغرفه ها پر است از خانمهاي خوش آب ورنگ که رنگ لباسشان با آرم قرمز وسفيد شرکت هماهنگ شده وبراي اينکه خداي نکرده در گرماي 35 درجه سرما نخورند، شال گلي قرمزي انداخته  اند که تا پايين زانويشان مي رسد. راستي چرا ما احساس سرما نمي کنيم؟!! تازه شنيدم اينهاهرروز جاي رنگ مانتو و شال وشلوارومانتو وکفشهايشان را عوض مي کنند که خاطر بازديدکنندگان از يک قيافه تکراري مکدر نشود. البته خانمهاي غرفه دار بيشترشان سعي کرده اند کمترين تار مويشان ديده شود ــ جهت رفع گير خانمهاي ستاد امر به معروف ــ و شلوارها و مانتوهايشان هم با استاندارد سانتي متري نيروي انتظامي تطابق داشته باشد.

توي غرفه اي ديگر خانمها درهمه مشاغل از جاروکشي گرفته تا مسؤول غرفه، حضوري حماسي ودر صحنه دارند. اينجا هم رنگ لباسها با رنگ آرم شرکت که از قضا مانند شرکت قبلي قرمز آلبالويي است، هماهنگ است.

با يکي از خانمهاي ستاد امر به معروف صحبت مي کنم. مي گويد ما تذکر داده ايم. الآن ديگر حجابشان بهتر شده. به او مي گويم: مگر دعواي ما فقط بيرون بودن چند تار مو و کوتاه و بلند بودن پاچه يک شلوار و تنگ وگشاد بودن يک مانتو و چادر است. مسأ له استفاده ابزاري از زن بعنوان يک کالاست که قرار است در کنار کالاي اصلي وبعنوان يک کاتاليزور در فروش کالاي اصلي دخالت کرده و آنرا به بيشترين فروش برساند.

آنوقت مدير فرهنگي نمايشگاه ــ نمايشگاه مدير فرهنگي هم دارد!! ــ مي فرمايند : « اين مجموعه به دختران خردسال ونوجواني که با حجاب اسلامي در فضاي نمايشگاه حضور يابند، در هردوره 300 بن کتاب اهدا مي نمايد. »

به اين مسؤول نمونه جهت اين مواجهه سطحي که فقط به درد پر کردن صفحات گزارش به مقامات مافوق مي خورد، تبريک مي گويم. مگر جاري کردن احکام دين با دادن بن کتاب به 300 خردسال قابل انجام است. شما بزرگترها را رها کرده ايد وسراغ خردسالان رفته ايد؟

برادر عزيز بيش از اينکه کنترل مردم به عهده ودر حد توان شما باشد، کنترل شرکت کنندگان غرفه ها به عهده شماست.  نمايشگاه يک چرخه بسته وقابل کنترل است وشما اگر بخواهيد مي توانيد کرامت زن وارزشهاي دين را در آن جاري کنيد حال يا نمي توانيد، يا نمي خواهيد.

                                                                                                                    ۱۱ شهریور۱۳۸۶

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در دوشنبه 31 تیر1387 |

بسم الله الرحمن الرحيم

قادر طهماسبي

طبق معمول وقتي به كمبود وقت مي رسم، ياد خاطرات قديمي مي افتم. البته اينبار اين ترفند، زمان بيشتري از وقتم را گرفت. به فكر افتادم،‌ خاطرات مصاحبه با قادر طهماسبي را برايتان بنگارم. مصاحبه اي كه در سوره شماره 14 به چاپ رسيد. اصل مصاحبه هم در صفحه ادامه مطلب قرار دارد. تا حال دار ترها بخوانند و لذت ببرند.

براي تحقيق فيلمنامه يك بازي رايانه اي تهران بودم ويك ماهي از مصاحبه ام با محمد كاظم كاظمي گذشته بود. در مورد مصاحبه با فريد با وحيد آقا[جليلي] صحبت كردم. گفت فكر نمي كنم وقت بدهد. يكبار تلاش كرده ايم ولي موافقت نكرده است. با علي محمد مؤدب مشورت كردم. اطلاعاتي داد و مشكل چشمهايش را مطرح كرد. تماس گرفتم. با ته لحجه تركي و آواي شاعرانه اش و خيلي خوب برخورد كرد. وبه نحوي باورنكردني، مصاحبه را قبول كرد. قرار را براي فرداي آنروز گذاشتيم.نزديك 10 توي ماشين بودم. دوباره تماس گرفتم. خواهش كرد مصاحبه را به روز ديگري موكول كنم. وقت پزشك داشت.

براي قرار بعدي، جلوي خانه اش رسيدم. توي يكي از كوچه هاي دور از خيابان آزادي. سه طبقه را بالا رفتم.وارد هال كه شدم. رختخواب و كنار آن يك ضبط سي دي دار،‌ كنار آن جلب توجه مي كرد. يك مرد ميانسال با عينكي دودي جلوي پايم بلند شد و خوش آمد گفت. بهت زده بودم. قادر طهماسبي همين آدم است؟ سريع نگاهي به اطراف انداختم. كمترين وسايل ممكن دراطراف خانه به چشم مي خوردو اين نشانه يك زندگي مجردي بود.  به آشپزخانه نگاه كردم، روي گاز قابلمه اي درحال جوشيدن بود. نشستيم و اندكي بعد شروع به صحبت كرديم. كم كم مي فهميدم فريد واقعاً يك شاعر است. از آنها كه شعر توي خونشان است. از آنها كه گوشه نشينند. اواسط مصاحبه عكاس مجله هم از راه رسيد. تا عكاس كار را شروع كرد. فريد رو به عكاس كرد و گفت : عكسم را قشنگ بيندازي ها... كم كم خودماني تر مي شديم. يكدفعه وسط مصاحبه گفت واي مثل اينكه غذا سوخت. به آشپزخانه رفتم. اجاق را خاموش كردم. سرقابلمه را برداشتم. تركيبي از حبوبات مختلف، به نشانه یک زندگی مجردی، توي قابلمه بود. اواخر مصاحبه ديگر فريد خودماني ترشده بود. دليل تنها زندگي كردنش راپرسيدم. سرنوشتش خيلي شبيه احمد احمد بود. همسر اوهم به سازمان مجاهدين پيوسته بود و فريد طلاقش داده بود. مي گفت با بچه ها هم كه مثل مادرشان هستند و كرج زندگي مي كنند، اختلاف نظر داشته و از آنها جدا شده و بعد فهميدم كه از ازدواج مجدد هم استقبال مي كند.  مي گفت در مدتي نسبتاً كوتاه نزديك 1000 رمان خوانده است. مصاحبه مان حدود سه ساعت و نيم طول كشيد. وقت خداحافظي بدرقه ام كرد. و من با همان بهت موقع ورود تركش كردم. البته اين شروع دردسرها بود. من كه آنزمان هنوز در مصاحبه گري خام دست بودم، با سختي مصاحبه را پياده و تنظيم كردم. و باعجله زياد به مجله رساندم. درحالي كه مطلب بدون اشاره بود. دوستان اشاره اي به مطلب اضافه كردند كه به هيچ وجه مورد پسندم نبود. اما از آنزمان تا امروز فكر آن نوع زندگي منزوي همراه با مشقت و شايد عسرت رهايم نمي كند. يعني واقعاً فريد يكي از بزرگترين شعراي انقلاب است؟! يعني او قسمتي از بهترين غزلها و شعر سپيدهاي معاصر را گفته است؟! خدا آخر و عاقبت همه هنرمندان انقلاب را ختم به خير گرداند...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در چهارشنبه 19 تیر1387 |

بسم الله الرحمن الرحيم

سالهاي تفريط

برنامه اين هفته چراغ خاموش كه دنباله برنامه هفته گذشته در ارتباط با مراكز تصويربرداري و عكاسي از مجالس عروسي بودو با موضوع گروههاي موسيقي و تكثير غير مجاز فيلمهاي شخصي تهيه شده بود، با چند سؤال اساسي مواجه است :

1- آيا اجراي موسيقي براي عروسي جز منجر شدن به مجالس رقص، پيامد ديگري دارد ؟

2- با اين فرض، آيا نفس اجراي موسيقي براي مجالس عروسي از نظر شرع و قانون كشور مورد تأئيد است؟

3- آيا مبنا قرار دادن يك برنامه پر بيننده و خوش سابقه به موضوعي اينچنين،‌ رسميت دادن به يك عمل غير شرعي و خلاف قانون نيست؟

4- آيا با اين شرايط اتهام حمايت صدا و سيما از موسيقي هاي مبتذل و امر به منكر و نهي از معروف برازنده صدا و سيما نيست؟

اما كاش فقط طرح موضوع بود. در يكي گزارشها، دوربين برنامه سراغ يكي از هنرپيشه هاي زن شناخته شده تلويزيون مي رود و از او درباره پخش فيلم مراسم عروسيش در چند سال قبل سؤال مي كند. خانم هنزپيشة آبرو از دست داده جلوي دوربين بغض مي كند و مي گويد : « از زمان اون عمل ناجوانمردانه، من و شوهرم كارمونو از دست داديم و براي هزينه زندگيمون مونده بوديم» (نقل به مضمون) و بعد چند نماي آهسته و حركات دوربين و تأثر عميق و قلبي همه!!! و هيچ كس هم نيست، از اين خانم سؤال كند كه اگر نگران پخش شدن فيلمتان بوديد، چرا توي عروسيتان زن و مرد با اشكال گوناگون با هم مي رقصيدند و اصلاً چرا همان آقايي كه فيلمتان را پخش كرد و الآن خارج است، از عروس خانم با لباس عروسيش فيلم گرفته كه حالا پخشش كند؟

ياد سالهاي افراط تلويزيون به خير كه يك نفر را فقط به جرم شركت در مثلاً يك جشن تولد،‌ممنوع الچهره مي كردند و در اين سالهاي تفريط، چنين كلاههاي را سر مردم و خودشان مي گذارند.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در دوشنبه 10 تیر1387 |

بسم الله الرحمن الرحيم

برادر دو قلوي عدالتخواه

تشكيل و ادامه حيات جنبش عدالتخواه دانشجويي – باهمه قوتها و ضعفها و فراز و فرودها – بيش از اينكه حاصل يك فكر منسجم تشكيلاتي باشد، حاصل يك نياز نه چندان فوري و جمعي از طرف طيفي از دانشجويان سراسر كشور بود. اين جمع كه تعداديشان در زمان تشكيل پيدا بودند و تعداد بسيار بيشتري ناپيدا، ذيل گفتمان رهبري و بزرگان ديگر در جاي جاي كشور و با شروع خرده حركتهاي عدالتخواهانه دور هم جمع شدند. خرده حركتهايي كه بعضي خام و ناپخته و برخي ديگر تأثير گذار و جريان ساز بودند. تشكيل جنبش انسجام بيشتر و خبر رساني بهتر اين حركتها را باعث شد. البته از همان ابتداي تشكيل جنبش دانشجويي عدالتخواه و حتي در اساسنامه جايي براي حضور طلاب عدالتخواه د رشوراي مركزي و فعاليتها ديده شد و البته طلاب زيادي در اين سالها جنبش را همراهي كرده اند و شايد هجرتهاي بعد از دانشگاه به حوزه تعدادي از بچه ها ما حصل اين مراودات وحدت جويانه بوده است. اما حركت حجه الاسلام جهانشاهي به همه و خصوصاً دوستان طلبه ثابت كردكه تا امروز حتي اندكي از پتانسيلهاي حوزه براي كمك به جريان عدالتخواهي فعال نشده است. اين موضوع مي تواند دلايلي داشته باشد كه در حد توان تعدادي از آنها را برخواهم شمرد:

1-   ضعف محتواي دروس مي تواند يك عامل مهم باشد. اينكه يك طلبه در جريان رسمي حوزه بسيار دور از قرآن و نهج البلاغه و ساير متون اصلي دين، به صرف مسائل ادبي، فلسفي، كلامي بپردازد، ناخودآگاه اين آسيب را به همراه خواهد داشت كه از جامعيت دين و سيره معصوم دور مي شود. در اين شيوه درسي – كه مقام معظم رهبري نيز در سخنرانيهاي متعدد بارها به آن اشاره كرده اند- اخلاق، معنويت و عدالت در درجه دوم اهميت قرار گرفته و حوزه بايد به تك خالهايي مثل جهانشاهي اكتفا كند.

2-   وابستگي بيش از حد مالي طلاب در سامانه رسمي حوزه براي طلبه ها نوعي وابستگي ايجاد خوهد كرد و وابستگي به همراه آورنده مصلحت انديشي و محافظه كاري است. و اصولاً نزديك شدن نظام حوزه به شيوه بورسيه هاي تحصيلي دانشگاهي مي تواند جزو مخاطرات باشد.

3-   عدم اتحاد حوزه با دانشگاه و اين نگره كه دانشجو، طلبه را موجودي متحجر و دور از مردم و طلبه، دانشجو را بي دين و غرب زده و سطحي مي داند. در همين جريان آقاي جهانشاهي، اتحاد دانشجو و طلبه را به خوبي شاهد بوديم. چه در مراحل اوليه پيش از زندان كه فعاليتهاي دانشجويي جند بار اجراي حكم را به تأخير انداخت و چه در جريان پياده روي اعتراض آميز اخير ايشان.

4-   عدم وجود تشكلي مستقل جهت پيگري حركتهاي عدالتخواهانه طلاب، كه مي تواند به شكل برادر دو قلوي جنبش دانشجويي عدالتخواه تشكيل شده و عمل كند. اين تشكل كه شايد تشكيلش سخت به نظر برسد، همه بركات تشكيل جنبش دانشجويي عدالتخواه را خواهد داشت. انسجام و نظم در حركتهاي اينچنين، وجود يك پشتوانه فكري براي حركتهاي عدالتخواهانه، وجود يك پشتوانه حقوقي قابل اتكا براي حمايت از اينگونه حركتها كه زندان رفتن آقاي جهانشاهي انشاءالله دوباره تكرار نشود.

لازم به ذكر است كه در تشكيل اين تشكل، باز هم مهاجرين از دانشگاه به حوزه رفته مي توانند نقشي مهم و بي بديل ايفا كنند.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در یکشنبه 2 تیر1387 |

بسم الله الرحمن الرحيم

 سيرو في الارض

-     مي گويند مرحوم آل احمد بجز شهرهاي كشور و چندين سفر خارجي كه رفته بود در تعداد زيادي از روستاهاي ايران شب را اقامت كرده بود. او ريشه داستانها و قلم خارق العاده اش را در همين ارتباطات اجتماعي سينه به سينه مي جست و همينهابود كه جلال را به يكي از بزرگترين داستان نويسان ايراني بدل كرد.

-     چرا راه دور مي رويم. يكي از سرفصلهاي زندگي رهبر انقلاب، از دوران نوجواني، سفر بوده است. مي گويند ايشان را بعنوان طلبه اي كه بيشتر اوقات در سفر بود مي شناسند. اثر اين شيوه زندگي، امروز در مقبوليت و نوع مراوده مردم با ايشان در سفرهايشان ديده مي شود.

اما خطابم ابتدا با خود و بعد با همه رفقاي حزب اللهي، مسجدي،‌ هيئتي، سياسي، اداري، مذهبي، عدالتخواه، مطالبه گر و... است.

-          آيا مي توانيد نام 5 روستاي شهرهايتان را سريع بگوئيد؟

-          تابحال به چند روستا سفر كرده ايد؟

-          روستاهاي استانهاي ديگر پيشكشتان؟

-          نام 2 شهر از هر جهت ايران را كه به آن مسافرت كرده ايد،‌ نام ببريد؟

-          كشورهاي اطراف و جهان اسلام و جهان كفر و... پيشكشتان؟

-     چطور ما ادعاي همه القاب بالا را داريم، در حالي كه اولين نياز فعاليتهاي اجتماعي -  فرهنگي، يعني شناخت محيط اطراف و مردم و در مرحله بعد مستضعفان جامعه خويش را نداريم.

-          چرا بيشتر زندگي ما رفت و آمد بين خانه و محل تحصيل و محل كار و محل فعاليت شايد فرهنگي است؟

ممكن است دوستان شروع به بهانه گرفتن كنند.

-          ما بارهاباخانواده اينا شمال رفته ايم و اصفهان و قم جمكران و تازه جاي رفته ايم كه هيچ كس نرفته است(شيراز).

-          بابا دلت خوشه،‌ شهريه دانشگاهمان را به زور از بابا مي گيريم.

-          خوب كه چي؟ حالا گيرم سفر رفتيم. ما كه نمي خواهيم مثل جلال داستان نويس شويم و رهبر هم كه عمراً... نخواهيم شد.

جواب آيه 137 سوره آل عمران است :

« قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُواْ فِي الأَرْضِ فَانْظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذَّبِينَ» « قطعا پيش از شما سنتهايى [بوده و] سپرى شده است پس در زمين بگرديد و بنگريد كه فرجام تكذيب‏كنندگان چگونه بوده است »

خداوند جز تشويق به سير في الارض، يكي ديگر ازفوايد سفررا استفاده از تجربه پيشينيان ذكر كرده است. در محتواي آيه همچنين درس گرفتن از سنتهاي پيشينيان يعني مردمي كه پيش از ما مي زيسته اند، وجود دارد. و اين عبرت لازمه اش دور شدن از نگاههاي روشنفكرانه و مستشرقانه  و توريستي است. نگاههايي كه در آنها كوه و دشت و ساختمانهاي تاريخي از آدمها مهمترند و فقرا وروستائيان و آفريقائيها و ديگر جهان سومي ها فقط براي اين بكار مي آيند كه قدمت مكانها و بناها را نشان دهند و حس ترحم توريستها را برانگيزند.

 اما براي عيني تر شدن بحث، پيشنهاد برپايي و فكر كردن مجدد به اين سنت ابتدا عقلي و بعد ديني را در سه زير مطرح مي كنم :

1-   سفرهاي درون شهري : اين بخش براي موتورسوارها شيرينتر از بقيه است. اما يك راه حل عيني براي اين سفرها استفاده از اتوبوس است. ميتوان با هروسيله اي حتي پژو 206 بابا به ابتداي يكي از خطهاي اتوبوسراني رفت و با هزينه اي در حد صفر، به‌ نقاط مختلف شهرها و روستاهاي نزديك سفر كرد. البته لازمه اين كار،‌ داشتن هدف از سفر و تقويت قدرت تحمل و ديد است. و فايده اش لا اقل اينست كه خواهيد دانست در اطرافتان چه چيزهايي در حال گذر است.( با پسر يكي از دكترهاي فاميل بحثمان گل انداخت. وسط صحبت ناگهان گفت ‌: مگر توي شهر ما فقير هم هست؟)  اين سفرها همچنين مي تواند دريايي از سوژه براي هنرمندها و نويسندگان باشد.

 

2-   سفرهاي استاني : اينگونه سفرها بيش از اينكه وظيفه رئيس جمهور و هيئت دولت باشد، وظيفه خواص جامعه است. و اگر خواص وظيفه اشان را درست انجام دهند، چه بسا قسمتي از نيازهاي دولتمردان را مرتفع كنند. اين سفرها را مي توانيم با هزينه هاي بسيار كم اتوبوسي انجام دهيم. البته طول مسافرت،‌ خود قسمتي از ارتباط اجتماعي با اقشار مختلف جامعه و شنيدن درد دلهايشان است.البته بازهم به شرط هدف داشتن و دور شدن از نگاههاي سانتيمانتال و مستشرق گونه.

 

3-   سفرهاي كشوري : اين سفرها مي تواند با هدفها و مخاطبين مختلف انجام گيرد. از سفرهاي راهيان نور تا اردوهاي مختلف زيارتي و سياحتي. اما پيشنهادم به همه مخاطبين فوق الذكر با اضافه نهادهاي عريض و طويل فرهنگي متولي امر اينست كه بجز سفرهاي كليشه اي و هرساله، زاويه نگاهشان را كمي اجتماعي تر تنظيم كنند. چه اشكالي دارد كه چند گروه از مسافران راهيان نور، سري هم به مناطق فقير خوزستان و ايلام و كردستان و... زده واين بازماندگان دفاع مقدس را هم زيارت كنند و ببينند اين مردم به مدد سالهاي بي عدالتي چطور در عين فقر و كنار چاهها و لوله ها و پا لايشگاههاي نفت زندگي مي كنند. (در خاطراتي يكي از رزمنده ها شنيدم كه چند نفر از شهداي گردانشان، مرخصي مي گرفتند و به مناطق محروم خوزستان سر مي زدند)  البته با اين فكر،‌ اقامات خوبي از قبيل اردوهاي دانشجويي و بسيجي سازندگي و ... انجام شده است. اما در كنار اينها سخن من با افراد و سفرهاي تك،‌ دو و چند نفره و با انگيزه ها و بودجه هاي شخصي است (قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا مَا بِصَاحِبِكُم مِّن جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرٌ لَّكُم بَيْنَ يَدَيْ عَذَابٍ شَدِيدٍ 46- سبأ)

 

4-      سفرهاي جهاني :

دوستي داريم كه با وجود دانشجو و ممنوع الخروج بودن، نداشتن شغل ثابت، مظلوم و محجوب بودن و...  تا بحال و با انگيزه هاي فرهنگي به چند كشور منطقه مثل افغانستان و تاجيكستان و تركيه و سوريه و لبنان سفر كرده و تجربيات گرانبهايي را با وجود سن كمش اندوخته است. در زمينه انگونه سفرها چند نكته را متذكر مي شوم.

-     بچه هاي اول انقلاب با انگيزه هاي جهانيشان توانستند، جلوي آمريكا و صدام بايستند و به احدي الحسنيين نايل شوند. واي به حال ما كه همه همتمان، ليوان شربت هيئت است و پرده جلوي پايگاه به مناسبت روز بسيج.

-      در سفرهاي جهاني كشورهاي همسايه، كشورهاي منطقه، كشورهاي جهان اسلام و بعد كشورهاي استكبار ستيز اولويت دارند. براي هركدام از اينها دلايلي دارم اماهركسي بايد اهدافش را خود تعيين نمايد.

-     عامل زبان مهمترين نقش را در اين سفرها دارد. و اينجاست كه اهميت زبان آموزي بخصوص انگليسي عربي و اسپانيولي و... به چشم مي آيد. البته كساني كه هيچ زباني جز زبان مادرشان را بلد نيستند، دو كشور افغانستان و تاجيكستان مي تواند شروع خوبي باشد.

-     از هزينه هاي اين سفرها نبايد ترسيد. اقامت در مهمانپذيرهاي معمولي و مسافرت زميني ( كه بجز هزينه يكي از استراتژيهاي سفرهاي فرهنگي است) و بردن غذاهاي كم حجم و مقوي همراه با خود،‌ مي تواند هزينه هاي سفر را به شدت كاهش دهد. البته سفرهاي خارجي حداقلهايي لازم دارند.

-     سفرهاي فرهنگي بايد زميني باشد تا تجربه هاي طول سفر نيز بكار آيد. هواپيما و حتي قطار قسمتي از فوايد سفر را از بين مي برد. بهترين شيوه استفاده از سواريهاي شخصي و توقفهاي بين راهي است.

-          شجاعت و توكل به خدا و نداشتن وسواس در امور مختلف و مقاومت و حوصله پركاري از ديگر ملزومات اين سفرهاست.

-     مشورت پيش از سفر با كساني كه پيش از اين به آنجا مسافرت كرده اند، خواندن سفرنامه ها، نقشه خواني و برنام ريزي دقيق، و تحقيق اينترنتي و حتي كتابخانه اي و بدست آوردن چند آشناي همفكر و سالم در كشور مورد نظر و شناسايي دقيق مراكز و محافل فرهنگي، مي تواند شما را از نياز به سازمانها و ارگانهاي دولتي بي نياز كند.

-     سفرهاي گروهي به سبب به اشتراك گذاشته شدن هزينه،‌ تجربه، و امنيت بر سفرهاي انفرادي ارجح است. اين سفرها محدوديتها و مقتضيات خاصي دارد كه به سبب وجود عامل خودسازي در جمع و تمرين دور كردن تك روي و غرور مي تواند بسيار مؤثر باشد.

و اميدواري همه همسفران بايد به وعده هاي اينچنين خداوند باشد :

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أُوْلَئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿218﴾ » « آنان كه ايمان آورده و كسانى كه هجرت كرده و راه خدا جهاد نموده‏اند آنان به رحمت‏خدا اميدوارند خداوند آمرزنده مهربان است »

 

 

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در یکشنبه 19 خرداد1387 |

بسم الله الرحمن الرحيم

دستهاي بالا و گوشهاي آويزان

خلق يك اثر هنري،‌ علاوه بر مراحل پيش توليد و توليد،‌ مرحله اي بنام توزيع دارد. و اصولاً يك اثر هنري بدون مصرف و بدون شناخت و پيدا كردن مخاطب ماهيتش زير سؤال مي رود. چه اينكه بسيارند آثارفاخر هنري اعم از نوشتاري و تصويري كه سالها پس از توليدشان به سبب عدم توزيع و يا توزيع نامناسب، ناشناخته مانده و نامي از آنها به ميان نمي آيد.

 رويه نامناسب توزيع بيش از همه گريبان سينما را مي گيرد. چون سينما به سبب پرهزينه بودن، بيش از ديگران متكي به مخاطب است. در همه اين سالها شاهديم كه فيلمهاي اكران روز سينماي ايران ابتدا در تهران اكران مي شوند و بعد از گذشت ماهها سر از شهرستانها در مي آورند و اين نوشداروي ديرهنگام زماني به شهرستانها مي رسد كه به دليل قاچاق، سي دي هاي همان فيلم بازار شهرستانها را اشباع كرده و يا اكران آنقدر دير انجام مي گيرد كه سي دي هاي اصلي روانه بازار شده است. گويي تهرانيزه بودن و قائل بودن حق حيات براي فقط تهرانيها در اين كشور تمامي ندارد. هفته گذشته فيلم بچه هاي ابدي در مشهد اكران شد. در حالي كه من چند روز پيش از آن پوستر سي دي مجاز فيلم را در فروشگاههاي رسانه هاي تصويري ديده بودم. در مورد به همين سادگي هم اكران مشهد ــ از شهرستانهاي ديگراطلاع ندارم ــ حدود يك ماه پس از شروع اكران تهران و خيلي محقرانه در يكي دو سينما انجام گرفت. يادم مي آيد، فيلم ماتريكس 2 را آمريكائيها در حركتي جديد،‌ همزمان با آمريكا و كانادا، در سراسر جهان و اگر اشتباه نكنم در حدود 7000 سالن به نمايش گذاشتند. و اصولاً رويه اكران درهمه دنيا اينچنين است كه لااقل در هر كشور، فيلمها را به شكل سراسري اكران مي كنند.

خطابم با مسؤولان سينمايي كشور است. آيااكران همزمان يك يا چند فيل دركشوري كه كل سينماهايش به 400 – 500 سالن نمي رسد، ناممكن است؟ برنامه ريزي براي انكار خيلي سخت است؟ يا اينكه فقط عقل و تصميم گيري و يك مديريت هوشمندانه لازم دارد؟ متأسفانه در اين سالها دائم شنيده ايم كه سينماي ما مشكل كمبود سالن و قاچاق فيلمهاي روي پرده و قانون كپي رايت دارد و هيچ كس به مسأله بديهي مديريت اكران در سينماهاي موجود نپرداخته است. چطور در اين كشور همه سيستمها از فروش بليط قطار و هواپيما تا كارت بانكها و ... به سمت يكپارچه سازي مي رود،‌ ولي وقتي به سينما مي رسيم دستهاي همه بالا مي رود و گوشها آويزان مي شود؟!!

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در شنبه 11 خرداد1387 |

بسم الله الرحمن الرحيم

از حدود يك هفته پيش تا انشاءالله ده روز ديگر مشغول ساخت يك فيلم مستند تازه ايم. انشاءالله در موردش خواهم نوشت. تا آن موقع از بروز بودن عذر خواهي مي كنم.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در پنجشنبه 2 خرداد1387 |

بسم الله الرحمن الرحیم

توزیع، استراتژی بلند مدت

مطلب را با دو نمونه آغاز می کنم

1-      شرکتی را می شناسم که با یک فضای محدود و با نمایندگی فروش محصولات یک کارخانه کوچک مواد غذایی کارش را شروع کرد و به تدریج با بدست آوردن چند شرکت دیگر و گسترش توزیع به سراسر کشور و البته پس از حدود 10 سال، چنان قدرتمند شد که شرکتها با پیشنهادات رنگین سراغش می آمدند تا محصولاتشان را توزیع کند. این شرکت در این مرحله وارد عرصه تولید شد و با پشتوانه یک شبکه توزیع قدرتمند، شبکه از تولید به مصرف پرسودی را براه انداخت.

2-      یکی از هنرمندان باسابقه را که پیرمردی اهل دل و پدر شهید است سراغ دارم. حدود 10 سال پیش تصمیم گرفت محصولاتش را خود توزیع کند. روش ایشان با وجود ظاهر قدیمیش بسیار کاربردی بود. ایشان در کنار همه محصولاتی که به چند توزیع کننده معروف تهرانی می داد، فقط یک شماره تلفن چاپ کرده بود. ایشان به من می گفت با وجودی که فلانی پول مارا شش ماهه می دهد اما می دانم که مارا به سراسر کشور وصل می کند. یکی دیگر از روشهای ایشان برای پیدا کردن توزیع کنندگانش در سراسر ایران، مسافرتهای زیادش بود. با ماشین از یک گوشه ایران راه می افتاد و شهر به شهر و سینه به سینه با توزیع کنندگان ارتباط می گرفت یعنی یک ارتباط دلی و نه فقط از پشت تلفن. نتیجه این رفتار حالا پس از ده سال به جایی رسیده که ایشان دارای یک شبکه قدرتمند توزیع و بسیار کیفی در سراسر کشور است. شبکه ای مستقیم که هیچگونه وابستگی به دیگران نیز ندارد.

از این منظر است که توزیع می تواند یک استراتژی بلند مدت و بسیار مهم باشد. اگر ما بتوانیم شبکه ای قدرتمند از کسانی را که هرچند ممکن است از نظر فکری صد در صد همراه نباشند ولی دلشان با ماست، شنایایی کرده و در بلند مدت با آنها ارتباط داشته باشیم، دیگر نگران کمکهای دولتی و سوبسید و رانت و ... نخواهیم بود. آنوقت هر دولتی که بیاید و برود ما مخاطب خاص و تظمین شده مان را خواهیم داشت. ــ کاری که روشنفکران سالهاست انجامش داده اند ولی ما دل به سیستمهای فشل دولتی دوخته ایم ــ

و البته ترویج فکر اسلام ناب هم به این روش قدرتمند تر و خالص تر انجام خواهد شد. و دیگر نگران سانسور رسانه ای هم نخواهیم بود. البته اینکار به بچه هایی خوش فکر و خوش وقت و اهل مسافرت احتیاج دارد. برای تحقق این استراتژی چند راهکار به نظر می رسد :

1-      وجود مرکزی که هم تولید کننده باشد و هم قدرت، انگیزه و ایضا ً تیمی برای پیگیری تخصصی مسأله توزیع را داشته باشد. و البته اینرا فهمیده باشد که در تقدم و تأخر تولید و توزیع، دومی مقدم است.

2-      ارتباط قوی و مؤثر این مرکز با تشکلهایی مثل جنبش عدالتخواه، بسیج دانشجویی، جامعه و... که دارای دفاتر و ارتباطات زیادی در سطح کشور هستند.

3-      ارتباط با دوستانی که زیاد مسافرت می روند. و طرح موضوع و گرفتن اطلاعات مفید از آنها و جهت دادنشان جهت شناسایی مراکز توزیع.

4-      داشتن یک تیم یا نفری که بخشی از زمانش را صرف مسافرتهای متعدد به شهرهای مختلف می کند. این فرد باید اطلاعات کافی،  روابط عمومی قوی و البته سخت جان باشد.

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 |

بسم الله الرحمن الرحيم

ــ از ايستگاه متروي مصلي وارد مي شوم. از همان ابتدا شلوغي بيش از حد نمايشگاه توي ذوق مي زند و مثل هميشه جماعتي كه نمايشگاه را با پارك اشتباه گرفته اند و اينرا هم يك تفريح خوب مي دانند، همه جا به چشم مي خورند. غرفه هاي تبليغاتي و خوراكي هاي مختلف، رديف كنار هم جا خوش كرده اند. اينجا برخلاف همه جا كه از در وارد مي شوند، بايد از پشت بام وارد نمايشگاه شوي.

ــ با اينكه نقشه راهنما مي گيريم،‌اما باز هم سردرگم هستم. مجبور مي شوم از غرفه هاي «ازمن بپرسيد» سؤال كنم و پرسان پرسان و به علت سفارش اعوان و انصار به محل غرفه هاي كودك و نوجوان مي رسم. سالني بزرگ با غرفه هاي تو درتوي انتشاراتي هاي كوچكتر كه در انها و در چند غرفه بزرگ،‌ گردن كلفتهاي اين شاخه مثل مدرسه وقدياني قرار دارند. در غرفه كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان همه چيز وجود دارد از كتابهاي سنين مخبلف تا وسايل كمك آموزشي و اسباب بازي هاي فكري و ... چند كتاب مي خرم و از لابلاي جمعيت بيرون مي زنم.

ــ چند غرفه آنطرفتر انتشارات قدياني قرار دارد. كاسبتر از اين انتشاراتي كمتر ديده ام. هم داستان سيستان دارند و هم سري كامل كتابهاي تن تن!! آمارشان هم جالب است در سال 1386، حدود 600 عنوان كتاب با بيش از 4 ميليون تيراژ.

ــ سراغ انتشاراتي هاي عمومي مي روم. تا اواسط نمايشگاه همه به ترتيب حروف الفبا هستند اما نمي دانم چه اتفاقي مي افتد كه به يكباره همه چيز بهم مي ريزد و حروف الفبا قاتي مي شوند. فقط همينرا بگويم كه آنقدر دنبال نشر ساقي مي گردم كه وقتي به غرفه شان مي رسم، پرده را كشيده و رفته اند.

ــ نام يكي از انتشاراتي ها توجهم را جلب مي كند. «شهيد فهميده» جلو مي روم. كتابهايشان مثل نمايشگاههاي كتاب اطراف حرم امام رضا ويا فروشگاههاي كتاب آستانقدس است. از روشهاي لاغري و چاقي تا هيپنوتيزم و آب درماني و ... مي پرسم اسمتان چه ربطي به كتابهايتان دارد؟ فروشنده با عينك ته استكاني و دندانهاي سيم پيچي شده اش فقط لبخند مي زن!!

ــ غرفه طرحي براي فردا حالا ديگر مستقل و آبرومند شده است و دفتر و دستكي دارد و چند عنوان جديد از كتابهاي آقاي رحيم پور و از خانه به دوشي رهايي پيدا كرده است. سي دي ها هم كه همچنان روبراه هستند وعناوينشان روز بروز بيشتر مي شود.

ــ سراغ غرفه كتابهاي خارجي را مي گيرم. انتشاراتي هاي كم تعداد عربي كه بيشتر از لبنان  سوريه اند. با عربي شكسته بسته سراغ كتابهاي مربوط به حزب الله لبنان را مي گيرم. درميان كتابهاي سياسي، كتابي چاپ لبنان است در مورد احمدي نژاد و چند عنوان درباره جنگ حزب الله و صهيونسم و ... كتابهاي عربي خيلي گرانند.از خير خريدنشان مي گذرم.

ــ وضع ظاهري نمايشگاه نسبت به سال گذشته و شروع طرح امنيت اجتماعي حسابي تغيير كرده است. خصوصاً غرفه هاي زيادي با كتابهاي مذهبي مثل قرآن و نهج البلاغه و...

ــ امسال هم پررونق ترین بخشهای نمایشگاه کتب کمک درسی، رمانهای خارجی، قرآنهای عجیب و غریب بزرگ و کوچک و از این قبیل هستند.

ــ در راه بازگشت توي مترو، جواني تهراني، دو نفر از برادران اهل سنت هرمزگان را گير آورده و درباره كتاب تيجاني با آنها صحبت مي كند. من گوش مي دهم. از آنها مي پرسد آيا تا بحال اشكالي از اين كتاب گير آورده ايد؟ من جواب مي دهم بله. به من نگاه مي كنند. و من جوابشان را مي دهم. (جوابشان انشاء الله در پست بعدي)

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 |

بسم الله الرحمن الرحيمبه همين سادگي

آرمان زدايي و ابهام

در تيتراژ دست آقاي كيارستمي با مداد عوامل فيلم را مي نويسد :

‹‹ فيلمنامه از سيد رضا مير كريمي و شادمهر راستين ›› اين تركيب نامآنوس، فيلمساز و بعد از آن تماشاگر را مجبور مي كند كه از آرمانخواهي زير نور ماه فاصله گرفته و به حداقلها اكتفا كند.

مير كريمي همه سعيش را در به تصوير كشيدن يك زندگي كاملاً واقعي و امروزي شهري بكار برده است، اما طاهره بيش ار اينكه مانندمادران و همسران ما زني وابسته به جامعه اي انقلابي و يا حتي مذهبي باشد، متعلق به يك جامعه روشنفكر، سكولار و به شدت آرمان زدايي شده است. جامعه اي كه پوچي دنيازدگي، بي هدفي و دور باطل يك زندگي يكنواخت چشم انداز آينده اش را تشكيل داده است. اين مفهوم از سر وروي زندگي طاهره بعنوان شخصيت محوري فيلم مي بارد. طاهره اي كه دغدغه هايش در نقاشي و بدنسازي و شعر نو و برگزاري مجلل جشن تولد شوهر خلاصه مي شود. به نظر شما از اين دغدغه ها و اين روش زندگي فرزندان انقلابي امام و دختراني كه در تسخير لانه جاسوسي، اسناد رشته رشته آمريكائيها را زنده كردند، بيرون مي آيد؟!

طاهره همچنين به شدت تهرانيزه است و براي مخاطبان شهرستاني و يا تهراني هاي متوسط به پايين، نا آشناست و حتي برخوردش با دختر در آن صحنه كه او با دوستانش با يك موسيقي تند مي رقصند، تعجب آور و منفعل است. گويي او تحقق همه عقده هاي زندگي پيشينش را در رفتار دختر مي بيند.

اما همه اين مشكلات به يك مسأله اساسي وابسته است و آن منطق قصه است. يعني دليل طاهره براي ترك خانواده به خوبي تبيين نشده است. طاهره به ظاهر زندگي آرام، مرفه و بدون دغدغه اي دارد. شوهرش خوب و سربراه و بچه ها با هوش و زيبا هستند. پس او چرا بايد تصميم به ترك خانه داشته باشد؟!!  و به همين علت، دليل تمايلش به مرد همسايه نيز غير قابل باور است. در انتهاي فيلم هم صحنه اي وجود دارد كه اين ابهام را بيشتر مي كند. طاهره براي زن همسايه و در حقيقت براي خود استخاره مي كند. اما در جواب زن همسايه ( و ما ) فقط به گفتن اينكه خوب آمد اكتفا مي كند و آيه قرآن را قرائت نمي كند. گويي فيلمساز از اينكه خواندن قرآن به فضاي روشنفكرانه اثرش لطمه وارد آورد، مي ترسد. اين ابهام، پوچي فضاي بدون قصه و بي آرمان فيلم را بيشتر به رخ مي كشد. طاهره را با فاطمه آژانس شيشه اي مقايسه كنيد، تا فاصله ها را بهتر درك كنيد.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در شنبه 14 اردیبهشت1387 |

اشاره وبلاگی : سالهای ابتدایی انتشار سوره، سردبیر بر من منت گذارد و مصاحبه با یکی از بزرگترین شعرای معاصر ایران را به من واگذار کرد که ماحصل آن مصاحبه در شماره 13 سوره به چاپ رسید. فکر کردم بازخوانی مجددش می تواند برای دوستان جالب توجه باشد. سعی می کنم از این به بعد، مصاحبه های دیگرم را هم به تدریج در وبلاگ بیاورم.

 

دوست دارم شعرم معترض باشد

 هربار كه تماس می‌گیریم مردی با صدای گرفته و ته‌لهجه هراتی می‌گوید « لطفاً پس از شنیدن صدای بوق پیام بگذارید» و در آخرین از چهارده بار تماس قرار مصاحبه را می‌گذارم. محمدكاظم كاظمی از آنهاست كه اولین برخورد با او حالت آشنایی سالیان را تداعی می‌كندو در خانه ساده‌اش آن‌قدر گرم از من پذیرایی می‌كند كه گذشت زمان را حس نمی‌كنم، از هفت شب تا سی دقیقه بامداد.

 

از خودتان بگویید، از خانواده‌تان و اینكه كجا به دنیا آمدید؟

خانواده ما از خانواده‌های سرشناس هرات بود، پدرم از كسانی بود كه در فعالیتهای مذهبی و اجتماعی و امور سیاسی كمابیش حضور دارند، پدربزرگم یك بازرگان بود كه طبع شعر خوبی هم داشت.من در سال 1346 در هرات به دنیا آمدم، تا سال 1354 در هرات بودیم و مدرسه را هم آنجا شروع كردم، بعد از آن به كابل كوچ كردیم و تا سال 1363 آنجا بودیم. در كابل بود كه كم و بیش علاقه‌مندیهایی به ادبیات پیدا كردم در خانواده ما همیشه حرفهایی از جنس شعر و كتاب و چیزهایی از این قبیل مطرح بود، من هم از وقتی خط‌خوان شدم بیشترین مشغولیتم كتاب خواندن بود، شاید بتوانم بگویم ده برابر هم‌سن و سالان خودم كتاب می‌خواندم تا هفده هجده سالگی كل رمانهای مشهور دنیا را خوانده بودم، از همان سن و سال بود كه مطالعاتم بیشتر روی شعر متمركز شد و از آن موقع كم‌كم شعر گفتن را شروع كردم و این اواخرِ دوره‌ای بود كه در افغانستان بودیم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در شنبه 7 اردیبهشت1387 |

بسم الله الرحمن االرحيم

چشمان گريان و دست لرزان

خدا قسمت هيچ كس نكند انتخاب دو نفر از ميان اين 4 كانديداي دور دوم مجلس مشهد را ( با عذر خواهي از خوانندگان غير مشهدي وبلاگ) چه خيلي از دوستان و حتي بچه حزب اللهي ها و رزمنده ها به خاطر اين شرايط تصميم گرفته اين يا در انتخابات شركت نكنند ويا رأي سفيد بيندازند. البته من بر اساس قاعده عقلي دفع افسد به فاسد به دو نفر رأي خواهم داد. البته با چشمان گريان و دستي لرزان.

تصميم گرفتم به اندازه شناختي كه در اين مدت حاصل شد به تشريح خصوصيات اين چهار نفر بپردازم. با اين قيد كه ممكن است خوانندگان محدود اين وبلاگ به همين ميزان از آگاهي من نياز داشته باشند.( اسامي كانديداها بر اساس حروف الفباست )

1- آفريده : ايشان را فقط در جلسه در مدرسه حضرت مهدي (با مديريت حاج آقا نظافت كه كانديداهاي ديگر را نيز دعوت كرده اند) ديدم. صبر و حوصله در جواب دادن به سؤالهاي بعضاً تند حضار و قيافه بشاش و البته وجهه علمي ايشان مي تواند از نقاط مثبتشان باشد. اما آفريده هم مثل ديگران بيشتر از متكي بودن به وجهه علمي و مردميش تكيه بر مناسبات جناحي و حزبي و بعضي تفكرات كليشه اي ديكته شده از طرف جناح خود دارد. ايشان در پاسخ سؤالي مبني بر اينكه اگر جبهه متحد هم شما را در ليستش بگذارد، قبول مي كنيد گفت : بله هركس مرا حمايت كند قبول مي كنم.  ايشان هزينه تبليغتيش را 15 ميليون تومان ذكر كرد كه اگر كسي تعرفه روزنامه وقيمت مواد تبليغي بكار رفته و گستره مشهد را ببيند اين سخن را خالي از صداقت خواهد يافت.

آفريده در سخنان خود بر نكته اي تأكيد كرد كه به نظر پايه فكري او و جناح مربوطه اش را تشكيل مي دهد. ايشان بارها تأكيد كرد كه قائل به جمهوري اسلامي است نه حكومت اسلامي و بعد كه الگوي مناسب يك كشور اسلامي را مالزي ذكر كرد، پي به افق نگاهش به انقلاب اسلامي مي توان برد. يكي از شعارهاي ايشان، ترميم چهره تخريب شده بين المللي ايران است. و من هيچ مظلوميتي و حتي نشاطي در رفتار و كردارشان نمي بينم. ايشان درجواب سؤالهاي مربوط به امام حتي نمي توانست اسم امام را درست تلفظ كند و از نظر سياسي با يك نفر عوام فرق زيادي نداشت.

ايشان همچنين شايعه حضور در تحصن و امضاي نامه در مجلس ششم و شايعه دست داشتن در افشاي اطلاعات محرمانه هسته اي را رد كرد.

2- رحماني فضلي : تجربه مديريتي زياد و مشاغل متعدد كه بيشترشان كشوري بوده است، همراه با اقرار زبانيشان به مباني انقلاب و نظام مي تواند نقاط مثبت شخصيتي ايشان باشد.

من رويه ايشان را در سخنرانيهاي دور اول ديده بودم. سخنراني با عجله و با تأكيدات زيركانه بر مشاغل و مسؤوليتهاي گذشته و خروج با عجله از جلسه كه فرصت پاسخگويي به حضار را نمي داد. همچنين عده كشي فاميلي و ستادي به محل جلسه اي كه من حضور داشتم (مسجد مقداد- مطهري شمالي ) و بعد كه من جلو رفتم و درخواست پاسخگويي درباره عملكرد مصلحت انديشانه و محافظه كارانه شان در صدا و سيما را كردم، جوابي كوتاه دادند و بيرون رفتند و بعد يكي از عده ايشان جلو آمد و با لحني بد گفت : شما حق نداري آقاي دكتر را تخريب كني و اين چه سؤالي بود و ... ما پيش از اين درباره عملكرد ايشان در صدا و سيما تحقيق كرده بوديم و مي دانستيم كه مناسبات نامناسبي وجود داشته و ايشان هر عملكرد مثبتي در مجموعه صدا و سيما را به حساب خودش گذاشته است. نكته آخر هم تبليغات وسيع ايشان است كه البته رقمش را ( درمسجد عمار ياسر خيابان مهدي) 12 ميليون تومان ذكر كردند.

3- قاضي زاده : شعار ايشان مشابه آقاي احمدي نژاد و خودشان يكي از مديران دولت هستند اما اينها براي احمدي نژادي بودن ( و البته نه حق مطلق بودن) كافيست؟ آيا احمدي نژاد با لابي كشي ها و لاس زدنهاي پشت پرده جناجي و سياسي با احزاب و گروههاي سياست زده و بودار در انتخابات شركت كرد؟ آيا احمدي نژاد وابستة پا بسته جناح راست بود ؟ و چراهاي بسيار ديگر. در جلسه اي كه من حضور نداشتم ولي چند نفر از دوستان تعريف مي كردند، طرفداران ايشان در واكنش به سؤالاتي پيرامون عملكرد ايشان در دانشگاه سمنان شلوغ مي كنند و براي سلامتي مدير كارآمد احمدي نژاد صلوات نثار مي كنند و جلسه را به تشنج مي كشند. در مورد كارآمدي هم من تا بحال ازايشان طرح و برنامه اي عملي وعيني و مرتبت با شعارهايشان نديدم (همچنانكه از سه نفر ديگر هم نديدم)

4- كريمي : شايد ساده زيستي و زندگي مناسب خانوادگي و همچنين سابقه جبهه ( كه البته هيچ كس از نحوه و مكان و زمانش به درستي مطلف نيست ) ملاكهاي مثبتي طلقي شوند.

اما در مورد آقاي كريمي بايد در دو حوزه سخن گفت :

- عملكرد در بسيج: همه بسيجياني كه قدري قدرت فكر كردن دارند، امروز روشن است كه بسيج خراسان در بيشتر رده ها نسبت به دهه آغازين انقلاب در وجود روح ديني و انقلابي، ابتكار وخلاقيت، عدالتخواهي و مردم داري و... ضعيفتر و در بعضي رده ها مثل بسيج دانشجويي در شرف فرو پاشي است. اينرا با توجه به بسيجي بودن خود و صحبتهاي مفصلي كه باخيلي از بسيجيها داشته ام مي گويم. و اين بيشتر از هرچيز به روش مديريتي آقاي كريمي در اين سالهاي سرداريشان برمي گردد. روشي كه در آن اراذل مقدم بر افاضلند و هر گلوي حق گو و هر مغز متفكري طرد شده و فقط حرف گوش كنها و كم فكر كنها باقي مي مانند. اين عملكرد خصوصاً در بسيج دانشجويي با شدت بيشتري به انجام رسيده و امروز كسي مسؤول بسيج دانشجويي است كه با وجود ارادت قلبيم نسبت به ايشان، فقط يك اجرا كننده صرف بوده و كمتر ابتكار و فكري را به مجموعه تزريق كرده است. و خيلي مسائل ديگر كه بماند تا بعد.

- عملكرد در انتخاباتها : آقاي كريمي به بهانه وجود خطر چپيهاي كافر!! و در خطر بودن اسلام، در ادوار اخير انتخاباتهاي مشهد، نتيجه انتخابات را با هوالمطلوبهاي بيت المال تغيير داده اند. آنهم ذيل و با گفتمان يك جناح سياسي و بدون فكر و آگاهي بخشي به بسيجيان و سوء استفاده از آنها بعنوان يك عمله سياسي ( من مخالف حضور بسيج به شكل آگاهانه و مستقل در انتخابات نيستم و بلكه آنرا واجب مي دانم) اما حالا كه خطر همان چپيهاي كافر!! در ميان است، جهت تكليف گراييشان معكوس شده و علاوه بر اينكه انصراف نمي دهند، تشويق به تك رأي دادن مي كنند كه نتيجه اش رأي آوردن همان چپيهاي كافر!! وخود تكليف گرايشان است. همچنين ايشان سالها ارئه دهنده الگوي صالح مقبول بجاي اصلح بوده اند، حالا چه شده است كه خودشان را كه بر فرض اصلح هستند بر دو نفر صالح مقبول ديگر برتري مي دهند؟

اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 |

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید بدون سانسور

-          شهدا دوستار امام بودند.

-          شهدا به امام حسین اقتدا کرده بودند.

-          شهدا سرشار از معنویت بودند.

-          فقط کسی شهید می شد که لیاقت داشت و انتخاب شده بود.

-          شهدا پرتلاش و خستگی ناپذیر بودند.

-          شهدا ولایت پذیرو ولایت مدار بودند.

-          شهدا به پدر و مادرشان احترام می گذاشتند.

-          شهدا اهل نماز شب بودند.

و...

شهدا همه اینها بودند ولی اینها همه خصوصیات شهدا نیستند.

-          شهدا درد مردم و اجتماع داشتند.

-          شهدا معنویتشان همراه با روحیه عدالتخواهی بود.

-          شهدا ظلم ستیز بودند.

-          شهدا درد فقرا و محرومین را داشتند.

-          شهدا جبهه جهانی مستضعفین را باور داشتند.

-          شهدا استکبار ستیز بودند.

و...

وصیت نامه شهید حسن آزادی یکی از دلایل نوشته های بالاست.

« انا لله و انا الیه راجعون. ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم لان لهم الجنه. خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است.

خدایا بگذار گستاخانه در میدان شهادت بتازم. بگذار غرور و تکبر را با آب اخلاص و خلوص و صدق و تواضع شستشو دهم. باخون خود ننگ هزار ساله تاریخ را بشویم.

وقتی شهادت در راه خدا باشد, انسانهای مؤمن شهادت را انتخاب می کنند که مردنی است بر اساس انتخاب نه مردنی که بر آنان تحمیل شده باشد. و این بنده سالهاست که خود چگونه مردن را انتخاب کرده ام که امیدوارم خداوند نصیبم کند. وچنین است کسانی که از مرگ می ترسند که از اعمال گذشته خود وحشت دارند. ولی کسانی که اعمال نیکو انجام داده باشند آرزو دارند که هرچه سریعتر پاداش اعمال نیکوی خود را ببینندو دنیا به منزله محل ندامت می باشد. و مرگ پلی است بین این دنیا و آن دنیا, و در آن دنیا نتیجه زراعت خود را درو می کند. درضمن باید اضافه نمایم که با توجه به اینکه خیلیها با مرامهای مختلف ادعای حق بودن را دارند لکن حق یک چیز بیشتر نیست. وبه نظر من اختلاف بر سر معیارهاست و برای من که معیارم قرآن و پیغمبر و امامان و ولایت فقیه می باشد, جز این نمی باشد و درحال حاضر کلیه کسانیکه با ولایت فقیه مخالف هستند، باید با آنها مبارزه کرد. زیرا آنها خائن به اسلام و مسلمین می باشند.

مانند کوه باش و چون کوه استقامت کن. لحظه ای از نام ویاد خدا غافل مباش ودر راه دین بکوش زیرا که هرچه بکوشی باز کم است.

خواهرم زینب وار با ناملایمات دست و پنجه نرم کن تا همیشه سربلند باشم واز داشتن چنین خواهری برخود ببالم.

می خواهم موقعی که شهید شدم و به این درجه افتخار آمیز نائل شدم, چشمان مرا درهنگام شهادت باز گذارید تا دشمنی نگوید شهادت بر او تحمیل گشته, بلکه او با دیده بصیرت بر این راه قدم گذاشته و با عظمی راسخ آنرا به انتها رسانیده. در این پیام به همه آنهایی که لذائذ و شهوات مادی پرده های مکدر بروی چشمان آنها آویخته است خطاب می کنم که دستهایم را بیرون بگذارید تا دنیا طلبان و عافیت طلبان ببینند که ازمتاع دنیا چیزی با خود نمی برم و درگوشه ای از وصیتم همسرم را خطاب قرار می دهم که زینب وار رسالت پیام خون همسر خود ودیگر شهدارا به دیگران برسانند. آری شهید شاهد است وشهادت من در راه اسلام و قرآن شاید بتواند جوششی در جوانان بوجود آورد.

مادرم خوشحال باش که در آن دنیا فاطمه زهرا بانوی اسلام از تو گله ای ندارد. لباس سیاه مرا از خونم سرخ کنید و جلوی تابوتم بگذارید. من وظیفه شرعی خود می دانم که علیه مزدوران داخلی و خارجی مبارزه کنم و ما هرچه خون بدهیم انقلابمان پایدارتر می شود.

به هیچ وجه سرمایه داران را به منزل یا سرقبرم راه ندهید و به آنها بگوئید که حسن ضد شما و حامی ضعفا بوده است و بدانید که عاقبت شما نابودی است و من و امثال من همیشه آماده شهادت هستیم، چه در اینجا به خنجر منافقان و چه درجبهه به دست صدامیان.

 پس از شهادتم گل سرخ به سینه خود بچسبانید زیرا که من ازمرگ نمی هراسم چون که بعد ازمرگ زندگی تازه من شروع می شود و انگار تازه از مادر متولد شده ام.

من از همه ملت ایران می خواهم که مسجدها را رها نکنند چون مسجد سنگر است وسنگرها را محکم کنید وملتی که شهادت برای او سعادت است پیروز است.

 

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در پنجشنبه 29 فروردین1387 |

بسم الله الرحمن الرحیم

مشترک مورد نظر به شهادت رسید

خبر را از تلویزیون شنیدم. به موبایل حاج آقا انجوی نژاد زنگ زدم، خاموش بود. با یکی از بچه ها تماس گرفتم. تلفن دو نفر از بچه های شیراز را داد. اولی اسمش محمد رضا مهدوی بود. تا بحال ندیده بودمش. تماس گرفتم : تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد.

صبح یک پیام کوتاه رسیده بود. مهدوی از بچه های هیئت رهپویان وصال شیراز در انفجار شب گذشته به شهادت رسید.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در سه شنبه 27 فروردین1387 |

بسم الله الرحمن الرحیم

مدیری + مدیران = مردان هزار چهره

مرد هزار چهره بیش از اینکه نسبت به کارهای پیشین مدیری قویتر باشد، خوش رنگ ولعاب تر است. واین به دلیل محدود بودن قسمتها و برنامه ریزی دقیقتر و با حوصله تر برای ساخت و البته بودجه بیشتر و به تبع آن هنرپیشه های معروفتر و لوکیشنهای متنوعتر است. و به همین دلایل کمتر از طنز های دیگر تلویزیون شاهد آب بستن و کش آمدن نماها وقسمتها در آن هستیم. اما نگاه مدیری و ایضاً مدیران صدا و سیما به جامعه و طنز و مقولاتی از این دست، همچنان دست نخورده است. مدیران تلویزیون و ایضاً برنامه سازان آن برمبنای حدیث الناس علی دین ملوکهم، از برجهای عاج و ارتفاع بالا به مردم و جامعه شان نگاه می کنند. این باعث ریز دیدن فرودستان و درشتتر دیدن درشتترها است.

1- سوژه به شدت دستمالی شده و کلیشه ای و تکراری است. داستان پخمه عزیز نسیم و فیلم فارست گامپ اثر رابرت زمه کیس ــ این آخری در جایگاه خود اثری حرفه ای و سیاسی و عمیق است و قابل مقایسه با کار مدیری نیست ــ و دهها اثر دیگر که پیرنگش قرار گرفتن کسی در جایگاهیست که به آن تعلق ندارد.

2- همچنان مصلحت اندیشی و محافظه کاری، مهمترین آفت برنامه سازی تلویزیون است. مسعود در چهار جایگاه به ظاهر اجتماعی حضور پیدا می کند. فارغ از اینکه به نوع انتخاب این فضاها می توان منتقد بود و پرسید که چرا خرده داستانهای بدیعتر و با اولویتتری انتخاب نشده اند، صحبت اصلی نوع پرداخت و نوع انتخاب موقعیت اجتماعی هر سوژه است. مثلاً در بخش اول مسعود در خانواده و بیمارستانی قرار می گیرد که بیش از 5 درصد جامعه قدرت ارتباط گیری و نزدیک شدن به آنرا را ندارند و درنتیجه دغدغه شان هم نیست. چرا بیمارستان و روابط آدمهایش به این میزان اغراق شده و دور از واقع است. ممکن است جواب این باشد که اغراق در ذات طنز است. اما حرف ما اینست که اگر اینگونه است چرا فضا سانتیمانتال و مشکلات طرح شده در ارتباط بیماران و پزشک اینقدر دور از ذهن و دور از فضای عینی بیشتر جامعه است. به همین دلیل است که مشکلات واقعی با همین نگاه اطو کشیده و مصلحت اندیشانه کلاً حذف می شود. مثلاً صحبتی از زیر میزی که معضلی مهم است به میان نمی آید. در بخش نیروی انتظامی هم همین فضا وجود دارد. کلانتری تبدیل به خانه ای ویلایی و بالا شهری می شود و همه مشکلات نیروی انتظامی در خشونت یا عطوفت افسران و صحبتی از رشوه، حجم بالای کار، مخاطرات کار، رابطه نیروی انتظامی و قوه قضائیه و ... به میان نمی آید. آن بخش آخر هم که به کلی برره ایست و فضایی رمانتیک و انتزاعی دارد و از حیطه همان 5 درصد جامعه هم خارج است.

3- بخش مربوط به شعرا و عارفان روشنفکر یا نقد فضای فرهنگی  هم با ارتباط برقرار می کند. البته نه آن 5 درصد گذشته بلکه عده ای از مسؤولان و فقط همانها که فضاهای اینچنینی رایا درک کرده و از آن روگردان شده اند، یا با تحقیق و کار اطلاعاتی آنرا دیده اند. اما عمده مردم نه محافل شعر روشنفکری را دیده اند و نه کتابها و جلسات عرفانهای بودایی و سرخپوستی و یوگا وذن و ... را به رسمیت می شناسند. سؤال اینجاست که طرح چنین فضاهای کوچک و محدودی در رسانه ملی بیشتر به ترویج آن کمک می کند یا محدودیتش؟ اما نسبت مدیری با این بخش از مجموعه مانند نسبتش با آن برنامه ای است که به تحصن مجلس ششم می پرداخت. او برای ادامه ارتزاق باید بالجبار رگ خواب مدیران و گوشه چشمشان را با خود داشته باشد.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در جمعه 23 فروردین1387 |

بسم الله الرحمن الرحیممجله راه

راه نمایی

مجله سوره شماره 31 یا به عبارتی راه شماره 1 و یا با تعبیر زیبای سردبیرش سوره 1+30 منتشر شد. از آنجایی که اعتقاد دارم، هر عملی که از غیر معصوم سرزند، بی نیاز از نقد و تحلیل از طرف اهلش نیست، از دوستان وبلاگ نویس (آرمانخواهی، پلخمون، نُبی، هیئت دانشگاه فردوسی، خودجوش، چفیه، دو کلمه حرف حساب، آرمان 57، من زبان، ذیغار، حامد هستم، پابرهنه، فریاد مستضعفین و صراط) می خواهم در تکمیل این زنجیره وبلاگی کوشیده و علاوه بر نوشتن نقدهایشان بر شماره اول مجله راه درگسترش این زنجیره کوشش نمایند. اقلِّ نفع اینکار کمک به دوستان راه در بهبود کیفیت فنی و محتوایی مجله و گسترش گستره مجله و ایضاً جبهه فرهنگی انقلاب است. انشاء الله.

در ضمن از دوستان عزیز می خواهم مطالب برگزیده شان در این شماره را نیز ذکر کنند.

اما نقدهای خودم :

1- حجم مجله شماره 1 بسیار زیاد است. این یا از سر کمبود امکانات مالی وچاپ و وقت و ... است و یا به دلیل انباشته شدن مطالب این یک سال و اندی تعطیلی سوره. امیدواریم دومی باشد و منتظر مجلات پرو پیمان بعدی هستیم. ولی این یک شماره به خوبی قابلیت تبدیل شدن به 2 شماره را دارد.

2- تقسیم بندی مجله به بخشهای مختلف کار پسندیده ایست. هم دسترسی مخاطب به مطالب را آسانتر و هم از نظر ظاهری مجله را فاخر و خو ش قیافه می کند.

3- این مطلب آخری البته با عنایت به یک صفحه آرایی پرقدرت و هدفمند محقق می شود. چیزی که در این شماره به هیچ عنوان دیده نمی شود. می شود گفت صفحه آرایی راه در این دو شماره نسبت به سوره نه تنها قدمی رو به جلو نیست بلکه چند گام هم عقب تراست. مثلاً استفاده از عکسها و طرحها همراه با افراط و تفریط است. یک صفحه خالی خالی و حتی بدون سو تیتر(صفحات 61 و 95 و 127) و بعضی صفحه ها(54 و 55)  تماماً بوسیله عکسهای اکثراً بدون کیفیت پر شده است. نوع استفاده از عکسهای ابتدای مطالب ( صفحات 60، 81، 89) هم اکثراً مانند عکس برگردانهای کتابهای کودکان، انتزاعی و بریده شده از محیط به نظر می رسد. فقر استفاده از طرح و کاریکاتور و غلطهای املایی و برشهای نابجای چاپی هم بیداد می کند. مجموعاً یک فکر واحد و حساب شده برای کل نشریه در صفح آرایی دیده نمی شود و نتیجه اش سر درگمی خواننده است. مثلاً قطعه ای از گفتگوی آقای محمدی نجات د رابتدای صفحه شروع پرونده جشنواره آمده است و درنگاه اول به نظر می آید که این مطلب اشاره ای در ابتدای پرونده است.

4- از نظر محتوی مجله همچنان ادامه دهنده راه سوره است و جز چند مطلبی که ضعیفتر به نظر می آید، هدف و راه همانست و چارچوبها به همان شکل حساب شده. هم نگاه جبهه ای در آن وجود دارد، هم نگاه آرمانی و هم جهانی. در هر سه منظر هم مطالب مفید و پرقدرت و البته مطالب متوسطی از طرف نویسندگان جدید مشاهده می شود.

5- مطلب گزارشی از زمین خواری سیرجان با اینکه دریچه نگاهش فرهنگی است، اما ورود به یک  مقوله پرخطر سیاسی -  اجتماعی است و از برکات استقلال هویتی مجله راه. و شاید یکی از معدود مطالب این شماره که با قاطعیت می توان گفت در سوره به چاپ نمی رسید. امیدواریم درصد اینگونه مطالب در شماره ها بعد بالاتر رود و توقیف تحریریه چهارم سوره مصداق این آیه: عسی ان تکرهو شیئاًً و هو خیرٌ لکم.

6- پرونده آمریکای لاتین هم از نوآوریهای این شماره و از اولویتهای مهم جبهه فرهنگی جهانی است. امیدواریم که این بخش در آینده یکی از اجزای ثابت نشریه باشد.

7- من همچنان سرمقاله و بعدالتحریر را هدفمندترین مطالب نشریه جهت ذکر گذشته ها و ترسیم آینده می دانم. اما مطالب اندر احوالات حجة الاسلام تارکوفسکی، به مجلس بیائید احساس فقر می کنید و شعر محمد کاظم کاظمی را بیشتر پسندیدم.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در شنبه 17 فروردین1387 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 دومین شلوار مال کیست؟

محتوی و قالب، جذابیت و تأثیرگذاری و مقولاتی از این دست به نظر خیلی ها در سینما و تلویزیون در تضاد باهم و نقاط مقابل یکدیگرند. یعنی اگر قرار است یک اثر سینمایی یا تلویزیونی پرمحتوا، ارزشی، دین مدار، انقلابی و تأثیر گذار باشد، باید لزوماً شعاری، فرمزده، پیچیده و برای مخاطبان خاص روشنفکر، مذهبی و یا فرهیخته نما باشد. و در نقطه مقابلش اگر قرار است اثری جذاب بوده و با مخاطب عام ارتباط برقرار کند، باید لزوما بی محتوا و سطحی باشد. مخاطب شناسی در این دومی هم، به نظر سفارش دهندگان و سازندگانش، عموم مردم، بدون هیچ تخصیصی هستند. اما همچنان که روح و جسم لاینفکند، محتوا و قالب هم اجزای جدانشدنی یک اثر هنری هستند.

این تفکر تک بعدی یکی از آفات برنامه سازی تلویزیونی است و خصوصاً در مجموعه های مناسبتی تلویزیون، با شدت بیشتری دیده می شود.

در نوروز امسال شاهد دو مجموعه «پیامک از دیار باقی» در شبکه 1 و مرد هزار چهره در شبکه 3 بودیم. (من دو مجموعه دیگر شبکه های 2 و شبکه تهران ببخشید شبکه خراسان رضوی را ندیدم) دو مجموعه ای که ساخته پرکارترین کارگردانان سالهای اخیر تلویزیون است.

در مورد سیروس مقدم بارها این صحنه را درذهنم مرور کرده ام که او داخل استخری از طلا افتاده و در حال خفه شدن است. در تلویزیون ما به یک نفر باید آنقدر کار و پول و امکانات بدهند که روزی 3 ساعت بخوابد و آنوقت عده زیادی با استعداد آنقدر توی راهروهای صدا و سیما بدوند تا جان به لبشان برسد. البته آقای مقدم هم یکی از باهوشترین انسانهای معاصر است که می تواندهربار با سوژه ای مشابه و کلیشه ای دل مدیران کارنابلد تلویزیون را بدست آورده و بودجه های میلیاردی صداو سیما را بالا بکشد. مقدم به سبکی مشخص در مجموعه سازی رسیده و هربار می تواند ملودرام جدیدی را در این قالب از پیش آماده ریخته و تحویل مخاطب دهد. پیامک... هم با همین ریخت و البته یکی از ضعیفترین کارهای خود مقدم در سالهای اخیر است. البته مدیران صدا و سیما باید به این سؤال پاسخ دهند که در کشور و انقلاب ما بجزتجدید فراش پولدارهای میانسال هرزه و دیالوگ همیشگی « مرتیکه شلوارش دو تا شده»!!  هیچ مشکل و سوژه با اولویت دیگری وجود ندارد؟ مسافری از هند هم با همین پیرنگ داستانی ساخته شد و البته مجموعه های زیاد دیگری که الآن درذهن ندارم. واقعاً چند درصد پدران وبرادران ما شلوارشان دو تا شده است؟ شاید این شلوارهای دوم به بالا درمدیران صدا و سیما بالاست که همیشه به فکر این نوع سوژها هستند؟ بقیه المانهای این مجموعه ها مثل مستضعفین دودوزه باز، عقده ای، بی سواد و خل وضع و درمقابلش بچه پولدارهای خوش تیپ و خوش بختی که مشکلشان فقط تعداد شلوار بابایشان است هم به قوت خودش باقیست.

از نگاه دیگر، فرضاً قبول کردیم ازدواج مجدد یک اولویت معنی دار و مهم در میان میلیونها موضوع اساسی دیگر است، چرا همیشه نگاه به این پدیده منفی و برون دینی است؟ برادران شلوار قشنگ صدا و سیما باید پاسخ دهند که فلسفه حکم ازدواج بیش از یک نفر برای مردان در اسلام چیست؟ یا اینکه چرا پیامبر و ائمه اطهار چند همسر داشته اند؟ آیا مردم با این نوع برخورد شما با این حکم دین به این فکر نمی افتند که نعوذ بالله پیامبر و ائمه هم ریگی در کفششان بوده است؟ چرا در کنار مجموعه های پرمخاطب و همه گیری مثل اینها لااقل یک مجموعه با نگاهی دیگر به ازدواج مجدد ساخته نمی شود. من خود درمیان اقواممان کسی را سراغ دارم که باوجود داشتن همسر ولی به خاطر آزار واذیتهای همسر اول وبه خاطر عدم ثبات خانوادگی، همسر دومی اختیار کرد که مثل هووی فیلم پیامک... نه دختری خوش آب و رنگ و وسوسه جو بود و نه یک شیطان مؤنث بد طینت. آن بنده خدا به خودم گفت که فلانی «این زن فرشته ایست که خداوند برای من مأمورش کرده تا آرامش را به زندگیم بازگرداند. و من حالا معنی زندگی را می فهمم.» ما بدون اینکه بخواهیم اینکار را مثبت یا منفی بنامیم، آیا می توانیم تقاضا کنیم عدالت در پرداخت به موضوعات مختلف رعایت شده و این نگاه سنگین فمینیستی در صدا و سیما تعدیل شود؟

 

نقد مجموعه مرد هزار چهره را در مطلب بعدی بخوانید

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در چهارشنبه 14 فروردین1387 |
آستان قدس رضوی
نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در دوشنبه 5 فروردین1387 |

بسم الله الرحمن الرحیم

محسن خان از وطن برگشته

استاد حیدر رحیم پور تعریف می کرد که زمان اکران فیلم بایکوت احساس تکلیف کردم و آنزمان 20 هزار تومان که قیمت یک پیکان بود را بوسیله آقای خامنه ای برای مخملباف فرستادم. پول را برگرداند. دوباره اصرار کردم.ولی قبول نکرده بود. آقا پول را به واسطه آقای هاشمی رفسنجانی برایش فرستاده بودند ولی بازهم قبول نکرده بود. آقا پول را برگرداندند و از قول آقای هاشمی پیغام دادند که قبول نمی کند. اصرار نکنید طرف انجمن حجتیه است ( یعنی افراطی و متحجر است و مقدس بازی بیش از حد دارد).

این طرف بام آقای مخملباف فیلمهایی مثل دوچشم بی سو، استعاذه است که شروعی شعاری و نه چندان پرقدرت برای نسل فیلمهای مذهبی پس از انقلاب است. شهید آوینی در مورد مخملباف می گوید که او همیشه در شک بوده و هیچگاه به یقین نخواهد رسید.

امااین طرف بام آقای مخملباف را یکجا دیدم. دو فیلم آخر محسن خان، سکس و فلسفه و فریاد مورچه ها. مخملباف باید خدا را روزی صدهزار مرتبه شکر کند که وجهه یک فیلمساز بین المللی به خود گرفته و سایه دولت دیکتاتور ایران از سرش برداشته شده و با خیال و نفس راحت می تواند علاوه بر حجاب، بقیه لباسهای زنان را هم بردارد و زنان فیلمهایش با وجود اینکه فارسی صحبت می کنند، مانند فیلمهای روشنفکران اروپایی، جلوی دوربین استریپ تیز[1] کنند.

درسکس و فلسفه، یک استاد رقص به جمعی از دختران آموزش باله می دهد. دخترانی با لباسهای یکسان ولی با مشاغل مختلف. مرد در لحظات متفاوت عاشق یک یک دختران می شود و با کرونومتری، لحظات عشق بازیش با آنهارا ثبت می کند. فیلم آکنده از نماهای سورئال لخت با نورپردازیهای عجیب وغریب است. من از وجهه فلسفی فیلم فقط رنگهای سرخ اشیاء مختلف و دوربین در حال پرواز سکانسهای انتهایی و برگهای پاییزی توی اتاق و شمعهای روشن جلوی داشبورد ماشین را فهمیدم. البته اگر بتوان به این نمادهای پراکنده و دور از ذهن فلسفه گفت. پیشنهاد می کنم این فیلم فرا فلسفی را بر مزار ملاصدرا و هگل و دکارت و هایدگر و علامه طبا طبایی نمایش دهند تا این حضرات هم لذت ببرند. اما تنها نکته مثبت فیلم، واژه سکس درعنوان است که بسیار با فیلم همخوان است. هرچه فیلم از نظر فلسفی می لنگد، اما ازنظر سکس و ایجاد لحظات اروتیک، پر و پیمان است. معاشقه دختران رقاص با مجسمه جلوی در و بوسیدنهای عاشقانه ای که مخملباف سالها حسرتشان را در دیکتاتوری جمهوری اسلامی کشیده است.

با دیدن فریاد مورچه ها البته می توان به روند رو به رشد مخملباف برای دست یافتن به استانداردهای لازم برای ساخت فیلمهای پرونو امیدوار شد. زن و شوهری که فارسی صحبت می کنند ولی مثل کارگردانشان، هویتشان را انکار می کنند، به هند سفر کرده اند. مرد گرفتار ذهنی نهیلیست و شکی عمیق است. و به نظر من نزدیکترین شخصیت فیلمهای مخملباف به خود اوست. گویی افکار مغشوش کارگردان برزبان مرد جاری می شود : « کی این فقرارو خلق کرده؟ پس یا خدا نیست، یا عادل نیست!» « من از آدم حقیقت یافته متنفرم، آدم حقیقت یافته فاشیست می شود.» در ادامه سفر آنها کنار رودخانه مقدس هندوها می رسند. مرد شاهد مراسم سوختن مردگان می شود و زن در قایقی روی آب و بعد ازغسل کردن به روش هندوها، به نقطه ای دوردست چشم می دوزد!! اما این نهیلیسم ذاتی، کوچکترین مشکل فیلم است. مخملباف باز هم یک فیلم سکسی با پوشش شبه فلسفی می سازد. درنمایی زن روی تخت خوابیده و رو کشی سیاهرنگ رویش را پوشانده است. او از مرد تقاضای رابطه جنسی می کند. مرد می گوید : « من نمی خوام بعنوان پدر، یکی دیگه رو به این دنیای احمقانه بیارم» و با دامن و کفش زنانه از خانه بیرون می زند و به یک فاحشه خانه می رود. آنجا شراب می نوشد، کفر می گوید و با فاحشه ای عریان عشقبازی می کند. اما زن در محل اقامتشان اینبار کاملاً عریان می شود و جلوی شمعهای زیادی گریه می کند. البته این معجون تلخ مقداری هم صحنه های سوزناک فقر زده و جهل زده شرقی دارد که اینها برای جلب نظر تهیه کننده های اروپایی و جشنواره های آنجا لازم, بلکه واجب است. البته جای خوشحالی است که شبه روشنفکرانی مثل مخملباف دیگر نمی توانند ممیزی و انسداد سیاسی و فرهنگی و جو خفقان و ... را بهانه کنند. گوی و میدان برای حضرات آماده است. اما سینما موجود غریب و بی رحمی است که ماهیتت را در هر فریمش عیان می کند.

مطلب ابتدایی را هم آوردم برای جواب دادن به دوستانی از قبیل مجله شهروند که در پرونده ویژه مخملبافشان سعی کردند با این کبریت سوخته که دیگر به دردآنها هم نمی خورد، انواع متلکها را به سینمای انقلاب نثار کنند و از این نمد برای خودکلاهی درست کنند. این دوستان باید بدانند که مخملباف از ابتدا هم وابسته به یک سینمای آرمانیِ انقلابیِ هدفمند و متعادل نبوده که حالا با او سینمای دینی و عدالتخواه را ذبح کنیم. او با افراط و شک شروع کرده و در حال سقوط در دره تفریط است.



[1] - نمایش عریان شدن تدریجی

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در شنبه 3 فروردین1387 |
بسم الله الرحمن الرحیم

درباره مطلب پیشین، توضیحی را به خوانندگان به خصوص شهرستانیها عرض می کنم. لیست

هوالمطلوب ابتدایی - نام لیستهایی با برگه های کوچک است که از طرف بسیج خراسان در انتخاباتهای

شورای شهر و مجلس سه دوره گذشته مشهد پخش می شد و باعث تغییرات مهمی در نتایج آرا می

شد. این لیستها بیشتر مطابق لیست راست یا جبهه پیروان می شد - لیست کامل جبهه متحد

اصولگرایان مشهد است. و لیستهای بعدی قلابی همین لیست است که در هر کدام و با همان روش غلط

بسیج اسامی نفراتی جایگزین اعضای اصلی شده اند. آخرین هوالمطلوب هم عصاره همه فسادهای

انتخاباتی این دوره مشهد به انحای مختلف است. نفر اول لیست یعنی آقای کریمی هم فرمانده سابق و

چند ماه پیش بسیج خراسان هستند که حالا از بسیج استعفا داده وآمده اند تا سهمشان را بگیرند.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در چهارشنبه 29 اسفند1386 |

بسم الله الرحمن الرحیم

هوالمطلوب ها

- گروههای اصولگرا در حال مذاکره برای دادن یک لیست مشترک هستند.

- در میان اصولگرایان ائتلاف 5 + 6 شکل گرفت.

- لیست اصولگرایان در مشهد بزودی اعلام خواهد شد.

- شکاف در گروههای اصولگرا.

- رایزنیها برای یک لیست مشترک همچنان ادامه دارد.

- مهندس ... اعلام کرد اگر در لیست اصولگرایان قرار نگیرد افشاگری خواهد کرد.

- با احترام به آقای ... ودیگر کاندیداهای انتخابات مجلس شورای اسلامی, لیست جبهه متحد اصولگرایان

در حوزه انتخابیه مشهد و کلات به شرح ذیل است:

- لیستهای هوالمطلوب در راهند.

- آیا بسیج هوالمطلوب توزیع خواهد کرد؟

- لیست هوالمطلوب 1: کریمی،قاضی زاده، آریان منش، شریعتی، فاکر

- لیست هوالمطلوب 2 : کریمی،قاضی زاده، آریان منش، شریعتی، رحمانی فضلی

- لیست هوالمطلوب 3 : کریمی،قاضی زاده، آریان منش، خراسانی ، رحمانی فضلی

- لیست هوالمطلوب 4 : کریمی،قاضی زاده، دلاور، اعرابی، تندیسه

- لیست هوالمطلوب 5 : کریمی ، آفریده، عسکری، فریدونی،فرانک بلکامه

- لیست هوالمطلوب 6 : آفریده، فریدونی، عسکری، فلاحیان، فرانک بلکامه

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در جمعه 24 اسفند1386 |

بسم الله الرحمن الرحيم

عينك روشنفكري

چند روزي از اكران خود خواسته و غير مجاز سنتوري، آخرين ساخته داريوش مهرجويي گذشته است و احتمالاً عده زيادي موفق به ديدنش شده اند. اما چيزي كه بيشتر بينندگان فيلم در باره اش گفته اند اينست كه يعني همين فيلم، جنجال مي كرد كه به من ظلم شده و به ما مجوز نمي دهند و ...

من كه بدون تعارف، درز كردن فيلم به بازار سي دي را كار عوامل فيلم مي دانم. بعد از نا اميدي از اكران كه البته بيشتر به خاطر اختلافات با خواننده فيلم بود تا وزارت ارشاد، چه كاري بهتر از اين كه با يك جنجال رسانه اي و ننه من غريبم، فيلم را سر زبانها بيندازند و به همه اهداف بجز مالي فيلم ( كه آنهم به راحتي از جيب سرمايه داران همفكر تأمين خواهد شد.) برسند.

اما سنتوري گرفتار بيماري مفرط و هميشگي آقاي مهرجويي يعني نديدن جامعه و عقايد و آداب و رسوم و دين و مذهب آنهاست. وقتي ايشان همه مشكلات مردم را در مجوز ندادن به كاست زرد يك خواننده لاله بازاري مي داند، ديگر مي توان بقيه فيلم را هم پيش بيني كرد و البته در اين نگاه لزوماً بايد به تشابه سازي متروك بودن جمعوري اسلامي و معتاد انگاشتن همه جامعه دست زد. حالا عده اي معتاد به موادند و عده اي به فحشا و عده اي از يقه سفيدهاي حكومت يعني پدر علي به قدرت و نصيحت و شقاوت. نمي دانم آقاي مهرجويي چطور در اين جامعه سياه و پوچ، به راحتي فيلم مي سازد و به  راحتي در جشنواره همين حكومت ديكتاتور!! شركت مي كند و با غرور به همه ارزشهاي آن توهين مي كند و بعد با عدم آزادي مدني، فيلمش را به همه ايران نشان مي دهد.  اما آقاي مهرجويي شما هم در اين جامعه سياه ترسيمي ( كه ما آنرا به رسميت نمي شناسيم و معتقديم اين زاويه نگاه، لايه مجازي عينك روشنفكران غربزده است.) گرفتار اعتياد به بدبيني، سياهنمايي، يكسويه گرايي، حيوان نگري، لجن نمايي و نخوتي فرعون وار هستيد. فيلم شما هم دستاورد جديدي در كارنامه هنريتان به حساب نمي آيد. چه من هنوز هم عقيده دارم ميهمان مامان بهترين فيلم مهرجويي تا امروز و نوعي ناپرهيزي است و با وجود غرض ورزي و تبديل داستان خوب مرادي كرماني به فيلمي پركنايه، ولي به دليل درك گوشه اي از زندگي واقعي مردم، مي تواند چهره ديگري از مهرجويي را نمايان سازد. اما مشكل اساسي سنتوري تكيه قصه بر اتفاقاتي ناهمگون است كه  به باور پذيري فيلم لطمه مي زند.  علي اتفاقاً پدري يقه سفيد و از مسؤولان جمهوري اسلامي دارد و او بدون دليل مشخصي علي را رها مي كند. اين شخصيت درروال قصه خيلي چسباندني مي آيد و به نظر براي دلخوشي روشنفكران غربزده سينمايي گذاشته شده است. يا صحنه هاي طولاني و كشدار آن خانه متروك پر از معتاد كه در وجود و واقعيتش نيز ترديد است، فيلم را خسته كننده و كشدار مي كند. شايد اگر آقاي مهرجويي مانند دانشجويان تازه كار سينما از اين قصه يك فيلم كوتاه مي ساخت، ساختار كليش مناسبتر به نظر مي آمد. 

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در یکشنبه 19 اسفند1386 |

بسم الله الرحمن الرحيم

انقلابيِ زير لحاف

‹‹ملت عزيز ما كه مبارزان حقيقي و راستين ارزش هاي اسلامي هستند به خوبي دريافته اند كه مبارزه رفاه طلبي سازگار نيست و آنها كه تصور مي كنند مبارزه در راه استقلال و آزادي مستضعفين و محرومان جهان با سرمايه داري و رفاه طلبي منافات ندارد با الفباي مبارزه بيگانه اند و آنهايي هم كه تصور مي كنند سرمايه داران و مرفهان بي درد با نصيحت و پند و اندرز متنبه مي شوند وبه مبارزان راه آزادي پيوسته و يا به آنان كمك مي كنند ما بايد تمام تلاشمان را بنماييم تا به هر صورتي كه ممكن است خط اصولي دفاع از مستضعفين را حفظ كنيم .  صحيفه نور ، ج 20 ، 29/4/67 ، ص 235››

 

با يكي از بچه طلبه هايي كه ادعاي انقلابي و حزب اللهي و عاشق خون شهدا بودن و آرزوي شهيد شدن دارد، تماس گرفتم. يكي دورروز بود از راهيان نور بازگشته بود. گفتم امشب به يك نفر براي نصب پرده هاي جلسات انتخابات نياز داريم. (مي دانست ما براي كسي كار نمي كنيم و كارمان فقط فرهنگ سازي و ايجاد يكي فضاي نقادانه د انتخابات است.) پاي كار هستي؟ من و مني كرد، نفسي كشيدو گفت : چند ساعت طول مي كشد؟ گفتم شايد دو ساعت. گفت : امشب شيخ حسين انصاريان مهمان ماست و بايد با خانواده همسرم و ايشان به باغ برويم. 12 شب برمي گردم. دير نيست؟ تلفن را قطع كردم. يك نفر ديگر را هماهنگ كرديم. ساعت نزديك يازده دوباره تماس گرفت. ماتوي راهيم، 12 مي رسيم. دير نيست؟ دوباره تلفن را قطع كردم...

 

‹‹در طول اين نهضت ، اشخاصي را [ديدم ، ] بسيار هم مردم نماز خوان و ملا و معتبرو اينها [بودند، ] لكن در همان يورش اول كه سازمان امنيت برد و يك دسته اي را اذيت كرد و زد، راحت طلبي را برداشتند و انتخاب كردند و كنار نشستند؛ حالا يا ساكت كنارنشستند يا بعضي هم ساكت نشدند و كنار نشستند؛ يعني ، موافقت كردند با دستگاه.صحيفه امام جلد 14 صفحه 520 ››

 

‌[اما]‹‹اين دسته اي كه خودشان را از اول مهيا كردند براي مقابله ؛ مقابله با ظلم ، اين دسته از اول توجه به اين معنا داشتند كه اين مقابله زحمت دارد، اين مقابله شهادت دارد، اين مقابله حبس دارد. اينها در حبس هم بعضيشان مي رفتند و آن زجرها را مي كشيدند، قدمشان كه از حبس بيرون مي آمد، مي رفتند سراغ باز مقابله ؛ براي اينكه اين يك مكتبي بود و يك خطي بود؛ خطي كه ترسيمش را انبيا از صدر عالم كرده اند؛ آن انبيايي كه در آتش سوزاندند آنها را و اره كردند آنها را و آنها اگر مي خواستند كه آن خط خودشان رامنحرف كنند، خيلي هم محترم بودند. صحيفه امام جلد 14 صفحه 520››

 

 

عاقبت زنجير ما را چون كلاف                       بافت محكم اين عمو زنجير باف

 بافت محكم اين عمو زنجير باف                   بعد از آن افكند پشت كوه قاف

 برّه ها! فكري براي خود كنيد                      چون شبان و گرگ كردند ائتلاف

 اينك اين ماييم ؛ نعشي نيمه جان               كركسان گِردِ سر ما در طواف

 ما ضعيفان تا چه مُرداري كنيم                    پهلوانان را كه اينجا رفت ناف

 آن يكي صد فخر دارد بر كلاه                      گرچه بي شلوار شد روز مصاف

 آن يكي ديگر به آواز بلند                            حرف حق را گفت ، اما در لحاف

 آن يكي ديگر به صد مردانگي                     مي كند تا صبح ، عين و شين و قاف

 آن دگر مانده است تا روشن شود                فرق آب مطلق و آب مضاف

 كارگاه آسمان تعطيل باد                            تا كه برگردد جناب از اعتكاف

الغرض مثل برنج تازه دم                             در چلو صاف كَسان گشتيم صاف

 جهد مردان عمل كاري نكرد                       مرحبا بر همت مردان لاف

                                                                                                محمد كاظم كاظمي

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در یکشنبه 19 اسفند1386 |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

-          مجموعه آثار امام موسي صدر و عناوين جديد ديگر رسيد. كتاب آفتاب :2222204 ،2238613

-          عروج عاشقانه برادر جانباز علي پاشايي وتبريك و تسليت باد.

-          استراتژي امسال اصولنمايان براي رأي ندادن به اصلح چيست؟

الف -  دفع اصلح به صالح مقبول

ب - دفع اصلح بي پول به صالح مقپول

ج – دفع اصلح به فاسد

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در پنجشنبه 16 اسفند1386 |

بسم الله الرحمن الرحیم

رفتار انتخاباتی

اپیزود اول – یکی از رفقای نزدیک و حزب اللهی بعد از اینکه دو نفری، کاندیدا شده بودیم، آمد سراغم. گفت : عزیز من برای اینکه رأی بیاوری، یک ماه باید دینو فراموش کنی. این چیزا دست و پا گیرن.

اپیزود دوم - ظهربا سعید آقا راه افتادیم. مثل همیشه ساکت و توی فکر بود. سعی می کردم با گزارش کارهای روزهای گذشته، توجهش را جلب کنم. اما انگار نه انگار. رسیدیم به مسجد جامع قلعه ساختمان یا همان شهرک شهید رجایی ـ یکی از بامسما ترین اسامی شهرـ مسجد هنوز مثل حالا تعمیر و سنگ کاری نشده بود. قدیمی و کهنه ساز. حدود 30 نفر نمازگزار و بیشتر پیرمرد توی مسجد بودند. نماز که تمام شد، نصف جمعیت رفتند و ماندند چند پیرمرد ویکی دو تا از بچه هایی که جلسه را هماهنگ کرده بودند. بعد از نماز یکی از همانها بلند شدو گفت : امروز درخدمت آقای دکتر جلیلی کاندیدای انتخابات مجلس هستیم. به دور و بر نگاه کردم. به فکرم رسید که از سعید آقا بخواهم جلسه را بی خیال شویم و برویم یک جای دیگر. اما او با اعتماد به نفس بلند شد و مقابل مردم آمد و انگار جمعیت و ترکیبشان اهمیتی ندارند و درحال سخنرانی برای جمعیت زیادی است، شروع کرد به صحبت و 20 دقیقه همان مطالب همیشگیش در رابطه با حیات طیبه و انتخابات آگاهانه و دیگر مسائل متفاوت با سطح ظاهری جلسه را گفت و نشست. باز هم با طمأ نینه و آرامشی عجیب. یکی دو جوان چند سؤال پرسیدند و سعید آقا به همان شکل جواب داد و همه باهم بیرون آمدیم. از یکی دیگر از بچه ها شنیدم که سعید آقا جلسه ای را فقط یک نفر  به همین شیوه برگزار کرده است.

اپیزود سوم – آقای کاندیدا راه افتاده بود توی محلات پایین شهر و روستاها. هرجا که می رفت می پرسید: ببینم مشکلتان چیست؟ بگوئید من حلش می کنم. مردم مشکلاتشان را می گفتند : سقف مسجدمان خراب شده، مدرسه تلویزیون ندارد، هیئتمان اکو ندارد و ...

 آقا هم دستور می داد که بلا فاصله چکش را بنویسند و مشکل را حل کنند. آقا رأی نیاورد و با کوهی ازچکهای برگشتی رفت زندان.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در دوشنبه 13 اسفند1386 |

بسم الله الرحمن الرحيم

مجلس را به ورزشگاه آزادي ببريد

"رسول خادم با رأي مردم تهران بعنوان نماينده شوراي شهر انتخاب شد."

"امير خادم همراه با ليست اصولگرايان به مجلس راه يافت"

" شوراي شهر ورزشي،  رسول خادم،‌ عليرضا دبير و هادي ساعي در شوراي شهر"

" حميد سجادي،  محمد مايلي كهن، پژمان درستكار، امير عفراتي، غلامرضا محمدي، ايوب بني نصرت، كانديدا شدند و شايعه حضور علي دايي،‌ حسين رضازاده و مجيد خدايي هم بگوش مي رسد."

چه اتفاقي افتاده است كه با گذشت 30 سال از انقلاب، مردم بيش از اينكه به چهره هاي سياسي و فرهنگي و آنها كه واقعاً به درد مجلس مي خورند اعتماد كنند،‌ به چهره هايي رو مي آورند كه تنها مشخصه شان اينست كه بيشتر از ديگران جلوي چشم و توي ويترين رسانه ها بوده اند. يعني ما به اين اندازه ناتوان شده ايم؟ دليل اين رويكرد چيست؟ به نظر من ريشه همه اين اتفاقات و حضور چهره هاي بي خاصيت‌،(بعنوان مثال هادي ساعي با وجود گذشت چند ماه از شروع به كار شوراي شهر تهران هنوز در اردوي تيم ملي تكواندو است و خود را براي المپيك آماده مي كند!!!!) در كليدي ترين پستهاي نظام را بايد در عدم فرهنگ سازي صحيح انتخاباتي جستجو كرد. وقتي فرصت شناخت مردم در انتخاباتهاي مختلف چيزي حدود ده روز است. وقتي فقط جناحهاي سياسي بر امواج انتخابات و بر دوش مردم سوار مي شوند. وقتي مردم ناكارآمدي كساني را كه در قالب اين ليستها رأي آورده اند،‌ مي بينند. وقتي تنها ملاك و راه براي رأي آوردن، پررويي و فساد انتخاباتي و خرجهاي كلان است. و قتي نهادهايي مثل بسيج از اعتماد مردم سوء استفاده مي كنند و بعنوان عمله سياسي براي جناحهاي سياسي سينه سپر مي كنند. و بعد از چند دوره معلوم مي شود كه دليل اين سينه سپر كردنها،‌ نان به قرض دادنها بوده است و هزاران دليل ديگري كه امكان برگزاري يك انتخاب سالم را از مردم گرفته است. البته اين اتفاقات در آمريكا هم كه سمبل برگزاري انتخابات در غرب است افتاده است. انتخاب ريگان ( هنرپيشه نه چندان خوش نام ) بعنوان رئيس جمهور آمريكا و انتخاب آرنولد شوآرتزنگر( هنر پيشه اكشن آمريكايي) بعنوان فرماندار كاليفرنيا.

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در جمعه 3 اسفند1386 |

بسم الله الرحمن الرحيم   

سكولاريزم در كنار يك رهبر انقلابي

پرده اول – مأمون از امام رضا براي خواندن نماز عيد دعوت كرده است. همه امرا و بزرگان با خدم وحشم و يال و كوپال و زرق وبرق بيرون خانه، منتظر امامند. كنارشان مردم فقير و پابرهنه هم حضور دارند. امام بيرون مي آيند. پا و سر برهنه، لبه ردا را بالازده، و مانند همان پابرهنه هاي منتظر، حركت مي كنند. امراي پرزرق و برق، فطرتشان نهيب مي زنند. بعضي ها سريف لباسها را بيرون مي آورند. بعضي ديگر از فرط هيجان و خجلت، بند چكمه ها را با خنجر پاره مي كنند و خود را از اسبها به زمين مي اندازند و بدنبال امام حركت مي كنند. يك انقلاب به رهبري امام انقلابي شيعيان در حال وقوع است... بايد چاره اي كرد...

پرده دوم - ازجلوي در كه وارد مي شويم، هرروز تابلويي به چشم مي خورد :

-          نمايشگاه كتابهاي پيش از 1320

-          نمايشگاه تمبرهاي قديمي

-          نمايشگاه قرآنهاي خطي

-          نمايشگاه اسناد مالي 50 سال اخير

-          نمايشگاه عكسهاي قديمي حرم

توي سالن كتابخانه كه راه مي روي، عكس استاد محمد تقي شريعتي، شيخ محمود حلبي، حاج حسين ملك، رهبر انقلاب و... دهها چهره مثبت منفي ديگر با سابقه و پيشينه متفاوت و فقط با اشتراك يك وجه و آنهم اهداي كتب خطي به كتابخانه آستانقدس به چشم مي خورد. اثري از روحيات و حالات و ادبيات و هنر يك انقلاب نوپا يا حداقل خصوصيات انقلابي صاحب اين تشكيلات به چشم نمي خورد. سي سال از انقلاب و تولبت نماينده ولي فقيه از آستانقدس رضوي گذشت، اما سكولاريسم فرهنگي در همه بخشها و بخصوص در مديريت كتابخانه مركزي آستانقدس، همچنان باقيست. با اين وجود كه بجز توليت، مدير كتابخانه هم جزو انقلابيون با سابقه و تحصيل كرده مشهد بوده است. يا آقايان پير شده اند و يا دستهاي در كار روز بروز جوانتر مي شوند و يا هردو!

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در سه شنبه 30 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحیم

-          تجمع آرام در اعتراض به  فروش محصولات شرکتهای اسرائیل در فروشگاه آستان قدس رضوی. امشب بعد از نماز مغرب و عشاء مقابل فروشگاه باب الجواد حرم مطهر.

-          در صورت تمایل مشکلات خود را جهت بررسی به شماره ...  بفرستید. دفتر ارتباطات مردمی ...

-          عدالتخوانه به همت برادر موسویان فیلتر شد.

-          برای رسیدن به عدالت باید دل صدها طلحه و زبیر را شکست.

.
نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در جمعه 26 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحیم

كفگير به ته ديگ خورد

روزهای آخرمعمولاً آشغالدانی جشنواره است وخصوصاً همزمانی با مراسم اختتامیه باعث کم رونق شدن آن مي شود. اما براي من لذت بخشترين لحظات جشنواره آن زمانهائيست كه به فيلمي برخورد كنم كه مورد بي توجهي همه قرار گرفته است. نه كسي ديده ونه درباره اشان نوشته است. حالا به عمد يا سهواً فرقي در اصل ماجرا نمي كند. ريسمانِ باز مهرشاد كارخاني يكي از همين فيلمهاست. دو دوست كه در كشتارگاه كار مي كنند، تصميم دارند يك گاو زخمي را به دامپزشكي بده و بعد از تأييد سلامت، به مشتري بفروشند. در يكي از خيابانهاي بالاي شهر، ماشين خراب مي شود. آنها با گاو به راه مي افتند. گاو فرار مي كند و به كودكي حمله مي كند. آنهاگاو را مي كشند. فيلم باوجود انكار كارگردانش، به نظر فيلمي در مرثيه روشنفكريست. واگويه هاي ذهني ميكائيل، كم حرف بودنش و وجود يك گاو در شهرك غرب بالاي شهر تهران، نماد رفاه و تجمل جامعه ایرانی كه به راحتي نظم منطقه را بهم مي زند، حكايت از چنين رويكردي دارد. اما فارغ از اينها فيلم قصه اش را با مهارت و بدور ازاداهاي روشنفكري روايت مي كند و در يك زمان بندي مناسب به انجام مي رساند. در شخصيت پردازي هم، نگاه كارخاني به شخصيتهايش، بسيار واقعي و باورپذير است وشخصيتهاي او برآمده از متن جامعه متوسط شهري ماست. به همين دليل بازيها هم روان و قابل اعتناست. همينكه كارخاني از فيلم بد گناه من به اين فيلم رسيده، خود جاي تقدير دارد.

امروز چشممان به جمال دو فيلم جنگي روشن شد. .ستايش محمد رحمانی یک فیلمفارسی ضد جنگ است. دختری که بیست سال پیش از بیمارستانی در سردشت بوسیله یک خانم دکتر به فرزندی گرفته شده، حالا بابازگشت پدر عراقیش روبرو شده است. این محصول مرکز گسترش هم مانند بقیه آثار از این دست به همان مشکل فیلمهای دیگر گرفتار است. زدن یک حرف خوب از یک مسیر غلط. اینجا هم کارگردان 99 درصد فیلم با اعصابمان کلنجار می رود و صحنه های عشق وعاشقی و لوس بازی و تویوتا سواری نشانمان می دهد، تادر پلان آخر، ستایش، انگشتر پدر شهید فرضیش را در دستان پدر واقعی وعراقیش قرار دهد. فيلم ديگر  آن مرد آمد ساخته حميد بهمني است. يك خداحافظ رفيق كه بسيار ضعيفتر هم شده است. زني تصميم مي گيرد خاطرات همسر شيميائيش را در مجله اي به چاپ برساند. ما به بهانه اين خاطرات با فلاش بك به زمان جنگ مي رويم. از همه ضعفهاي فيلم كه بگذريم، اين فيلم از آن گونه ايست كه با معنويات دور از واقعيات وعينيات به سراغ جنگ مي روند. در نگاه جامع به جنگ با تمام قوت وضعفها و معنويات و روحيه مجاهده وظلم ستيزي و ... ما با آثاري از جنس ديده بان و مهاجرو هور درآتش مواجهيم و با اين نگاه يك بعدي، آثاري مثل اين فيلم و البته خدا حافظ رفيق و...

اما کتونی سفید اساساً ضعیف تر ازآنست که بشود درموردش زیاد نوشت. یک معلم ورزش که به بندر منتقل می شود. آنجا راقاچاقچی ها درگیر می شود. حافظه اش را از دست می دهد ولی درمسابقه نهایی تیم فوتبال مدرسه حافظه اش را بازمی یابد. تازه این که چیزی نیست، او عاشق دختر همسایه اشان هم می شود وبالعکس. بهترین نماهای چنین فیلمی هم، راه رفتنهای طولانی عشاق کنار خلیج همیشه فارس است. آخر فیلم آنقدر از باران کوثری بازی نمی گیرد که حوصله کارگردان سرمی رود و در سکانس نهایی عروس خانم را با یک پیراهن سفید وپوستی به سفیدی دخترهای تهران به نمایش می گذارد.

آخرين فيلم جشنواره هم سهم گمشده است. محصول مشترك حوزه هنري و شبكه جهاني سحر كه سمبلي براي خراب كردن يك سوژه خوب است. در آذربايجان شوروي، كودكي متولد مي شود كه نمي تواند گريه كند.اورا داخل دستگاه مي گذارند. عموي بچه از ايران فيلم و عكس مراسم علي اصغر تبريز را مي فرستد. آنها به توصيه مادر، كودك را به ايران مي آورند و در مراسم شركت مي دهند. كودك گريه مي كند. قصه فيلم تازه از دقيقه 30 شروع مي شود. تا اين دقيقه بيشتر حاضران سالن را ترك كرده اند. بعد از آنهم فيلم به ريتم كندش ادامه مي دهدوفقط در صحنه هاي نهاييست كه به خاطر تصوير برداري خوب، قدمي به جلو برمي دارد.

 

 

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در دوشنبه 22 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيمفرزند خاك

يك فيلم درخشان

آن فيلمي را كه از روز اول جشنواره منتظرش بوديم، بالاخره امروز به نمايش درآمد. بهترين فيلم ايراني جشنواره فرزند خاك به كارگرداني محمد علي آهنگر. فيلمي كامل و كم نقص در قالب و محتوا. مينا همسر شهيد، قصد دارد براي برگرداندن جسد شوهرش مصطفي كه 16 سال پيش به شهادت رسيده به كردستان عراق سفر كند. گونا زن كرد عراقي راهنمايي او را به عهده دارد. كار گونا وديگر زنان كرد، تفحص شهداي ايران درمقابل دستمزد است. آنها وارد عراق مي شوند اما مينا متوجه مي شود كه شوهرش درميان اقالي منطقه ا زقداست خاصي برخوردار است. كردها جسد او را درحالي پيدا كرده اند كه بعد از سالها سالم بوده و حالا اجازه بازگشت جسد را نمي دهند ... بعد از فيلم درخشان اشك سرماي عزيزالله حميد نژاد، هيچ فيلم به اين ميزان مرا تحت تأثير قرار نداده بود. و درجشنواره امسال هم نه آواز گنجشكها و نه به اين سادگي، توانسته اند به ارزشهاي اين فيلم دست پيدا كنند. اين فيلم روايت يك دفاع مقدس واقعي است، آنچنان كه زشتيهاي جنگ، معنوياتش را تحت تأثير قرار نمي دهد. خشونتها جاي مهربانيها را نمي گيرد. فيلم علاوه بر چند سكانس درخشان، از ريتم كلي و فضايي يكدست در همه دقايق برخوردار است. كارگردان در جلسه پرسش و پاسخ فيلم مي گويد : «اين فيلم مثل يك لبه تيغ بود. من مي توانستم قصه را به سمت معنا گرايي ببرم  و مثلاً نماهاي كوهستان را مه آلود بگيريم،‌اما من همه چيز را واقعي ديدم. بدور از غلو وشعار دادن.» نقطه قوت ديگر اين فيلم نگاه به كردهاي عراقي  است كه اهل سنتند. چقدر ماموستاي كرد اهل تسنن در نگاه كارگردان،‌شريف و ديندار است. و پختگي نگاه آنجا بهتر عيان مي شود كه گروهي وهابي براي خراب كردن مزارهاي منطقه اقدام مي كنند. كارگردان به خوبي توانسته با همين چند سكانس، مرز عقيدتي اهل تسنن و وهابيت را نشان دهد. در باره اين فيلم درفرصت ديگري مفصلتر خواهم نوشت.

اما فيلمهاي خوب امروز  منحصر به اين فيلم نمي شود. تولدي ديگر اثر عباس رافعي كه درباره جنگ 33 روزه حزب الله است و شب به كارگرداني رسول صدر عاملي كه قصه اش در مشهد اتفاق مي افتد، سه گانه امروز را كامل مي كنند. اما دركنار بهترين فيلم، بدترين فيلم جشنواره راهم امروز ديديم. و افسوس خورديم كه جايزه زرشك زرين ديگر وجود ندارد. احضار شدگان اثر آرش معيريان، يك فيلم ساديستي و دلهره آور است كه در بيان همين حرف مبتذل نيز مؤفق نيست. البته بازيها و ديالوگهاي فيلم باعث بوجود آمدن شادترين سيانس جشنواره مي شود. در بالكن سينما گروهي آنقدر مي خندند كه بعضي هايشان به سرفه مي افتند. دو فيلم ديگر امروز، همخانه و انعكاس، آنقدر آكنده از صحنه هاي زرد و جنسي هستند كه نوشتن در موردشان هم وقت ما را مي گيرد و هم شما.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در دوشنبه 22 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيم

اسطوره امام زمان

فرزاد مؤتمن در جلسه پرسش و پاسخ فيلم جعبه موسيقي مي گويد: درباره اين مسائل( محتواي فيلم) با آقاي رحماني صحبت كنيد. من فقط جاي دوربين را تعيين مي كردم. اين اعتراف ارزش فيلمنامه و وجود فيلمنامه نويسان متعهد را بيشتر نمايان مي كند. اما اين صحبت دليل بر نديدن ضعفهاي فيلم نيست. جعبه موسيقي تعادلي است بين سكانسهاي درخشان و بسيار ضعيف، سكانسهاي با محتواي خوب و محتواي شعاري و ضعيف. پسري با يكي از مأموران عزرائيل دوست مي شود. او كارش بردن كساني است كه مرگشان فرارسيده است. پيشبرد قصه دراين مبناي داستاني براساس تيپهاي مختلفي است كه با ملكي(مأمور) برخورد مي كنند. درسكانسي، يك رزمنده اعضايش را براي پيوند هديه مي كند وخود مي ميرد. ملكي پوشه اي به دستش مي دهد و مي گويد. اين پرونده جبهه ات، حالا برو صفا كن. اين تازه اولشه. بعد اورا تا در بيمارستان همراهي و سوار يك ماشين ديپلماتيك شيك مي كند. اما آن سكانسهايي كه خيلي شعاري به امام زمان و جشن نيمه شعبان اشاره مي كند، به فيلم لطمه زده است. مؤتمن درجلسه مي گويد : من قصد داشتم در اين فيلم اسطوره امام زمان را مطرح كنم. همچنين بعضي تمهيدات فيلم، اضافي به نظر مي رسد و قابل حذف به نظر مي آيد. مثل تأكيد بر ماشين داشتن ملكي و سعي درتعين بخشيدن به او. البته سوژه براي پرداخت بسيار مشكل است. و اگر طنز به كمك كارگردان نمي آمد، ممكن بود فلم وحشتناك از آب درآيد.

فيلمهاي ديگر امروز را از صبح فقط تحمل كرديم و گذرانديم. استشهادي براي خدا كار عليرضا اميني، دستمايه اي خرافي وضعيف را انتخاب كرده است. مردي كه 20 سال پيش زنش را رها كرده حالا به روستا باز گشته و تصميم دارد پيش از مرگش شهادت 40 نفر را بر خوب بودنش بگيرد. اين دستمايه مرا ياد مداحهاي عزيزمان انداخت كه همه كثافتكاريهاي يك نفر را بايك قطره اشك مي شويند و نقشي به مانند كشيشها بازي مي كنند. البته نبايد از سكانس زيباي فيلم گذر كرد. مرد در ميان كوهها كلبه همسرش را پيدا مي كند. اما به خاطر شرم از گناه گذشته اش، تا صبح پشت در مي ماند و يخ مي زند. زن آخرين نفري است كه كفن را انگشت مي زند. فيلم بايد درهمينجا به پايان مي رسيد و آن چند لحظه بعد كاملاً اضافيست.

آقاي محمد علي طالبي (شهر موشها، چكمه) هم يك فيلم فارسي را به فمينيسم و مقداري متلك پراني به نظام مجهز كرده و به جشنواره آورده است و در اين راه به گفته خودش، از مجيدي و ميركريمي هم كمك گرفته است. ديوار قصه دختري است كه بجاي پدرش مشغول موتورسواري روي ديوار مرگ شهربازي مي شود و به شهرت و محبوبيت زيادي مي رسد. اما به دليل ممنوعيت موتورسواري براي خانمها در ديوار را پلمپ مي كنند و او تصميم مي گيرد بجاي موتور ديوار را با ماشين طي كند.

و خواب زمستاني سيامك شايقي يك فيلم كاملاً معموليست. يك هفت ضلعي عشقي بين سه خواهر و چند مرد كه آخر هم هيچكدام بطور واضح به وصال نمي رسند. فقط چيزي را كه نمي فهميم، كاركرد گذشت قصه در ماه رمضان است. زندگي عادي و رفتارها و حتي روزه خوريهاي همه ادامه دارد و منظور كارگردان از ماه رمضان معلوم نمي شود.

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در یکشنبه 21 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحیممجيدي

آقاي مجيدي، خوش آمديد

آواز گنجشكها با تمي نزديك به بچه هاي آسمان، برآمده از باورهاي آشناي مجيدي است. با بيد مجنون، نگران او وخودمان شده بوديم. اما دراين فيلم به آقاي مجيدي خوش آمد مي گوييم. به خاطر نگاه شريف وانسانيش به زندگي، به خاطر عادلانه ديدن جامعه و به اين خاطر كه او نه سانتيمانتال و خجسته است ونه سياهنما و پوچ گرا. او زشتيها و زيبائيها را باهم مي بيند، اما از دريچه زيبائيها به زشتيها نگاه مي كند. و نه به قصد تخريب، بلكه براي اصلاح جامعه اي كه خود ريشه در آن دارد. آواز گنجشكها فارغ از اشكالات فني و حتي گاف راكورديش(صحنه هاي مربوط به باز و بسته كردن گچ پاي كريم) مارا به ياد بچه هاي آسمان مي اندازد وچند سكانس درخشان بوجود مي آورد. صحنه نماز خواندن در پياده رو، صحنه ايثار بچه ها در گذشتن از ماهيها، و پينه هاي دست حسين كه قلب را تسخير مي كند. آقاي مجيدي خوش آمديد. اميدواريم روشنفكران ومتحجران پشت سرتان هيچ كاسه آبي نريزند.

پيش از آواز گنجشكها واز ظهر امروز دو فيلم به نمايش درمي آيد. اولي محياست و اكبرخواجویی با آن، ثابت می کند که هنوز دود از کنده بلند می شود و می توان فیلم فارسی ساخت و به ارزشها و سنتهای آن وفادار ماند. عشق پسر پولدار به دختر فقیری که اینبار مرده شوی است و خانواده اش ایضاً. دختر شرط می گذارد که باید هفت مرده را بشویی تا رنگ مرا ببینی. وگرنه بدمن فیلم کرم مرا می گیرد وزیر کتک کبود وسیاه می کند. اما این فیلم فارسی، فرقش با قدیمیها، اضافه شدن کمی معناگرایی و یاد مرگ است. درآخر هم دختر و پسر به هم می رسند و گنده لات راهی زندان.

بين چراغي درمه، فیلم پناه بر خدا رضایی دو بار برای شستن صورتم، ازسالن خارج شدم. خوابم گرفته بود. بعضی ها سینما را با هنرهای دیگر اشتباه گرفته اند. چراغی در مه تعدادی نقاشی است که به شکل فریمهای فیلم دنبال هم قطار شده و یک موسیقی خواب آور همراهیش می کند. پدر و دختری باهم زندگی می کنند. شوهر دختر شهید شده و یکی از اهالی روستا خواستگار زن است. همین و همین.

 آخرين فيلم امشب، نشاني دومين فيلمي است كه امسال از فريدون حسن پور ديده ايم وهردو ازمحصولات تلويزيون. آثاري كه بيشتر به درد نمايش از تلويزيون مي خورند تا نمايش در سينما و اين به خاطر ضعفهاي تكنيكي مشهود حسن پور و گروه پر اشكالش است. واقعيت اينست كه سينما يك هنر گروهيست و اگر يكي ازعوامل لنگ بزند، بقيه را هم تحت تأثير قرارمي دهد. پسري پرورشگاهي كه در مرحله امتحان نيزهوشان قبول شده، بدنبال پدر و مادرش راه مي افتد. مادرش را پيدا مي كند. ولي دائي حاضر نيست سهم او را از ميني بوسي كه متعلق به پدرش بوده، قبول كند. در انتها آنها آشتي مي كنند. فيلم درهمه زمينه هاي لنگ مي زند. به همين خاطر نه دشمني دايي دليل روشني دارد و نه نزديك شدن و آشتيشان باور پذير درآمده است. اما همه اينها قابل تحمل است. ولي كارگردان تصميم مي گيرد مقداري از احساسات اروتيك نوجوانانه را وارد فيلم كند و نوجوان 12-13 ساله مارا عاشق دختري كوچكتر ازخودش نشان دهد و فاتحه فيلم متوسطش را يكسره بخواند.

 

 

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در جمعه 19 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحیمهميشه پاي يك زن درميان است

 تانك، شمع وكفتر

تصور كنيد يك راننده تانك در حال ساختن خانه است. خانه را تا نيمه ساخته است، دست از خانه سازي برمي دارد و سراغ تانكش مي رود. آنرا روشن مي كند و درست ازروي خانه عبور مي كند. مي پرسيم اِ... اين چه كاريست؟ مي گويد مي خواهم تأثير گذاريم بيشتر شود. اين حكايت شبيه كارگرداني فيلم دل شكسته به كارگرداني علي روئين تن است. در دانشگاهي، دو گروه پسرهاي مذهبي – حزب اللهي و گروهي دختر وپسر روشنفكر دريك كلاس باهم درس مي خوانند. استاد براي پايان نامه درسي تصميم مي گيرد، آنها در تيمهاي دو نفره كار كنند. تقسيم بندي بوسيله خود استاد انجام مي شود و امير علي، پسر مذهبي و درسخوان كلاس با نفس، دختر سوسول، پولدار و درسخوان در يك گروه قرار مي گيرند. درگيريهاي ابتدايي آنها به همفكري و عشق مي انجامد. اما پدر نفس با ازدواجشان مخالف است. امير علي به امام حسين متوسل مي شود، پدر خواب مي بيند و اجازه ازدواج مي دهد. سي دقيقه ابتدايي فيلم بجز چند درگيري لفظي و ژستهاي لوس روشنفكري، ضرب آهنگ خوب و قصه جذابي دارد. طرح رابطه و گفتمان بين دو آدم متضاد، باعث جذابيت مي شود. بعد ازآن هرچه جلو مي رويم، قصه منفعلتر مي شودو دائم تشويق مي كند كه از قسمتي از اعتقاداتت بگذر تا آنطرفيها و مخالفان را جذب كني. اما نگراني من از همان اواسط فيلم شروع مي شود. «كاش فيلم به عشق و عاشقي وازدواج منجر نشود.» اما اين اتفاق كه مي افتد هيچ، امير توي تلفن به نفس مي گويد: «ازحالا ديگه نمي خوام خواهرم باشي(تا اينجا اورا خواهر صدا مي كرده) مي خوام نفسم باشي.» و نفس هم جواب مي دهد : «دوسِت دارم برادر،‌باسر مي رم توي در» در صحنه خواستگاري، پدر نفس به امير مي گويد: اگه راست ميگي كه تو فقط امام حسينو داري، برو باخودش بيا. باز نق زدنم شروع مي شود خداكند فيلم به نور سبز و خواب ديدن و ... ختم نشود. اما متأسفانه مي شود و آنقدر چرب و چيلي و طولاني و بي منطق وتصنعي كه داد همه را درمي آورد. كفتر ها و شمعهاي بي شمارهم كه تا زير چادر اكسيژن بسيجي شيميايي رفته اند. جلوي سينما اين مطلب را به كارگردان مي گويم. دلايل خودش را دارد. حس مي كنم رذل نيست وفيلم را صادقانه ساخته است. از معتادي مي پرسند: چي شد معتاد شدي؟ مي گويد : خريت بود ولي زغال خوب هم شرطه!!( منهم كه به مَثلهاي كليشه اي روآورده ام) اينجا هم نبايد بجز همه موارد حضور مركز گسترش را ناديده گرفت. به يكي از بچه ها مي گويم : نيمه اول فيلم مال مؤسسه شهيد آويني ونيمه دومش، حقنه مركز گسترش سينماي مستند وتجربي وابسته به معاونت سينمايي وزارت ارشاد آقاي صفار هرندي.

اما اولين فيلم امروز بالاتر از آسمان فریدون حسن پوراست. دکتر رزمنده اي که اسیر شده وبا پلاک یک دکتر دیگر، هویت اورا هم یدک می کشد،بعد از آزادی به روستایی در شمال رفته و تنهاشروع به طبابت مي كند. حالا رابطه ای بین عروس بيوه کدخدای ده ودکتر شکل گرفته که روستائیان موافقش نیستند. آنهاتحقیق می کنند ومادر شهید واقعی را پیدا می کنند. او وقتی به دیدار شبیه پسرش می آید که بعد از مدت کوتاهی او به دلیل شیمیایی شدن شهید می شود. فیلم بجز اشکالات فنی که از کارگردانهای تازه کار هم بعید است.(مثل ضعف فیلمنامه، بازیها، تصویربرداری و...) بیشتر در بند مفهوم کلیشه شده رزمندگان بازمانده ازجنگ گرفتارشده است. ما اینجا هم با رزمندگانی روبروئیم، که یا از اجتماع بریده و به کوهها پناه برده اند، یا از کار افتاده و راهی آسایشگاه هستند و یا مسوول مملکتی! اگر شما هم جانبازی را در آثار هنری ساخته شده این سالها بدور از این کلیشه ها دیده اید، سلام مارا هم برسانید. اما شخصیت پردازی این جانباز و روند قصه به گونه ایست که بسیاری از مواردی که در فیلم طرح می شود، بی جواب باقی می ماند.مثل اینکه آیا امیر علی واقعاً معتاد است؟ اگر نیست چه چیزی را تزریق می کند؟ گنجی که توی روستا از آن نام می برند، چیست؟ یوسف دوست جانباز شیمیایی امیر چه کاردکرد و پیشینه ای دارد؟ و سوالات بیشمار دیگر.

فیلم بعدي «همیشه پای یک زن درمیان است» اثر کمال تبریزی است، که با برداشتی آزاد از مجموعه داستان غیرقابل چاپ سید مهدی شجاعی ساخته شده است. زن و شوهری طلاق می گیرند. اما شرایطی که اجتماع به هرکدام از آنها تحمیل می کند، به گونه ایست که دوباره به هم متمایل می شوند. درانتها معلوم می شود که مسبب این طلاق مریم بوده تا میزان علاقه شوهررا به خودش درک کند. اما این قصه فقط پیونددهنده مفاهیم دیگر فیلم است. رابطه زن ومرد ونظرات آدمهای مختلف با تیپهای متفاوت اجتماع، مفهوم اصلی فیلم را تشكيل مي دهد. آب هميشه از جايي كه بيشتر است به جاي خشكتر سرازيرمي شود. و ماهم اثر هرفيلمسازي را با بهترين اثرش مي سنجيم. كمال تبريزي با ليلي بامن است شناخته شد ومي شود. واين فيلم فارغ از مسأله زمانشناسي و اينكه هركس بايد فرزند زمان خويشتن باشد، نسبت به ليلي... ضعيفتر است. نقدهايش سطحي تر وطنزهايش بي پرواتر و لوستر است. در بهترين سكانس فيلم  رئيس شركتي كه زن درآن كار مي كند، بعد از طلاق او را به اتاقش دعوت مي كند. از پيش از اين فلج بوده و يك آدم معتقد و سختگير دربيت المال است. حال اورا مي بينم كه به موسيقي كلاسيك گوش مي دهد. فلج نيست و روز والنتاين را به ياد مريم مي آورد. او به مريم پيشنهاد ازدواج موقت مي دهد. مريم قبول نمي كند واتاق را ترك مي كند. رئيس پوست مي اندازد و در مراحل جذابي به همان حالت گذشته در مي آيد. البته فيلم در بوجود آوردن بعضي طنزهاي موقعيت به مفهوم واقعي طنز موفق است. و لي فكر نمي كنم مثل ليلي.... ماندگار شود.

دو فيلم ديگر هم امروز مارا بسيار پربار مي كند!! پرچمهاي پدران ما اثر محمدنوري زاد كه قصه اي تاريخي در زمان حمله مغول به ايران است. نوري زاد نسبت به چهل سرباز پيشرفت محسوسي داشته است اما ديگر عادت كرده ايم آقاي نوري زاد بهترين سوژه ها را با نابلدي خراب كنند. اگر ايشان قبول كنند كه فيلمنامه كارهايشان را يك نفر ديگر و تدوين راهم كسي بجز خود يا پسرشان انجام دهند، فكر مي كنم دستشان در كارگرداني بازتر و سبكتر خواهد بود.

تنها دوبار زندگي مي كنيم فيلم بهنام بهزادي هم، يك فيلم پوچ و نهيليست كه پر است از نيش و كنايه به انقلاب و مردم بافضايي سرد ورعب آور و افسرده كننده و يكي ديگر ازتراوشات مركز گسترش سينماي مستن و تجربي با كلي دك وپز فني و روشنفكري. اما هنوز هم دليل جامپ كاتهاي بي شمار و بي دليل فيلم را نفهميدم. حضرت ميرشكاك كه چند روزيست سينما را روشن وپردود فرموده اند، فرموده اند: مواظب اين جماعت روشنفكرِ از هرسوراخ بيرون بيا باشيد، كه گولتان نزنند.

 

 

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در پنجشنبه 18 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحیم

فيلسوف و بستني

كوچه – شب - خارجي

محمد لیوان و کیک را از مرد جلوی حسینیه می گیرد. از کوچه بیرون می آید. کنار شیرآبی می نشیند. کیک و لیوان را روی سکوی کنارشیر می گذارد. در حال شستن دستهاست. دست پیرزنی که انگشتری عقیق به دست دارد، به آرامی کیک و لیوان را برمی دارد و می رود. محمد فقط نگاه می کند. اشک تنها بدرقه این پلان فیلم سبزکوچک است. غلامرضا رمضانی در ادامه فیلمهای کودک ونوجوانش حیات وقفل ساز که کسی به آنها هم توجهی نکرد، این فيلم را در سطح بالاتري از نظر محتوي و قالب ساخته است. محمد در مسابقات داستان نویسی ناحیه مقام اول را کسب کرده و باید فردا برای دریافت جایزه اش، درجشن نیمه شعبان شرکت کند. اما او درآنروز، باید بجای پسر عمویش به حجره یک فرش فروش دندان گرد برود. در فیلم رمضانی همه چیز به اندازه است و حد هرچیزی به خوبی رعایت شده است. فیلم نه درنشان دادن فقر افراط می کند ونه درایجاد فضای معنوی نیمه شعبان و نه درانتقاد. شوهر خواهر محمد، خواهرش را کتک می زند. او آدمی ظاهرالصلاح است. درنمایی از فیلم، محمد اورا می بیند که روی سن یکی از جشنهای نیمه شعبان مردم را تشویق به دست زدن می کند. در پرداخت صحنه ای دیگر که نشاندهنده فقر جامعه است نیز همین اتفاق می افتد. دستهای پیرزن و... و همین کافیست که همه پیام مورد نظر منتقل شود. نه زیاده روی و نه چشم پوشی ازواقعیت. نمای انتهایی فیلم نیز به همین صورت پرداخت شده است. ابراهیم پدر محمد درحال عبور از جلوی حجرۀ فرش فروش است. فرازمند اورا صدامی زند. جواب نمی دهد. فرازمند ازحجره بیرون می آید و دوباره تقاضای کمک می کند. اما پدر بانگاهی او را رها كرده و می رود. دوربین عقب می کشد و فیلم به پایان می رسد.

فيلم خواب زمستاني شايقي به دليل اشكال فني پخش نمي شود و بعد ازآن عدم اطلاع رساني دقيق مسؤولان، مارا تاساعت 20 معطل مي كند. بعد ازآن فيلم انتهاي زمين را مي بينيم. بازيگر فيلم كه زندگي واقعيش تبديل به فيلم شده است، حجت نام دارد. اوسه بار شمال تاجنوب ايران را پياده طي كرده وحالا د رمنطقه اي دور افتاده از ساحل جنوب، زندگي مي كند. فيلم قصه رابطه او با كساني است كه دوروبراو زندگي مي كنندو يا به ديدنش مي آيند. حجت كه ما ورا در بيشتر فيلم با يك شورت مي بينيم، شخصيتي نامشخص و مغشوش دارد. او يكبار د رحال مشروب خوردن است وبار ديگر اورا سر نماز مي بينيم. گاهي رئوف ومهربان و گاهي بددهن وغير قابل تحمل است. او در جايي مي گويد. اگر اين دريا نبود من همينطور مي رفتم. به كجا؟ براي چه؟ هدف؟ آرمان؟دين؟ و... نمي دانيم. فقط اين آدم محكوم است كه اينجازندگي كند. بدون هدف مشخص. پوچ و گذرا! نيش وكنايه هاي فيلم هم كه جاي خود دارد و اين سالهانمك فيلمهاي شبه روشنفكري شده است. روحانيي كه كانديداي مجلس است، گروهبان نيروي انتظامي كه دنبال ناموس مردم است و... شايد اين فيلم اگر به شكل مستندساخته مي شد، لااقل يك فيلم مركز گسترشي مناسب را مي ديديم. اما اين فيلم براي كارگردان تازه كارش، واجد هيچ ويژگي خاصي نيست.

حس پنهان، از دست پختهاي مركز گسترش سينماي مستندوتجربي با كارگرداني مصطفي رزاق كريمي آخرين فيلم امروز است كه مي بينم. امير رئيس كارخانه بستني عاشق دختري مي شود. سيمين همسر امير روانپزشك است و برادرندا يك بيمار عصبي. بهرام به توصيه امير براي معالجه نزد سيمين مي رود. در انتها بهرام د رحال حمله به امير از ايوان پرت شده ومي ميرد و امير هم درتصادف، قطع نخاع مي شود. اين فيلم از دو جهت به دو فيلم ديگر امسال شبيه است. از نظر مغشوش بودن و عدم شخصيت پردازي خوب و تبيين دقيق روابط شخصيتها با هم و با قصه شبيه آتش سبز وازنظر پوچ بودن ودين زدايي مانند كنعان است. قضيه اسپانسر فيلم هم كه يكي ازكارخانه هاي معروف توليدكننده بستني است، قوز بالاقوز فيلم است. جابجا بايد به افاضات آقاي رئيس درباره تاريخچه بستني درخانواده ها و چگونگي فروش بستني و... بشنويم، يا به تابلوهاي تبليغاتي شركت مورد نظر عادت كنيم. دو نمونه از ديالوگها بهرام، فيلسوف ديوانه فيلم :

-          آدمها عاشق مي شن. بعد عشقشونو مي كشن. بچه شونو مي كشن. دنياي ما آدما ازحيوونا هم كثيف تره

-          همه موجودات زنده بعد ازمرگ فاسد مي شن وماآدما قبل ازمرگ.

اواخر فيلم به يكي از بچه ها كه با هم هستيم مي گويم : توي اين صحنه ها جاي جيراني خاليه كه يَك خون وخونريزي راه بندازه كه بيا و ببين.

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در چهارشنبه 17 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيمپ

تخم مرغ دزد و پرتغال فروش

یکی از غرفه های تبلیغاتی امسال بانک پاسارگاد با خانمهای خوش آب ورنگش است. خبرنگاری را جلوی غرفه می بینم. خانم پاسارگادی درحال توضیحاتی است. می ایستم.«لطفاً کپی شناسنامه و کارت ملی وکارت جشنواره تان را بیاوریدو...» منتظر می شوم. درخواست می کنم برای منهم توضیح دهد. همانها را می گوید و درادامه اش اضافه می کند:«این مدارک را که بیاورید ازطرف بانک برای شما یک حساب به مبلغ 50هزار تومان افتتاح می شود.»چپ چپ نگاهش می کنم. سوال می کنم چرا؟ مثل منتقدی که به یک سیاهی لشکر نگاه می کند، به من نگاه می کند.«چرا نداره؟ این هدیه بانک ما به همه خبرنگارهاست» سرم گیج می خورد. داخل سالن می روم از یکی از بچه ها می پرسم. می گوید بابا تو خیلی از تهران دوری ها این که یه رسم پذیرفته شده توی همه نهادها و سازمانهای دولتی و خصوصی، انقلابی وضد انقلابه. اگه نباشه خبرنگارا خودشونو می کشن....

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در چهارشنبه 17 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيمويولون

افتخار بي خدايي!

كنعان فيلم پرسرو صداي ايراني بخش بين الملل، ساخته ماني حقيقي بعد از چند بار تغيير برنامه به نمايش درآمد. زن و شوهر جواني در حال جدا شدن از همند. زن حامله است و شوهرش را درجريان نگذاشته است. شوهر شرط طلاق دادنش را سفر به شمال براي ديدن مادرش مي داند. خواهر هم به تازگي از آلمان آمده است. خواهر سابقه خودكشي دارد. در راه زن دليل تقاضاي طلاقش را مي گويد:« مي خوام صبح كه از خواب پامي شم، هيچ كسو نبينم. مي خوام وقتي از خونه مي رم بيرون، كسي نگرانم نباشه، مي خوام تنها باشم.» در راه برگشت. با گاوي تصادف مي كنند. مينا براي شستن دستهايش كنار رودخانه مي رود. آنجا درختي را با كه پارچه هاي زيادي به آن آويزان است، مي بيند. تكه اي از مانتويش را به درخت مي بندد. د ربرگشت او نگران خواهرش است كه دوباره خودكشي نكند. به خانه كه مي رسند، خواهر سالم است. مينا به مرتضي مي گويد : «كنار درخت با خودم عهد كردم، اگه آذر سالم بود، تصميممو عوض كنم.» مرتضي مي پرسد:«با كي عهد كردي؟» «باخودم، باتوو...» سابه روشنفكري لائيك چنان برفيلم حكمفرماست، كه در تمام اين صحنه ها نه تنها اسمي از خداوند برده نمي شود. بلكه هرنوع المان مذهبي ديگري نيز ناديده گرفته مي شود. اواسط فيلم ازاين مي ترسيدم كه داستان به يك نماد مذهبي سطحي و خرافي ختم شود. اما كار از اين هم خرابتر است. اساتيد!! حتي همان ظواهر را هم برنمي تابند. يك از بچه ها مي گويد :اين نوع آثار را نمي توان روشنفكرانه دانست. اينها فرا روشنفكرانه وبيشتر اداي روشنفكريست. در اين فيلم تأسف من بيشتر به خاطراصغر فرهاديست كه از فيلم خوب شهر زيبا به چنين آثار لائيكي رسيده است. 

اما هرچه اين فيلم روي اعصاب ما راه رفت، بعضی فیلمهاي ديگر را می توانیم راحت ببینیم واحساس انگشت توی چشم رفتن و سیخ توی گوش رفتن را فراموش کنیم. پروفسور و معادله مجهولش كه فيلمي ژاپني است، یکی ازاین فیلمهاست. یک معلم ریاضی سر کلاس وبرای درس دادن ریاضیات، خاطراتش را از مادرش تعریف می کند. مادرش دختر جوانی است که بعنوان سرایداربه خانه یک پروفسور ریاضی که دچار فراموشی شده می رود. پروفسور فقط برای 80 دقیقه حافظه دارد وبعد ازآن همه چیز را فراموش می کند. پروفسور عاشق ریاضیات است وهمه زندگی را از دریچه ریاضی تحلیل می کند. به تدریج رابطه آنها نزدیکتر می شود و سرایدار پسرش را به خانه پروفسور می آورد. این باعث علاقه پسر به ریاضی می شود. یک قصه زیبا و ساده وبی تکلف و یک ضرب آهنگ مناسب همراه با دکوپاژی که روند ساده فیلم را به خوبی حفظ می کند، باعث بوجود آمدن يك اثر جذاب است. شخصیت پردازی پروفسور و رابطه انسانیش با این مادر و پسر و از طرف دیگر وارد شدن به زندگی اجتماعی مردم ژاپن، این اثررا برای یک تماشاگر ایرانی هم دلپذیر می کند.

ویولون ديگر فيلم خارجي صبح با تصاویر سیاه و سفید و دوربین روی دست و سیّالش ، نماینده ای ازسینمای مکزیک است. یک پیرمرد ویولن زن در جریان شورشهای روستایی سالهای میانی سده گذشته، تصمیم می گیرد مقداری سلاح را از روستای تحت اشغال خارج کند. پسر پیرمرد جزو نیروهای انقلابی و عروسش به دست نظامیان اسیر شده است. یک نگاه متفاوت وانسانی به یکی ازحرکتهای آزادیخواه جهان که ممکن است آنچنان هم بزرگ و خبرساز نباشد، نقطه قوت فیلم است. رابطه پیرمرد با فرمانده نظامیان، قطعه ای دیگر ازاین قصه ساده و زیباست. فرمانده عشق موسيقي است ولي دراين كار استعداد ندارد. نکته دیگر فیلم، نوع نگاه به مردم فقیر و انقلابی روستایی است. نگاهی که تحقیر آمیز واز بالا به پایین نیست و اين مجموعه فیلمي ساده و روان وبا تعلیقي مناسب مي سازد.

فيلم ويتنامي زندگي در ترس هم، ديگر اثر خارجي امروز است. فيلمي ضد جنگ كه به فلاكت بار بودن زندگي ويتنامي ها بعد ازپايان جنگ اشاره مي كند. مردي كه يك زن درويتنام شمالي و يكي درويتنام جنوبي دارد، براي امرار معاش به خنثي كردن مينهاي باقي مانده از جنگ مي پردازد. بااينكه نمي توان اين فيلم را ضد آمريكايي ويا انساني دانست اما برداشت از وقايع پيشين و تطبيق آن با داستان فيلم مي تواند فضايي انتقادي نسبت به آمريكائيها بوجود بياورد.

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در سه شنبه 16 بهمن1386 |

 بسم الله الرحمن الرحیمredacted

روز عراق سينمايي

 همه فیلمهای به نمایش درآمده امروزخارجی است.  غیر قابل انتشار فیلم پرسر وصدای برایان دی پالما یکی از چند فیلم با موضوع عراق است. یک فیلم 90 دقیقه ای که به داستان تجاوز و قتل یک دختر آمریکایی توسط سربازان آمریکایی می پردازد. فیلم با ساختاری مستند گونه و به شکل تصویربرداری پرتکان و پرتنش دوربینهای ویدئویی و دوربینهای مخفی ساخته شده و گاهی بعضی صحنه های آن به ساختاری کاملاً مستند نزدیک می شود. فیلم سعی می کند بدون جانبداری از جناحهای سیاسی آمریکا(مانند فیلمهای مایکل مور) و بدون مقصر جلوه دادن سربازان آمریکایی نقد خودرا به سوی ساختارهای حکومتی و تربیتی آمریکا متوجه کند. اما فیلم درنهایت یک اثر درون پارادایمی است که بیشتر از اینکه به نفس حضور آمریکا در عراق اشاره کند، به مشکلات و بحرانهای روحی سربازان آمريكايي اشاره می کندودر صحنه هایی مظلومیت آنها را به تصویر می كشد. درنمایی سر يك سرباز آمریکایی را بریده و روی سینه اش گذاشته اند. درنمایی دیگر فیلمبردار دوربین ویدئویی که یک سرباز آمریکائیست، توسط دو عراقی ربوده می شود. شاید پیام این صحنه های برای عراقیها و دیگر مسلمانها این باشد که سرباز خوب آمریکایی را دوست بدارید و از سرباز بد آمریکایی بترسید. چون او مثل نمای آخرفیلم باوجود تجاوز و قتل یک دختر بی گناه با خیال راحت درآمریکا مشغول مشروب خوردن و انداختن عکس یادگاری با همسرش است.

دره اِلاه دیگر فیلم آمریکایی مربوط به عراق امروز است. یک گروهبان باز نشسته آمریکایی در جستجوي پسر که تازه از جنگ در عراق برگشته، باجسد مصلح شده او روبرو می شود. بعد ازتحقيقات معلوم می شود که دوستانش اورا به قتل رسانده اند. فیلم تا لحظاتی مانده به آخر بیشتر از اینکه یک فیلم سیاسی باشد، یک درام جنایی است و فقط در انتهاست که خاطراتی از جنایتهای پسر و رفقایش در عراق بوسیله دیالوگ به خواننده منتقل می شود. از طرف دیگر فیلم باز هم فقط آمریکائیهای درگیر جنگ عراق را می بیند وهرچند نگاهش به رفتار آمریکائیها انتقادیست، اما مردم عراق را از این معادله حذف می کند. این درحالی است که دره الاه از ضعفهای بیشمار ساختاری مثل فیلمنامه و تصویربرداری و ... رنج می برد. و ما بجز صحنه هایی که بعنوان دوربین موبایل پسر از عراق می بینیم، وارد عراق نمی شویم. در مجموع این فیلم در مقایسه با فیلم برايان دی پالما اثری ضفیعتر و کم اثر تر است. ديگر آثار خارجي امروز كه اثري از سوريه نيز درميان آنهاست، ضعيف و بي اثرند و نوشتن در موردشان هم وقت تلف كردن.

- تیزر جشنواره و سوتهای بلبلی تماشاگران هم برای خودش جریانیست. در تیزر امسال جشنواره خسرو شکیبایی با لحجه خاصش روبه دوربین می گوید : تحویل سال سینمایی ایران. بیست وششمین جشنواره فیلم فجر و جِ فجر را خیلی غلیظ و به شکل سوت می گوید. باشنیده شدن این کلمه همه سالن سوت بلبلی می زنند.

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در دوشنبه 15 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيمفرزندان افتخار

يك فيلم خوب در نيمه هاي شب

نوشتن براي فيلمهاي خوب سخت و هم دلپذير است. آنهم نه يك فيلم فقط خوب، بلكه اثري شگفت انگيز بنام فرزندان افتخار به كارگرداني كريشتينا گودا كه در آخرين نوبت سينما صحرا در ساعت 23:45 به نمايش درمي آيد. هميشه اينرا مي دانستم كه بيشتر فيلمهاي خوب در بدترين نوبتها به نمايش در مي آيند و امشب اينرا به خوبي فهميدم. من و يكي از دوستان كه به شدت خوابمان مي آمد. به شكلي ناگفته تصميم گرفتيم كه پنج دقيقه از اين فيلم را ببينيم و بعد برويم. ولي بعد از يك دقيقه خواب از سرمان پريد و 120 دقيقه با علاقه فيلم رانگاه كرديم. در اين فرصت فقط اينرا مي نويسم كه اين فيلم بي ترديد بهترين فيلم جشنواره امسال و يكي از بهترين فيلمهايي است كه در تمام عمر ديده ام. داستان فيلم مربوط به دوران انقلاب ضد شوروي سالهاي مياني دهه 1950 است. جايي كه گارچي، ستاره تيم ملي واترپولو مجارستان به واسطه دختري دانشجو و انقلابي بنام ويكي پاي به درگيريهاي انقلابي مي گذارد. انقلاب به ظاهر پيروز مي شود. شورويها مجارستان را ترك مي كنند. و تيم ملي مجارستان راهي المپيك ملبورن مي شود. اما ارتش شوروي دوباره بازگشته و بوداپست را به خاك و خون مي كشد. ويكي دستگير مي شود. همزمان با صحنه اي كه ويكي را براي شكنجه مي برند، زندانيان براي او سرودملي مجارستان را مي خوانند و در ملبورن سرود ملي مجارستان براي قهرماني تيم ملي واترپولو مجارستان به صدا درمي آيد. همين اندك راداشته باشد تابعد...

اما تنها فيلم ايراني به نمايش درآمده امروز باد در علفزار می پیچد، ساخته خسرو معصومی است. شوکا دختری شمالی قرار است به زور به ازدواج یک پسر عقب مانده ذهنی از روستایشان درآید. شوکا مخالف است. درهمین روزها یک خیاط سیار با برادر زن و شاگردش جلیل، برای دوختن لباسهای عروسی به روستا می آیند. جلیل و شوکا بهم علاقه مند می شوند. در مراسم عروسی برادر شکرالله، شوکا را از محضر می دزدد و در کنده یک درخت جنگلی زندانی می کند. جلیل با راهنمایی شکرالله شوکا را نجات می دهد. من فیلمسازانی را که جسارت بیرون آمدن از تهران و بطور عام، فضاهای شهری را به خود می دهند دوست دارم. آنهم یک لوکیشن بسیار زیبای زمستانی شمالی با نماهای باز چشم نواز و نقاشی شده و یک زیبایی بصری دل انگیز. اما قصه به بکری فضا نیست و هرقطعه ای ازآن یادآور فیلمهایی دیگر است. نوع بازی ابتدایی و روال قصه که برمبنای شخصیت جلیل(حسین عابدینی) است یاد آور باران است. اینجا هم پسری ترک زبان و ساده دل عاشق دختری روستایی شده است. این نوع قصه ها که بنیان اصلیش کلیشه ایست، باید باروندی متفاوت دنبال شود تا در دام کلیشه ها و ذهنیت ها نیفتد. از جهت دیگر این فیلم هم ادامه دهنده روند فیلمهای عشقی ایرانی جشنواره است. اما پرداخت قصه و بازیها و طنز مناسب فیلم باعث می شود که مثل فیلم دیشبی (درميان ابرها) یک قصه جنسی و تحریک کننده راشاهد نباشیم. این رویکرد فیلم باعث می شود که حتی صحنه نهایی که جلیل شوکا را بر پشت حمل می کند، باور پذیر و منطقی باشد.

در میان خارجی هاي ديگر امروز فیلم دوازده به کارگردانی نیکیتا میخالکوف محصول روسیه نيز جالب توجه است. یک هیئت منصفه دوازده نفره درسالن بزرگی که مجهز به انواع وسایل ورزشی است، درحال تصمیم گیری درباره حکم یک جوان چچنی متهم به قتلند. در شروع تصمیم گیری 11 نفر موافق مجازات جوان هستند ولی با مخالفت یک نفر و بحثهای طولانی وبازسازی صحنه جرم، همه به این نتیجه می رسند که جوان بی گناه است. فیلم یک قصه سیاسی سمبولیک و پردیالوگ است که بایک دکوپاژحساب شده فضای محدودش را قابل تحمل می کند. ديگر نکته بارز فیلم طنز پرقدرت آنست که همراه با آن، متلکهایی هم به نظام قضایی روسیه و حتی آمریکا وارد مي اندازد. اما فیلم خیلی طولانی است و اگر سی دقیقه از این کوتاهتر بود، می توانستیم آنرا یک اثر درخشان بنامیم. دلیل این طولانی شدن اینست که فیلمساز اصرار به شخصیت پردازی و مرور زندگی هر دوازده نفر دارد. اگر تعداد نفرات کمتر می شد یا اینکه فیلمساز از میان آنها دست به انتخاب می زد، فیلم کوتاهتر و جذابتر از آب درمي آمد.

اُلژان محصول سه کشور آلمان، فرانسه و قزاقستان دیگر فیلم خارجی امروز است. البته معنی قزاقستان اینست که داستان در قزاقستان می گذرد. مردی که در فرانسه خانواده اش را از دست داده به قزاقستان می آید که بمیرد. او در میانه راه با دختری قزاق که معلم آموزش فرانسوی است، آشنا می شود. دختر اسب خود را در اختیار مرد می گذارد و خود به دنبال او می رودو مرد را به زندگی باز می گرداند. اُلژان یک فیلم صادق و صمیمی است که دنبال نشان دادن فقر و فلاکت شرقیها نیست و مي توان نگاهي مثبت به شرق را از این فیلم درک كرد. بازیهای روان و یکدست و طبیعت زیبای قزاقستان از دیگر نکات مثبت فیلم است.

در ميان فيلمهاي داستاني امروز يك فيلم مهم مستندنيز به نمايش درمي آيد. غبار جنگ -  يازده نكته از زندگي مك نامارا، فيلم اسكار گرفته ارول موريس همراه با ميهماناني از آمريكا به نمايش درمي آيد. فيلم از مصاحبه اي با مك نامارا وزير دفاع آمريكا در دوران جنگ با ويتنام همراه با تصاوير آرشيوي بسيار قوي تشكيل شده است. مك نامارا خاطراتش را از جريان جنگ جهاني دوم، خليج خوكها و جنگ ويتنام با لحني جذاب بيان مي كند. فيلم يك اثر ضد جنگ و نه ضد آمريكاست. مك نامارا بارها درطول فيلم به نوع رفتار دولتمردان آمريكا در دورانهاي مختلف انتقاد مي كند. اما خود هيچ تقصيري را گردن نمي گيرد. و از طرف ديگر معلوم است كه در صحبت ازهر جريان همه آنرا برزبان نمي آورد. او درقسمتي از مصاحبه به نقل يكي از فرماندهانش مي گويد : اگر ما در جنگ پيروز نمي شديم، به عنوان جنايتكار جنگي دستگير مي شديم. در مجموع با اينكه فيلم فضايي انتقادي دارد اما اين انتقاد براي نظام آمريكا بي خطر است. چون هم زمان زيادي ازوقايع مورد اشاره فيلم گذشته است و هم مك نامارا درفيلم به شيوه اي زيركانه تطهير مي شود. به ياد بياوريم او كسي است كه تعداد سربازان آمريكايي در ويتنام را از تعداري كم به 500 هزار نفر رساند و يكي ازمسببين اصلي كشتار ويتنامي ها بود. فكر مي كنم اين نوع فيلمها در آمريكا به همان دليلي اجازه ساخته شدن مي يابند كه آمريكائيها با آن دليل هر چند سال يكبار اسناد محرمانه قديميشان را رو مي كنند. البته در انتها بازهم رئيس جمهور وسران آمريكا از جمله خود مك نامارا با فاصله زيادي از گناه و جنايت نگه داشته مي شوند.

 

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در یکشنبه 14 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيم

 يك فيلم سياسي و اساسی!!

ديگر عادت كرده ام كه وقتي اسم مركز گسترش سينماي مستند وتجربي را مي شنوم، پشتم بلرزد و از عاقبت فيلم هراس داشته باشم. آخرين سيانس روز دوم جشنواره يكي ديگر از شاهكارهاي مركز گسترش به نمايش درآمد. فيلم درميان ابرها كارسيد روح الله حجازي شروعي براي ژانر سكس اسلامي امسال است. يك فيلم لوس و اِروتيك كه به صحنه هاي تحريك كننده اش، شلمچه و امام رضا را هم افزوده است . يك پسر ايراني باربر سرمرز شلمچه، عاشق يك دختر عراقي مي شود. ولي دختر كه كارش صيغه شدن كوتاه مدت در مقابل پول است، ناخواسته اورا گول زده و باعث عبور يك دختر بچه از مرز مي شود. مالك بدنبال نورا به مشهد مي آيد و آنجا خواسته نامشروع او راقبول نمي كند. گفته مي شد كه بايك فيلم سياسي درباره رابطه مردم ايران با عراق مواجهيم،‌اما فيلم آنقدر مبتذل ونا اميد كننده است، كه صداي نقار خانه انتهاي فيلم فقط به عصبانيت ما مي افزايد و جالب اينجاست كه اين فيلم را در بخش سينماي معنا گرا قرار داده اند!!!!!!!!!

ديگر فيلم ايراني امروز هامون ودريا اثر ابراهيم فروزش است. فيلم را مي توان به دو پاره خوب و بد تقسيم كرد. هامون، جواني جنوب خراساني، اهل ساز و آواز خواندن است. او عاشق دختري بنام درياست اما برادر دختر با ازدواج آنها مخالف مي كند. هامون براي كار نزد دائيش مي رود و با پول به روستايشان برمي گردد تا دوباره از دريا خواستگاري كند. اين پاره خوب فيلم است. شخصيت هامون كه يك جوان روستايي مصمم، مرد و نجيب و عاطفي است، مارا اميدوار مي كند. هامون در بازگشت با بيماري دريا مواجه مي شود. دريا را پيش پيرزني مي برند. او به هامون مي گويد دريا زردي گرفته و براي خوب شدنش بايد از ماهيهاي سياه كوچكي كه در دريايي دور زندگي مي كنند بخورد. اما راه دريا طولاني است. بايد از صحراها و شوره زارهايي گذر كني تا ماهي را پيدا كني!!هامون و طوفان(برادر دريا) هردو براه مي افتند ودرراه بدست آوردن ماهي با هم دوست مي شوندو... راستش با ديدن اين بخش بلافاصله ياد كارتون پسر شجاع افتادم. يادتان هست كه خانم كوچولو مريض شده بود و دكتر روستايشان گفت براي خوب شدنش بايد فلان علف را از كوهي دور بياوري و... تلفيق پاره اول كاملاً واقع گرا با بخشي كاملاً افسانه اي و سمبوليك فيلم را از تعادل خارج مي كند و تماشاگر را سردرگم. اميدورام دليل اين ساختار انتهايي نيم نگاه به جشواره هاي خارجي نباشد.

اما امروز روز فیلمهای متوسط خارجی است. جزیره یک فیلم معنا گرا از سینمای روسیه است. آناتولی ملوان روسی همراه با کاپیتانش گرفتار آلمانها می شود. آنها اورا مجبور می کنند بطرف کاپیتان شلیک کند. بر اثر انفجار آناتولی به دریا می افتد و بوسیله راهبان یک دیر نجات می یابد. او تا ۳۰ سال بعد به سمت سوخت رسانی دیر مشغول می شود. اما او در همه این سالها ازگناه کشتن کاپیتان پشیمان است و توبه می کند. او حالا صاحب کراماتی است و مردم برای شفا گرفتن نزد او می آیند. یکی از کسانی که برای شفا نزد او می آید، دختر کاپیتانیست که آناتولی فکر می کرد او را کشته است. كاپيتان نجات يافته و حالا آناتولی با اطمینان از اینکه گناهی مرتکب نشده می میرد. آناتولی در این فیلم شخصیتی تجديد نظر طلب و انزوا خواه است. خصوصیت دیگر او رام و پایبند نبودن در برابر قوانین خود ساخته مسیحی است. او زاهدانه زندگی می کند. رو به جهت دیگران نیایش نمی کند. آواز می خواند ولباسهای مندرس می پوشد. اوج فیلم آنجاست که پدر فیلارت رئیس راهبان یک شب را درکلبه او می گذراند. او پوتینهای فیلارت راداخل اجاق می اندازد و لحاف راحتش را توی دریا. اما فیلم در کنار این منش اصلاحگر به خرافات و اوهام و تخیلات هم(البته بسیار سبک و حساب شده) رو می آورد. در صحنه اي كه آناتولي قصد دارد شيطان را از بدن دختر كاپيتان بيرون كند، فيلم قدري از واقع گراييش فاصله مي گيرد. اما نكته مثبت فيلم دربرار مشابهينش (دالان سبز، يك تكه نان، قدمگاه، اينجا چراغي روشن است، خدانزديك است و...) اينست كه با اينكه آناتولي صاحب كرامت به ظاهر كم عقل و ديوانه به نظر مي رسد، اما او د رحالت تقيه است. او آگاهانه رفتار بهلول واري را براي تأثير گذاري بيشتر انجام مي دهد. در صحنه اي كه مادري پسرش را براي خوب شدن پاهايش پيش آناتولي مي آورد، او مثل يك روانشاناس اول دعا مي خواند و  سپس عصاي پسر را برداشته و به او در راه رفتن اعتماد به نفس مي دهد. اما كشش دين مسيح بيشتر از اين نيست. به همين خاطر است كه با توجه به انتقادي بودن فيلم، كليساي ارتودوكس روسيه از فيلم تقدير مي كند. از نظر فني هم فيلم در سطح خوبي قرار دارد. طراحي صحنه و نور پردازي بسيار خوب و تصويربرداري قابل قبول، زباني مناسب براي پيام فيلم بوجود مي آورد.

دیگر فیلم امروزبسیار خوب متشکرم از فرانسه است. مردی به اشتباه زندانی وسپس درادامه بدشانسی هایش راهی تیمارستان شده و کارش راهم از دست می دهد. در انتها او با جعل مدرک، شغل خوبی بدست می آورد. فضای پست مدرن و در عین حال ساده فیلم، بارها دستمایه فیلمهای دیگر ضد بوروکراسی قرارگرفته است. از ایران گرفته تا بقیه نقاط جهان. نقطه مثبت فیلم فضای انتقادی و سادگي پرداخت آنست.

میروش فيلمي در مورد پسری به همین نام است. او اهل کوزوو و فیلم محصول سینمای نروژ است. میروش برای پیدا کردن پدرش به نروژ می رود. بعد ازاتفاقاتی که منجر به کشته شدن پدر می شود. او به وطن باز می گردد و مادر را می بیند. یک سوژه بازهم آشنا که البته با یک قصه پرتعلیق همراه است. بازی زیبا وشخصیت پخته میروش ازنقاط قوت فیلم است. اما كارگردان نتوانسته فيلمنامه را خوب جمع و جور كند. اين فيلم هم انتهايي مغشوش و سردگم دارد.

حاشيه هاي امروز :

-          اينترنت در بسياري از اوقات روز خراب است.

-          برنامه هاي امروز و فردا در چند سيانس تغيير مي كند.

-          امسال توي جشنواره به هرخبرنگار يك فروند ساندويچ سردبا نوشابه زمزم مي دهند.

-          امسال بجاي نستله يك شركت ديگر و بجاي چاي ليپتون انگليسي سال قبل، يك شركت ايراني حضور دارد.

-          امسال بايد تا ساعت 1نصف شب براي ديدن فيلم در سينما بمانيم و روز بعد دوباره 10 توي سينما باشيم.

-          نمازخانه سينما كوچكترين، محقرترين، كم نورترين، كم فرش ترين و... ترين مكان سينماست.

-          امروز افتخار ديدن و صحبت با علي مؤذني داستان نويس خوب انقلاب را كه حالا به فيلمسازي مشغول است پيدا كرديم.

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در شنبه 13 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيم

لحاف چهل تكه و رد پاي بزرگان!

ما خيلي چيزها را تازه امروز فهميديم. اينكه امسال مطبوعاتيها در سينما صحرا فيلم مي بينندو اينكه تا 16 بهمن بايد بخشهاي ديگر جشنواره بجز مسابقه سينماي ايران را ببينيم و ديگر اينكه سينما صحرا فقط يك سالن نمايش دارد به چه بزرگي و ديگر از فيلمهاي مستندو بخشهاي جانبي مثل «سينماي فلسطين (جلوه هاي مقاومت)» هم خبري نيست و مارا با اين كارتهاي پي وي سي باركد دار ( وقتي جلوي در دستگاه باركد را روي كارتم گرفت، مي خواستم بپرسم آقا چقدر تقديم كنم؟!) به سينماهاي ديگر راه نمي دهند. خلاصه اينكه باهمه اين تفاصيل دوباره جمع بچه ها جمع شد و جشنواره شروع شد.

اولين فيلم امروز 1408 محصول آمريكاست. يك فيلم ژانر وحشت كه سر از مسابقه سينماي معناگرا درآورده است. البته سرنوشت ديگر معنا گرا ها هم همينست. اصلاً معناگرا يعني چه؟! فيلم ضرب آهنگ سريعي دارد. قصه روزنامه نگاري كه براي تحقيق درباره اتاق 1408 يك هتل كه گفته مي شود هركس وارد آن شود، كشته مي شود به اتاق مي رود و برايش اتفاقات ناگواري مي افتد. قبل ازشروع صحنه هاي هتل مامرد را مي بينم كه هنگام موج سواري، توي آب سقوط مي كند و كنار ساحل به حالت بي هوش مي افتد. در انتهاي متوجه مي شويم اتفاقات هتل كه بخش عمده فيلم است،‌ در واقع همان لحظات بي هوشي و اغماي ناشي از حادثه بوده است. فيلم از نظر تكنيكهايي مثل تصوير برداري و تدوين در جايگاه بالايي قرار دارد. اما كارگردان سعي داشته ضعفهاي فيلمنامه را كه مربوط به عدم وجود موقعيتهاي پرقدرت وحشت است، با استفاده از جلوه هاي ويژه صوتي پر كند. به همين دليل فيلم بسيار پر سر و صدا و بعضي صداها بسيار گوش خراش است. اما امروز چشممان به جمال يك كيارستمي ترك روشن شد. ما فكر مي كرديم آقاي كيارستمي فقط درمملكت ما تكثير شده است ، اما سمي كاپلانوغلو با فيلم تخم مرغ، فيل مارا به هندوستان برد. شاعري بعد از مرگ مادرش به شهر محل زادگاهش باز مي گردد. او در مواجهه با علاقه اش به پرستارِ مادر و نذر مادر كه  قرباني كردن يك گوسفند قرار دارد. فيلم از نماهاي كشدار و فضايي سردو بدون قصه برخوردار است.

اما مهمترين فيلم امروز، به همين سادگي اثر رضا ميركريمي است. در تيتراژ دستي با مداد اسامي فيلم را درعين سادگي مي نويسد و مفهوم سادگي را كه درنام فيلم است، به خوبي نشان مي دهد. در انتها مي فهميم، خط تيتراژ متعلق به آقاي كيارستمي است. فلمنامه راهم ميركريمي و شادمهر راستين نوشته اند. فيلم روايت يك روز يك خانواده با محور مادر خانه است. زن ابتداي روز قصد دارد خانه را رها كرده و به خانه پدرش برود اما در انتهاي روز و پس از اتفاقات مختلف از اين تصميم منصرف مي شود. فضايي مانند چهارشنبه سوري اما با اين فرق كه نشانه هاي ديني همچنان در فيلمهاي ميركريمي حضور دارند. تلاش زن براي استخاره يا تفأل زن همسايه به قرآن هرچند سطحي هستند. اما بازهم دين زدايي شده نيستند و ما مجبوريم در فيلم مير كريمي به حداقلها اكتفا كنيم. من از آنها نيستم كه ميركريمي را از دست رفته و روشنفكر شده و خائن بنامم. اما در آثار اخير و حتي مجموعه هايي كه تهيه كنندگيشان را بعهده داشته، نشانه هاي دور شدن از آرمانها را به وضوح مي توان ديد. ما نمي گوييم كه همه فيلمها بايد مثل زيرنورماه باشند اما مي توان به آرمانهاي زيرنورماه در آثار ديگر نيز پايبند بود. اين فيلم از فرط سعي در رئال بودن، به دنيازگي و آرمانزدايي خواسته يا ناخواسته اي رسيده است. يك زندگي متوسط رو به رفاه، طرح معضلاتي از اين قبيل كه پسر بچه از چادري بودن و قيافه مادرش راضي نيست و خلاصه تصوير يك روزمرگي دل مرده ساز و آنهم فاقد يك قصه منسجم.

فيلم ديگر امروز، لحاف چهل تكه محمد رضا اصلاني است. آتش سبز از چند حديث كه حكاياتي نامربوطندتشكليل شده و كارگردان بدون استفاده ازهيچ چسبي سعي كرده اين تكه هاي نه چندان زيبا و نه چندان پندآموز را با يك كارگرداني نه چندان قوي به فيلمي نه چندان كم خرج تبديل كند. به يكي از رفقا گفتم :‌ ديدي خيلي ها وسط فيلم رفتند؟ گفت : ماندن بقيه بيشتر تعجب داشت. سرمايه گذراين فيلم فارابي و بانك اقتصاد نوين هستند.

 

 
نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در شنبه 13 بهمن1386 |
بسم الله الرحمن الرحيم   افتتاحيه جشنواره ها اساساً سركاريست. يك سري برنامه مسلسل وار كه وقتي مثل امسال با كمترين جذابيت هنري و نمايشي و با اشكالات متعدد دستگاه پخش كننده و تپقهاي بي شمار مجري (داريوش كاردان) همراه باشد، حتي حوصله خانواده ها و بچه هاي خردسال را كه بعنوان خبرنگار و هنرمند به سالن درندشت وزارت كشور آمده اند سر مي برد. كاردان ابتداي مراسم پیش از شروع صحبتهایش می گوید : «خانم اون بچه رو بذار رو ویبره » و بعد دو تذكر مي دهد: آقاي صفار پيغام فرستاده و عذر خواهي كرده اند و چون در سفر استاني هستند، نمي توانند تشريف بياوردند. بعد از آن سلسله سخنرانيها و تقديرها شروع مي شود. تقدير از برگزيدگان صنوف سينمايي و برخي چهره ها مثل رسول ملاقلي پور و مسعود جعفري جوزاني از ديگر بخشهاي مراسم است. در يكي از تقديرها داريوش كاردان، بجاي اسم يكي از عوامل توزيع فيلمهاي سينمايي مي گويد :«امين صاحبان» تشريف بياورند بالا. لحظه اي تأمل مي كند. معلوم مي شود، اين واژه درجمله اي توصيفي بوده كه طرف را امينِ صاحبان آثار معرفي مي كرده است. اما بلافاصله با نبوغ ذاتيش ورق را برگردانه و از اين گاف بزرگ مايه خنده و تفريح مي سازد. يك گروه موسيقي زنده هم در چند جاي مراسم، موسيقي هاي فيلمهاي تقدير شدگان و موسيقي يكي از فيلمهاي مرحوم ملاقلي پور را اجرا مي كند. اما نكته جالب سخنرانيها، صحبتهاي كوتاه، زيبا و ادبي جعفري جلوه است كه با تشويق حضار البته جهت كوتاه بودنش مواجه مي شود. از ديگر بخشهاي افتتاحيه پخش كليپهايي با مو   ضوعات : امام حسين، بازسازي سينماها، مواد تبليغي و ايران است. اواخر مراسم هم اين دوستان خوش حافظه ما، فيلشان ياد جشنواره دو سال قبل كرده و منتظر نمايش يكي از فيلمهاي جشنواره هستند كه كاردان مراسم را ختم كرده و همه را به خدا مي سپارد.    
نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در جمعه 12 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحیمجشنواره فیلم فجر

جشنواره فیلم فجر از فردا با بخشهای ذیل آغاز خواهد شد.

 

 

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در پنجشنبه 11 بهمن1386 |

 بسم الله الرحمن الرحيم

مصاحبه امام خميني با نماينده "الفتح "

19 مهر 1347 / 18 رجب 1388 - نجف

 

[اكنون كه دست صهيونيسم در كليه شئون حياتي ايران مسلمان نفوذ كرده است به نظر حضرتعالي اساسي ترين راهي كه ملت مسلمان ايران براي قطع دست اسرائيل در ايران بايد به آن دست بزند چه مي باشد؟ تا در نتيجه برادران ايراني ما هم بتوانند با پيكار جويان فلسطين همگام گردند. ]

-بسم الله الرحمن الرحيم . راه اساسي اين است كه مردم مسلمان ايران داد و ستد خود را باايادي صهيونيسم و ديگر عوامل استعمار كه در ايران هستند قطع كنند و از لحاظ مادي وروحي آنان را در فشار بگذارند و تمام روزنه هاي حياتي را بر آنان تنگ سازند و خلاصه عليه آنان به نبرد اقتصادي دست بزنند و نيز در ديگر زمينه ها با آنان مبارزه كنند تاسرانجام مجبور شوند كليه روابط خود را با ايران و خلق مسلمان آن قطع نمايند و درنتيجه ملت ايران بتواند همه امكانات مادي و معنوي خود را در اختيار مجاهدان فلسطين بگذارند.

در شرايط اسف انگيز فعلي بر هر مسلماني لازم است كه كليه نيروهاي خويش را براي آزاد كردن سرزمينهاي اشغال شده و انتقام از اشغالگران به كار گيرند. "والله ولي التوفيق "،و جاي ترديد نيست كه وظيفه يك نفر مسلماني كه در دورترين نقطه هاي جهان به سرمي برد همان وظيفه اي است كه خلق مسلمان فلسطين امروز به آن مسئول است ، مسلمانان به مثابه دست واحدند و همه در مسئوليت عمومي يكسانند.  تفرقه جويي و نژادپرستي در كار نيست و بين ملتهاي اسلامي هيچ گونه امتيازي وجود ندارد، جز تقوا وپرهيزگاري ، گراميترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست .  حسبناالله و نعم الوكيل .

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در سه شنبه 9 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

از 12 بهمن، گزارش روزانه جشنواره بين المللي فيلم فجر را در زمبور بخوانيد.

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در جمعه 5 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيمدو قدم مانده به صبح

 

جاي خالي هنر انقلاب

مدتي است روشنفكران، پايگاهي محكم، قابل اطمينان و منحصر به فرد رادر صداوسيما بدست آورده اند. برنامه «2 قدم مانده به صبح» در بهترين ساعت پخش تلويزيون، درشبكه 4 كه شبكه فرهيختگان و فرهنگيان مي نامندش يكه به پيش مي تازد و حسرت داشتن چنين مجله هنريي را به دل هنرمندان وعلاقه مندان هنر انقلاب مي گذارد. من وارد بحثهاي خاله زنيكه اي كه همه مشكلات برنامه را وابستگي فلان آدم به خاندان پهلوي مي داند يا در پي اثبات جاسوس بودن بهمان عضو برنامه است، نمي شوم و 2قدم... را يكي از قويترين برنامه هاي تركيبي - هنري تلويزيون تا به امروز مي دانم. آيتمهاي مختلف اين برنامه كه شايد مهمترينش بخش سينمايي باشد، با يك مجري شناخته شده تئاتري از المانهاي مؤفقيت اين برنامه است. اما چيدمان بخشها و ميهمانان و مجريان و موضوعات وسير موضوعات برنامه به گونه ايست كه بسته اي روشنفكرانه و سكولار را تحويل مخاطب مي دهد. اما فضاي روشنفكري يعني چه؟ و نقطه مقابلش چه تفكري است؟ تفاوت هنر روشنفكران با هنر انقلاب و حزب اللهي ها رابايد در تفاوت نگرش اين دو قشر به زندگي و سياست و اجتماع جستجو كرد. وقتي مجري مهمترين بخش برنامه فريدون جيرانيست، بايد پي به سير محتوايي سينمايي برنامه نيز برد. كسي كه افتخارش ساخت فيلم در ژانر اسلشر(فيلمهاي همراه با كشتار و خونريزي و خشونت بيش از حد كه حتي در آمريكا تماشايش براي گروههايي ممنوع است). يكي از علما درباره شيخ علي تهراني (1) گفته بود، عالمٌ زاهدٌ عابدٌ احمقْ. در مورد جيراني هم مي توان گفت: هنرمندي خوب و فيلمنامه نويسي فني و كارگرداني رواني! اگر فيلم پارك وي را نديده ايد، هيچ اصراري به ديدنش نداشته باشيد. و اگر قصد ديدنش را داريد، با خودتان پاكت مخصوص حالت تهوع ببريد.

چيدمان برنامه در بخشهاي ديگر نيز به گونه اي است كه يا اثري از هنرمندان انقلاب در ميانشان نيست و يا امثال ميركريمي فقط به دليل شيوه منتقدانه اشان نسبت به فعاليتهاي فرهنگي وزارت ارشاد،ـ كه البته به حق است ـ به برنامه راه پيدا مي كنند و دين زدايي وانقلاب زدايي و آرمان زدايي در همه قسمتهاي برنامه ديده مي شود. و سكولاريزم فكري سازندگان برنامه به خوبي، مسؤولان به ظاهر انقلابي تلويزيون را دور زده است. تا آنجا كه كيميايي با صلابت در برنامه ظاهر مي شود و يك قدم از مباني وتبختر خود عقب نشيني نمي كند. حتي قسمت تاريخ اسلام برنامه كه با حضور دكتر ولايت برگزار مي شود و به تنهايي قسمت خوبيست، چون در لايه هاي ديگر برنامه گير مي افتد، كم اثر و خالي از پويايي مباحث كساني مانند حسن رحيم پورازغدي با همين موضوع ولي دربرنامه هاي ديگر است.

در خاتمه ما ازمسؤولان صدا وسيما نمي خواهيم كه اين برنامه را تعطيل كنند، چون به سخن استاد مطهري كه اعتقاد داشت، بايد در دانشگاهها اجازه تأسيس كرسي ماركسيسم داده شود و باب گفتگو و مناظره علمي با جرياناتي كه معاند نيستند و فقط مخالفند، گشوده باشد. ما مي خواهيم پس از سالها زمان و امكاناتي مشابه را در اختيار هنرمندان انقلاب نيز بگذارند، تا شايد هنر انقلابي هم كمي از محجوريت به در آيد.

 

[1] - روحاني تندرو مشهدي كه فعاليتهاي زيادي در طول انقلاب اسلامي در مشهد داشت، اما بعد از آن با تغيير رويه به عراق پناهنده شد وعليه نظام جمهوري اسلامي به فعاليت مشغول شد. در حال حاضر او در ايران زندگي مي كند.

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در جمعه 5 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيمراه

بعد از راه افتادن زنجيره وبلاگي با اين سه سؤال :

 1- تأثيرگذارترين و ويژه‌ترين مطالبي كه در «سوره» خوانديد یا دنبال مي‌كرديد چه بود؟

2- «سوره» دست روي خيلي سوژه‌ها ‌گذاشته‌بود كه «راه» هم لابـُد بايد پي‌شان را بگيرد. اما حالا «راه» باید وارد کدام عرصه‌های بکر و دست‌نخورده در قصه‌ي جبهه‌ی فرهنگی شود كه سوره نشده‌بود؟

۳- همه‌ی این حرف و حدیث‌ها برای این است که «جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی» از وضع بالقوه تبدیل شود به حالت بالفعل. براي اين بالفعل شدن، مهمترين چالش و مانع كدام است؟

 كه وبلاگ پلخمون بانيش شد، من به اين سه سؤال به شكل خلاصه و در كامنت وبلاگ پلخمون پاسخ دادم. حالا اين سه سؤال را به شكل تفصيلي پاسخ مي دهم وازهمه دوستان مي خواهم، آنها هم پا پاسخ دادن به اين سؤالها و طرح سؤالات مشابه در مورد مجله راه و حتي نقد و بررسي عملكرد تحريريه سوره چهارم، به پويايي و تأثيرگذاري بيشتر اين راه جديد كمك كنند.

1-  فكر مي كنم بيشتر خوانندگان سوره هم اين اعتقاد را داشته باشند كه سرمقاله ها و بعضي از بعد التحريرها تأثيرگذارترين مطالب سوره بود، چون به هدف و مسيري كه سوره دنبالش بود،‌ جهت مي داد، گفتمان سازي مي كرد و راه واژه جبهه فرهنگي انقلاب را از ميان راهها نشان مي داد. سرمقاله هايي با اين عناوين : خود راه نمايدت كه چون بايد رفت (سرمقاله شماره 1 كه درآن نگاه تاريخي،‌ نگرش جهاني و رويكرد جبهه اي طرح شد)، دين همه دين است (شماره 2)، تقواي مثقالي و معرفت خرواري(شماره 3)، هنر و سرمايه داري + 17 ركعت(شماره 7)، انديشيدن به هنر ديگر- تأملي در رابطه هنر ديني با هنر دين (شماره 9)، تفكر فرهنگ تمدن؛ حركت – تأملي در ويژگي سيد شهيدان اهل قلم(شماره 10)، علم يا عمل - حاشيه اي بر توليد علم بي مصرف(شماره 18)، ملازمه هنرزدايي از دين و دين زدايي از هنر – نگاهي به فرصت ها و تهديدهاي هنر درجمهوري اسلامي (شماره 23)، انقلاب به روايت امام – تأملي در ضرورت بازخواني تاريخ انقلاب( شماره 25)، حزب الله از نوع حزب الله (شماره 26)، پروانه ها  ملخها  موريانه ها – تأملي در سيرهنر انقلاب بعد از جنگ (شماره 28) اينها مفاهيمي نو و ادبياتي جديد درعرصه فرهنگ و هنر انقلاب نبودند بلكه مفاهيمي مدفون شده بودند، كه به خوبي آواربرداري شدند. و جالب اين بود كه بيشتر اين سرمقاله ها پيش از روي كار آمدن دولت نهم نوشته شدند و نمي توان آنها را متأثر از فضاي جديد گفتماني كشور دانست ـ كه البته گروه فرهنگي دولت كمتر آنها را ديده است – اما يك مطلب خاص هم در شماره 12به چاپ رسيد با عنوان «پينكرتونها و ساست زدايي از خير و شر – با نيم نگاهي به برنامه هاي رمضاني تلويزيون » نوشته دوست عزيزم محمد رضا طاهري كه استفاده هاي زيادي از آن بردم و بارها خواندمش.

2-  كار را كه كرد، آنكه تمام كرد. فكر مي كنم در سوره آنقدر موضوعات و شاخه هاي جديد طرح شد، كه حالا حالاها مي شود روي آنه كار كرد و نتيجه گرفت و آنها را كاملتر و عميقتر كرد. موضوعاتي مثل : تاريخ نگاري جبهه فرهنگي انقلاب درحوزه اتفاقات و شخصيتها و...، جبهه فرهنگي جهاني انقلاب اسلامي در همه زيرشاخه هاي علمي، هنري، سياسي و... كه اين مهم فقط با زبان آموزي و ارتباط گيري همه اعضاي جبهه فرهنگي انقلاب حاصل خواهد شد، پيگيري و به انجام رساندن محتوايي و مصداقي مسأله توزيع در جبهه فرهنگي انقلاب و جبهه فرهنگي جهاني انقلاب اسلامي، و يكي از مهمترين بخشها كه بايد اينبار جدي وپيگير در پي آن بود، نگاه نقادانه به همه دستگاههاي عريض و طول فرهنگي كشور است چه اينبار لولويي بنام سانسور و مصلحت انديشي از مسؤولان آمده هم وجود ندارد و احساس از حُر بودن بايد از همه فعاليتهاي دفتر مطالعات جبهه فرهنگي انقلاب به مشام برسد و...

3-  كمبود نيروي پرورش يافته مخلص، دلسوز، سخت كوش و به اصطلاح فارسي تر          پوست كلفت و با اصطلاح دينيش : المؤمن كالجبل الراسخ، لا تحركه العواصف

همه بايد دست به كار شويم و با چنين مشخصاتي بدنه نيرويي جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي را گسترده تر كنيم. اين يك نگاه بلند مدت است كه نبايد مارا از نگاههاي كوتاه مدت و كارآمد دور كند. در اين راستا مفهومي كه بعد از توقيف سوره با عنوان سوره شفاهي مطرح شد، نبايد فراموش شود. دفتر مطالعات مي تواند يك كارگروه سفرهاي فرهنگي باهمان عنوان سوره شفاهي يا راه شفاهي دايد كند. ماكه در خدمتيم و هستيم وخيلي هاي ديگر راهم مي شناسم كه حاضرند همراه باشند.                                        

   

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در دوشنبه 1 بهمن1386 |

بسم الله الرحمن الرحيم

راه پر فراز و نشيب

يكي از بچه ها پيش از انتشار اولين شماره «راه» به وحيد جليلي گفته بود چرا مي خواهيد نام مجله اتان را راه بگذاريد؟ وحيد آقا هم گفته بود چون وقتي مجله را توقيف كردند، همه تيتر بزنند : «راه بسته شد.» همان موقع به آن دوستمان گفتم. اين اسم شوخي خورش ملس است و احتمالاً پس از مدتي خيلي ها حول محور اين اسم، شوخي ها و متلكهاي زيادي خواهند گفت. چه بهتر كه ما پيش از اين موج، خودمان دست بكار شويم وهرچه شوخي و تعبيرو عبارت و تركيب با راه وجود دارد را رو كنيم كه روي بعدي ها كم شود و نوشته هايشان هم كم رونق و كم رمق. من ذيل اين نوشته تركيبات، عبارات و حتي واژه هاي انگليسي را كه در مورد راه است يا باآن ساخته شده است را مي نويسم، اگر شما هم مي توانيد، اين ليست را كاملتر كنيد.

كلمات : بيرا هه، چهارراه، دوراهي، راه داري، راه نمايي، راه بر، راه راه، راه آهن، راه آهن، راه آسفالت، راه خاكي، راه هوايي، راه دريايي، راهبرد، راه سازي، راه وار، راه بندان، بيراهه، راه حل، سه راهي، پنج راه، راه رو، راه آب، راه يافته، راه اندازي، راهپيمايي، راه پله، راه ميان بر، راه ندادن، كجراه،  راه گذر، راه دست، باريك راه، شاه راه، بزرگ راه، چند راهه و...

عبارات :‌ راه در راه است – راه باز شد – سوره درراه است - راه بندان درست كرده اند – راه راهي دكه ها شد – راههاي عهد عتيق – ما در راهيم – ما همراهيم – راه داري؟- راهِ راه راه – راه لغزنده است – راه در دست تعمير است – راه پر پيچ و خم – راه مسدود است – جنايت در راه -  شاهراه افتتاح شد -  راه بسته شد - خدايا ما را به راه راست هدايت فرما و ...

path , pass , access , how , highway , method , manner , entry , road , way , track

 

نوشته شده توسط محمد مهدی خالقی در یکشنبه 30 دی1386 |
 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر